==خاطرات==
- به خاطر دارم یکشب برادر شهیدم غلام علی نزد من آمد و گفت باز می خواهم به جبهه بروم . گفتم بابا تو که الان تازه از جبهه به مرخصی آمده ای گفت نه اگر من نروم او نرود پس کی می خواهد به جبهه برود و از خاک میهن دفاع کند . گفتم : باشد برو ولی صبر کن یکی دو شب پهلوی زن وبچه ات بمان بعد برو گفت نه من همین امشب باید بروم وخداحافظی کرد و رفت .
- دخترم خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد خواب دیدم که در حرم امام رضا ( ع ) هستم که در آنجا جعبه های زیادی از شهداء بود و روی جعبه های تابوت عکس هایی زده بودند که همه سید بودند و عکس عمو غلامعلی هم دربین آنها بود . بعد ما جعبه ها را بلند کردیم که تشییع کنیم دیدیم خیلی سبک بود . که ازخواب بیدار شدم . طولی نکشید که خبر شهادت برادرم غلامعلی را آوردند . وقتی که به حرم امام رضا ( ع ) رفتیم دیدیم اتفاقاً اکثر شهداء سید اولاد پیغمبر بودند و شهید هم میان آنها بود .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10107 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>