عنوان: شهیدی که مفقودالاثر شد
*بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند و مفقودالاثر شوم.
کلاس عاشقی امام راحل «قدس الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می نگریم، نفس های تاثیرگذار پیر جماران را در می یابیم که چه حرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب الارباب کرد.
پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگاه لشکر ویژه 25 کربلا نشستیم که تقدیم مخاطبان ارجمند می کنیم.
***
*پنهان کاری های او شک بعضی ها را برانگیخته بود، جزو غواص هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می شد، هر وقت که می خواست لباسش را عوض کند می رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت، ترجیح میداد خودش باشد و خودش.
من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک می شدم، بچه ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند، هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را پیاده کرده بودند.
همه امور با رعایت اصل(اختفا و استتار) پیگیری می شد،اغلب سنگر ها و مواضع ادوات را با شاخه های نخل پوشانده بودیم،با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می کرد و به نقطه ای دور و خلوت می رفت.
«بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند،من از شهدا خجالت می کشم...».
*آن شب گذشت؛ حرف های او دل ما را آتش زده بود، حالا ما به حال او غبطه می خوردیم،دل با صفایی داشت، یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین می شود،خدا بهترین سلیقه را دارد.*شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دلسوخته بود،گلوله خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد، او برای همیشه مهمان اروند ماند.
منبه:فرازی از خاطرات شهدا 2