ویرایش‌ها

شهید علی دریغ

۳۱ بایت اضافه‌شده، ‏۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۶
یک شب بعد از شهادت دوست و همرزم علی دریغ در خواب دیدم که به نزد من آمد و با من شروع به صحبت کرد و گفت: به خانواده ام بگو که من خیلی خوشحالم که شما خانواده ی من هستید چون تا به حال استقامت کردید و از دوری من و شهید شدنم زیاد ناراحت نشده اید. به او گفتم: تو از دوری پدر و مادرت ناراحت نیستی؟ گفت: نه من اینجا جایم خوب است و این موضوع را پدر و مادرم می دانند و از جانب من خیالشان راحت است. چون مسیری که من انتخاب کرده ام را می دانند در همین حین از خواب بیدار شدم و صبح روز بعد خوابم را برای مادر شهید تعریف کردم.
یادم هست در اوایل انقلاب پرشکوه اسلامی و در زمان درگیری مردم و نیروهای شاه ملعون یک روز من به همراه شهید علی دریغ به تظاهرات رفتیم در آن زمان خون آنها نمی توانستند از پس مردم برآیند تانکها را به میان آورده و در خیابانها راه انداخته بودند آنروز درگیری شدت بالا گرفت و نیروهای شاه تیربار را بر روی مردم گرفتند در همان میان دو نفر که در جلوی من در حرکت بودند تیر به قلبشان خورد و شهید شدند من و شهید دریغ آنها را به سختی به کنار جوی آبی کشیدیم و در همان جا پنهان شدیم حدود چند ساعتی را آنجا بودیم و نمی توانستیم از داخل جوی آب بیرون برویم بالاخره به هر ترتیب بود خیابانها خلوت شد و ما از آنجا بیرون آمدیم و به سختی زیاد جنازه ها را به بیمارستان انتقال دادیم تا آنها را شناسایی و تحویل خانواده هایشان بدهند سپس به طرف خانه به راه افتادیم ما که هر دو لباسهایمان غرق در خون بود می ترسیدیم با آن وضع به خانه برویم من به علی گفتم شما برو و از خانه ی ما برایم لباس بیاور و بعد من این کار را برای تو می کنم علی قبول کرد و به درب منزل ما رفت وقتی پدرم و مادرم این وضع علی را دیدند حول شده بودند و نمی دانستند چه کار کنند چون فکر کرده بودند که من طوری شده ام. بالاخره هر طور که شده بود علی آنها را آرام کرده بود و به همراه آنها به نزد من که در سر کوچه ایستاده بودم آمدند و جریان به خوبی و خوشی تمام شد.
یادم هست من و برادرم علی دریغ با هم به منطقه اعزام شدیم اما در آنجا طی تقسیماتی از هم جدا ماندیم و بنا به تخصصی که برادرم در خنثی کردن مین داشت او را به پایگاه اصلی که در کنار رودخانه کنجان چم بود بردند . یک روز که در سنگر نشسته بودم من را صدا زدند و گفتند که آقای میرزایی با شما کار دارد وقتی به چادر ایشان رفتم. ایشان به من گفتند لوازمت را جمع کن می خواهیم به جای دیگری برویم. هرچه سوال کردم جوابی نشنیدم و بنا به دستور لوازمم را جمع کردم و به راه افتادم. ایشان با ماشین مرا به پایگاهی که برادرم بود برد وقتی به آنجا رسیدم گفتم: چه خوب برادرم را می بینم. اما آقای میرزایی اعلام کرد که برادرت در حال خنثی کردن مین بوده که مین در میان دستهایش منفجر می شود و ایشان در همان حال به شهادت رسید. شما هم بهتر است تسویه حساب را بگیری و به مشهد بروی. گفتم: نه من می مانم اما او مرا مجبور کرد و گفت اگر خواستی بعداً می توانی به جبهه بیایی. من هم روز بعد همراه جنازه ی برادرم به مشهد برگشتم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8805سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==  <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش