هنوز شش ماه به سربازی حسین علی مانده بود که آموزش نظامی را در مسجد که از طریق بسیج برگزار شده بود دید و هنوز خیلی به سربازیش مانده بود . از خود روستای قلعه نو حرکت کرد و به جبهه اعزام شد سری دوم که به جبهه رفت بدون اینکه با پدر و مادر خداحافظی کند . پهلوی من آمد . اصلاً حالات روحی و فکری عوض شده بود . طور دیگری حرف می زد . گفتم : چرا از مادر خداحافظی نکردی گفت : دلم نمی آید ناراحتی مادر و اشکهای مادرم را ببینم با هم آمدیم به پادگان نخریسی و از آنجا رفتیم راه آهن حالت عجیبی داشت . از بغلم جدا نمی شد و همه اش گریه می کرد . سفارش پدر و مادر را می کرد . می گفت : اگر شهید شدم به مادر یک طوری خبر بدهید که ناراحت نشود بعد از 2 ماه بود که خبر شهادت او را به ما دادند . منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14223%2014223 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />