شهید محمد عارفی.: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| سطر ۸۳: | سطر ۸۳: | ||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
| − | *به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است. | + | *به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14134 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | |||
| + | <references /> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۹
| محمدعارفی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | سرخس |
| شهادت | ۱۳۶۲/۶/۹ |
| محل دفن | بهشت نبی |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرعلی اصغر |
خاطرات
عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره
- یک شب محمد آمد و به من گفت: مادر جان از شما خواهش می کنم در کنار من بنشین و من دعا می کنم و تو آمین بگو. می گویند دعای مادر زودتر مستجاب می شود. من در آن شب نمی دانستم از خدا چه می خواهد اما بعد متوجه شدم که از خدا خواسته تا شهید شود و من هم برایش آمین گفتم. محمد در وصیت نامه اش گفته بود که اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و نروید هر جا بگویید که من پدر یا مادر شهید هستم. چون شما تنها نیستید که فرزندتان شهید شده، زیاد هستند کسانی حتی چند فرزندشان را از دست داده اند. به همین خاطر در هنگام شهادتش خدا چنان صبری به ما داده بود که برای خودمان جای تعجب بود.
- عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد راوی احمد عارفی متن کامل خاطره
- یک روز به همراه خانواده در خانه نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون بودیم که یک دفعه خبر به شهادت رسیدن شهید جدی به گوش محمد رسید و چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در همان لحظه شروع کرد به گریه کردن و گفت: من اینجا در خانه نشسته ام در حالی که دوستانم جانشان را در راه کشور فدا کرده اند و زمانی که جبهه رفت به همسرم گفت: اگر خدا به شما فرزندی عطا کرد اسمش را محمد جواد به یاد محمد جواد باهنر بگذارید. که بعد از شهادت برادرم همسرم این موضوع را به من گفت و طبق قولی که همسرم به محمد داده بود نام پسرمان را محمد جواد گذاشتیم.
*عشق شهادت
موضوع عشق شهادت راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره
- به خاطر دارم هنگامی که در مازندران بودیم. یک روز محمد با موتور تصادف کرد و هر دو پایش شکست به طوری که تا چند وقت در بیمارستان بستری بود. اما او از این موضوع خیلی ناراحت بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا من نمی خواهم مرگم به این صورت باشد، می خواهم جانم را در راه تو فدا کنم و در راه اسلام و قرآن شهید شوم. این برای ما خیلی باعث تعجب بود چون با سن بسیار کمی که داشت چنین آرزوی بزرگی در سر داشت.
*خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی احمد عارفی متن کامل خاطره
- خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.
*پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره
- به خاطر دارم وقتی که محمد می خواست به جبهه برود به من گفت: مادر جان راهی که من هم اکنون انتخاب کرده ام، بازگشتی ندارد و مطمئن هستم به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید. پس بعد از شهادتم مبادا گریه کنید و ناراحت شوید. شما باید افتخار کنید که پسرتان این سعادت را داشت که شهادت نصیبش شود. مبادا با گریه و زاری دشمن را شاد کنید. دلتان را ببرید پیش مادرانی که چند فرزندشان به شهادت رسیده است. وقتی که محمد این حرف ها را می زد اشک در چشمان حلقه زد و افتخار کردم که چنین فرزند با ایمان وبا خدایی دارم
*علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره
- یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد.
- خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره
- یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستم. همانطور که می رفتم محمد را دیدم که از دور می آید. به طرف او رفتم و صدایش زدم، اما محمد صدای مرا نشنید و همانطور به راه خودش ادامه داد تا اینکه از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم و یک حسی در درونم موج می زد که گویی اتفاقی افتاده است و همین طور هم شد، پس از چند ساعت خبر آوردند که محمد به فیض شهادت نائل گردیده است.
*برخورد با مخالفین
موضوع برخورد با مخالفين راوی علی اصغر عارفی متن کامل خاطره
- به خاطر دارم یک روز محمد به همراه برادرش برای کاری به شهرستان دیگری رفتند. در بین راه که سوار ماشین بودند با راننده آشنا می شوند که خیلی از نظام وانقلاب بد می گوید. محمد با وجود اینکه در آن زمان سن زیادی نداشت اما از برخورد آن راننده آنقدر ناراحت و عصبانی می شود که باعث تعجب برادرش شده و شروع به بحث و صحبت با راننده می کند تا او را قانع کند که حرف هایش همه اشتباه است که بالاخره راننده هم متوجه کار خودش می شود و از محمد عذر خواهی می کند.
*عشق شهادت
موضوع عشق شهادت راوی مریم صفدری متن کامل خاطره
- به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است.[۱]