ویرایشها
گلزار : بهشترضا
==خاطرات:==
یک شب غلامعلی را بعد از شهادت در خواب دیدم که بر بالین مادرم که کسالت داشت و دراز کشیده بود آمد و در حالیکه می خندید به صورت مادرم آب ریخت ، من به او گفتم : مادر مریض است چرا به صورتش آب می ریزی ، شهید خنده کنان گفت : دیگر کافی است من آمده ام تا مادر را با خودم ببرم .
آخرین باری که برای خداحافظی به منزل ما آمد، پایش مجروح بود و مجبور بودعصا در دست بگیرد . گفتم : باهمین پای مجروحت می خواهی به جبهه بروی گفت : بله، تلفن زده اندآنجا نیاز است باید بروم . گفت : ولی این بارآمده ام که آخرین خداحافظی را با شما بکنم . گفتم : شما که همیشه می گفتی ما باید تا پیروزی بجنگیم . گفت : نه این بار فرق می کند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8725 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>