به یاد دارم یک روزعلی به من گفت : مادر توباعث افتخار من هستی که تنها فرزندت را اجازه حضور در جبهه دادی و خود رادر ثواب این کار شریک کردی مادرم سعی کنید که هیچ وقت جبهه وپشت جبهه را از پشتیبانی خودخالی نکنید نگذارید امام تنها بماند و نگذارید خون شهیدان پایمال شود اگر من شهید شدم اصلاً گریه نکنید چون کسی که در راه خداشهید بشود گریه کردن برای او معنی ندارد وبایدخوشحال باشید چون این راه لیاقت می خواهد .
قبل از شهادت علی خواب دیدم که یک مرغ بسیار زیبا در دستم است که سرش بریده است من با ناراحتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : خدیا هر چه صلاح تو باشد هما می شود صبح زود بیدار شدم مقدرای صدقه دادم و یک دیگ آش نذر کردم که بپزم مشغول تدارک وسایل برای پختن آش بودم که درحیاط را زدند در را که باز کرم دیدم پاسدارها آمده اند وخبر شهادت علی راآوردند وقتی برای دیدن جسد او رفتم دیدم درست مثل همان مرغ سرکنده که در خواب دیده بودم سر او هم از تنش جدا شده بود .
علی دوبار به جبهه اعزام شده بود. برای بار سوم می خواست به جبهه برود ولی چون مسئولیت من و مادرش م مادربزرگش را داشت من به او اسرار کردم که نرود. ایشان برای اعزام ثبت نام نکرد. تا روز اعزام که برای بدرقه رزمندگان به مسجد روستا رفته بودیم، علی هم همراه ما بود. آنجا او تحت تأثیر جو پرشور و اشتیاق که بر مسجد حاکم بود قرار گرفت و همان جا تصمیم گرفت که برای بار سوم و آخرین بار به جبهه برود. او می گفت می خواهم نذرم را به جا آورم و ادای دین نسبت به اسلام کنم.<ref>[[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7480|سایت یاران رضا]]</ref>
==پانویس==
<references />