شهید علی دلدار: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی «شهید: 6305435 تاریخ تولد : نام : علی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : دل...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱۳: سطر ۱۳:
 
یک عکس از شاه ظالم و همسرش داشتم که فرزندم علی آن را از من گرفت و آن را سوزاند و خیلی ناراحت شد که این عکس را برای یادگاری نگه داشته‌ام.
 
یک عکس از شاه ظالم و همسرش داشتم که فرزندم علی آن را از من گرفت و آن را سوزاند و خیلی ناراحت شد که این عکس را برای یادگاری نگه داشته‌ام.
 
خواب دیدم در اندیمشک هستیم و با علی عکس گرفته‌ایم و قدم می‌زنیم و ایشان بسیار خوشحال و خندان بود از ایشان پرسیدم شما که شهید شده‌اید چطوری الان با من قدم می‌زنید گفت: من زنده هستم و زنده خواهم بود.
 
خواب دیدم در اندیمشک هستیم و با علی عکس گرفته‌ایم و قدم می‌زنیم و ایشان بسیار خوشحال و خندان بود از ایشان پرسیدم شما که شهید شده‌اید چطوری الان با من قدم می‌زنید گفت: من زنده هستم و زنده خواهم بود.
یادم هست روزی بدون روسری از خانه بیرون آمدم و به محض اینکه برادرم علی مرا دید با من دعوا کرد که چرا روسری سرت نکرده‌ای. سریع برو و روسری سرت کن با وجود اینکه سنم خیلی کم بود و هنوز به 9 سالگی نرسیده بودم.
+
یادم هست روزی بدون روسری از خانه بیرون آمدم و به محض اینکه برادرم علی مرا دید با من دعوا کرد که چرا روسری سرت نکرده‌ای. سریع برو و روسری سرت کن با وجود اینکه سنم خیلی کم بود و هنوز به 9 سالگی نرسیده بودم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8925 سایت یاران رضا]</ref>
 
+
==پانویس==
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8925
+
<references />

نسخهٔ ‏۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۱۴

شهید: 6305435 تاریخ تولد : نام : علی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : دلدار تاریخ شهادت : 1363/05/02 نام پدر : حسین‌ مکان شهادت : جنوب

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

خاطرم هست فرزندم علی برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت: زمانی که در جبهه بودم خواب دیدم امام زمان (عج) به دیدار رزمندگان آمده است و در یک خواب دیگر دیدم که راهی کربلا شده‌ام. یک عکس از شاه ظالم و همسرش داشتم که فرزندم علی آن را از من گرفت و آن را سوزاند و خیلی ناراحت شد که این عکس را برای یادگاری نگه داشته‌ام. خواب دیدم در اندیمشک هستیم و با علی عکس گرفته‌ایم و قدم می‌زنیم و ایشان بسیار خوشحال و خندان بود از ایشان پرسیدم شما که شهید شده‌اید چطوری الان با من قدم می‌زنید گفت: من زنده هستم و زنده خواهم بود. یادم هست روزی بدون روسری از خانه بیرون آمدم و به محض اینکه برادرم علی مرا دید با من دعوا کرد که چرا روسری سرت نکرده‌ای. سریع برو و روسری سرت کن با وجود اینکه سنم خیلی کم بود و هنوز به 9 سالگی نرسیده بودم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا