یکی از دوستان عبدالغفور می گفت : زمانی که عبدالغفور مجروح و در حال شهید شدن بود گفت : صورتم را به طرف کربلا برگردانید وقتی صورتش را به طرف کربلا برگردانیدیم سه بار گفت : یا حسین ادرکنی یا حسین ادرکنی یا حسین ادرکنی ودر آخرین لحظات هم گفت : سلام مرا به مادرم برسان وبه شهادت رسید (محمد بالش آبادی)
یک دفعه خواب دیدم که عبدالغفور در باغی است وقتی او را دیدم با او احوال پرسی کردم و در جایی که لباسهای سفیدی بر تن داشت و می گفت : جای من خیلی خوب است من به او گفتم : مادر دست من خالی است و چیزی برایت نیاوردم او گفت : نه مادر تو خیلی چیزها برای من فرستادی و زحمت خودت را برایم کشیدی (محمد بالش آبادی)
یکی از دوستان عبدالغفور خاطره ای را این گونه نقل می کرد : وقتی عبدالغفور بر اثراصابت ترکش مجروح شد مقداری آب برایش بردم تا به اوبنوشانم اما ایشان از نوشیدن آب امتناع کرد و گفت : من که رفتنی هستم آب را ببر و به دیگر مجروحان که تشنه اند بنوشان (محمد بالش آبادی)منبع : سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3683سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:عبد الغفور بالش آبادی }}