ویرایش‌ها

شهیدامیر قلی ایروانی

۳ بایت اضافه‌شده، ‏۳ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۲:۲۶
/* زندگینامه 2: */
در سالهای خفقان رژیم شاهنشاهی که همواره سایه شوم مرگ و شکنجه و تهدید مسلمانان واقعی را در برگرفته بود، فرزند بزرگم رضا همواره با چهره ای گشاده نوید پیروزی فرشته بر اهریمن را سر می داد و در خانواده ما که همگی مسلمان بودیم و متاسفانه به علت عدم آشنایی با اسلام راستین حرفهای رضا را ناباورانه گوش می کردیم و به علت بی پرده سخن گفتن وی، در خصوص اسلام و حکومت اسلامی و رهبری آقا خمینی، همیشه و در هر حال منتظر واقعه ای شوم از طرف نوکران رژیم بودیم. ولی الحمدلله، در مردم جرقه امید زاده شد و حرکت نهائی اقشار این ملت تحت رهبری امام خمینی آغاز گشت. رژیم ساقط گشت، دیو بیرون رفت و فرشته آمد وخون های جوانان این مرز و بوم با پیروزی انقلاب به هدر نرفت. از یادم نمي رود آن روزی را که رضا خاک آلوده و سراسیمه بعد از چند روزی که او را ندیدم آمد و گفت: بابا دیدی که ملت پیروز شد، دیدی که الله اکبرهای من و تو و همه از روی بامها، آخر کار شاه را ساخت و اسلام پیروز گشت. کمیته های محلی برای حفظ و حراست به کار افتادند و بعد از چندی به رسمیت شناخته شد، امام کمیته و پاسدارها را تائید کردند و حمایت ملت از آنان شروع شد. رضای من نیز با شوق فراوان، در کمیته مسجد سرابی ها به خدمت مشغول، و چه شاد و سرخوش از این که به خدمت در راه حق، ثابت قدم ایستاده است. ولی خواست خدا چنین بود که پیروزی را ببنید و بعد چشم از جهان ببندد آن هم در راه تنها آرزوی قلبی، درحین ماموریت درساعت 4 صبح روز 1/3/1358 که به قصد پاسداری از حریم مقدس اسلام و قرآن عازم گشته بود، بر اثر سانحه اتومبیل شهید گشت و به کعبه مقصود رسید، افتخاری بزرگ خانواده ما را در برگرفت و شهادت رضا برای ما هر چند فقدان و دوری وی را در برداشت، ولی سند افتخاری برای ما بود و چه افتخاری بالاتر از شهادت فرزند. پس از شهادت رضا، امیر که تحت نظر برادر بزرگش تربیت شده بود، آگاهانه قدم در راه برادر گذاشت و پس از مراسم عزادای رضا، روزی امیر در کمال وقار و متانت و ادب به من و مادرش گفت: رضا به مقصود خود رسید و اگر سعادت مرا خواستارید، به شما بگویم که راه رضا، راه حق و اسلام بود، من نیز بایستی جای خالی رضا را گرفته و تا آنجا که برایم امکان دارد، راهش را ادامه دهم تا روح رضا را شاد و امام زمان (عج) را راضی و خشنود نمایم. امیر نیز در راه رضا قدم گذاشت و به حزب الله پیوست. خدایا، چگونه پدري مي تواند از ياد ببرد، صدای فریاد الله اکبر این دو برادر را که با فشردن دندانهایشان در شب های تیره و تار رژیم گذشته و از روی بام خانه محقرمان، گوش مزدوران را کر می ساخت؛ هرگاه که من به اتفاق امیر و رضا به پشت بام می رفتیم تا نواي الله اکبر سر دهیم، همه چیز را فکر می کردم مگر دوری از رضا و امیر را، تا این که در جنگ تحمیلی امیر با شوق فراوان عازم جبهه شد، پس از مدتی با ترکشی که خورده بود وی را به تهران منتقل کردند، و پس از آن که تا حدودي بهبود یافت و هنوز ترکش را از بدنش در نیاورده بودند که مجدداً، مشتاقانه عازم جبهه گشت و بعد از چند روزی خبر آوردند که امیر نیز شهید گشته. تاریخ، 5/9/1361 را هیچ گاه نمی توانم فراموش کنم، خواست خدا ایجاب کرد امیر من نیز پس از سالها که درمکتب اسلام و در پای منبر و در مسجد و هئیت ها تربیت شده بود، آخر الامر به کعبه مقصود، یعنی شهادت نائل آید و به تنها آرزوی قلبی خویش برسد. من تازه بیدار شدم که این دو جوان حزب الهی، دو مسلمان آزاده ای که از دست من رفت، تربیت شدگان مکتب حسین علیه السلام بودند. آنها با ایثار خون خویش درخت نوپای انقلاب اسلامی را آبیاری کردند و برای به تحقق رسیدن حکومت اسلامی مشتاقانه کوشیدند.
اگر تیر مسلسل ها شکافد سینه ما را نخواهیم دست بیعت را جدا سازیم ز روح الله
==وصیت نامه :==
۲۸۴
ویرایش