*کبار که من وحسین را با خودم به مسجد برده بودم او رفته کنار پیشنماز نشسته بود .قتی لباسهای سادة آن روحانی را دیده بود خیلی مجذوب سادگی ظاهر او شده بود بعد که نزد من آمد.گفت:مادر من از این لباسهای ساده دوست دارم.گفتم: از این پیراهنها که یقه ندارد؟من می خواستم بینیم او چه می گوید گفت:نه مامان از این پیراهنهایی که یقه اش بر نمی گرددو در بالا دکمه دارد.گفتم:فهمیدم ولی مامان جان من که خیاطی یاد ندارم که از این لباسها برایت بدوزم.بعد از اصرار زیاد او من به عقل خودم یک پیراهن ساده برایش درست کردم که اتفاقاً وقتی آن را پوشید خیلی زیبا شده بود. (لیلا باقری منش)
*شما خودتان می دانید که یک طلبه حقوقش چقدر است آن قدر زیاد نیست که بتوان براحتی امرار معاش کرد.ما هم که چندان به او دسترسی نداشتیم.فقر و اسضعاف و باعث شده که او لاغر شود.گفتم:حسین چرا اینقدر لاغر شده ای؟گفت:چیزی نیست،با دایی ام قرار گذاشته ایم که هر روز یک نان بخوریم که طول یک ماه سی عدد نان خوردیم.یعنی هر روز نصف نان می خوردیم و همیبن باعث لاغری من شده بود (لیلا باقری منش)منبع: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3657سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />