شهید پرویزرضا دلاوری: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۹: | سطر ۹: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | ||
گلزار : | گلزار : | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | تقریبا مدتی را که فرزندم رضا به جبهه رفت آمد و گفت من می خواهم پاسدار شوم به اتفاق به سپاه گناباد رفتیم آنجا از من سئوال کردند مادر چند تا پسر داری ؟ گفتم : همین یک پسر را دارم به رضا گفتند : مادرت باید رضایت بدهد . من گفتم رضایت نمی دهم با اصرار رضا از من اثر انگشت گرفت بعد مرا بوسید و گفت : الهی دورت بگردم بعدا به جبهه رفت و برای ما نامه می نوشت . | + | *تقریبا مدتی را که فرزندم رضا به جبهه رفت آمد و گفت من می خواهم پاسدار شوم به اتفاق به سپاه گناباد رفتیم آنجا از من سئوال کردند مادر چند تا پسر داری ؟ گفتم : همین یک پسر را دارم به رضا گفتند : مادرت باید رضایت بدهد . من گفتم رضایت نمی دهم با اصرار رضا از من اثر انگشت گرفت بعد مرا بوسید و گفت : الهی دورت بگردم بعدا به جبهه رفت و برای ما نامه می نوشت . |
| − | یک دفعه به اتفاق فرزندم رضا با موتور به روستای گیسور می رفتیم . در میان راه که می رفتیم به من گفت : مادر برایم دعا کن تا شهید شوم . به ایشان گفتم ای خاک بر سرم خدا مرا بکشد . من چطور چنین حرفی بزنم . من فقط تو یک پسر را دارم . وقتی به گیسور رسیدیم رفتیم به قبرستان سر مزار یک شهید رفتیم . او به من گفت : مادر مقام این مرده ها بالاتر است یا مقام این شهید ؟ گفتم : مقام شهید . گفت : پس چطور تو نمی خواهی من مقام بالای داشته باشم . پس دعا کن من شهید شوم . | + | *یک دفعه به اتفاق فرزندم رضا با موتور به روستای گیسور می رفتیم . در میان راه که می رفتیم به من گفت : مادر برایم دعا کن تا شهید شوم . به ایشان گفتم ای خاک بر سرم خدا مرا بکشد . من چطور چنین حرفی بزنم . من فقط تو یک پسر را دارم . وقتی به گیسور رسیدیم رفتیم به قبرستان سر مزار یک شهید رفتیم . او به من گفت : مادر مقام این مرده ها بالاتر است یا مقام این شهید ؟ گفتم : مقام شهید . گفت : پس چطور تو نمی خواهی من مقام بالای داشته باشم . پس دعا کن من شهید شوم . |
| − | + | *یک دفعه فرزندم رضا از ایلام به من تلفن زد. پس از احوالپرسی گفتم مادرجان مدتی است که جبهه هستی نمی خواهی از جبهه بیایی ؟ گفت : مادرجان این چه حرفی است می زنین . من در راه شهادت قدم گذاشته ام گفتم : آن جلوها نروی در پشت خط باش . گفت : درخط و پشت خط یکی است . تا تو مادر شیرت راحلالم نکنی من شهید نمی شوم و گفت سلام مرا به خواهران و دامادها برسانید . | |
یکی از دخترهایم 2 سال بود که عقد بود وقتی رضا به مرخصی آمد گفت : بابا باید خواهرم را عروس کنم . زیرا من این دفعه که بروم شهید می شوم و یکسال دیگر هم باید صبر کنید . پدرش گفت : هنوز جهیزیه اش کامل نیست . گفت اشکال ندارد . خودم همه چیز را کامل می کنم . او با یک ماشین خاور به گناباد رفت و هر چیزی که لازم بود برای جهیزیه ی خواهرش خرید . دو روز پیش از آن که به جبهه برود این کارها را انجام داد . خلاصه عروسی دخترم را گرفتیم و او را با اسبابهایش به فردوس بردیم و شب را ماند و صبح گفت : من دیگر باید بروم . | یکی از دخترهایم 2 سال بود که عقد بود وقتی رضا به مرخصی آمد گفت : بابا باید خواهرم را عروس کنم . زیرا من این دفعه که بروم شهید می شوم و یکسال دیگر هم باید صبر کنید . پدرش گفت : هنوز جهیزیه اش کامل نیست . گفت اشکال ندارد . خودم همه چیز را کامل می کنم . او با یک ماشین خاور به گناباد رفت و هر چیزی که لازم بود برای جهیزیه ی خواهرش خرید . دو روز پیش از آن که به جبهه برود این کارها را انجام داد . خلاصه عروسی دخترم را گرفتیم و او را با اسبابهایش به فردوس بردیم و شب را ماند و صبح گفت : من دیگر باید بروم . | ||
| − | یک دفعه فرزندم رضا که از جبهه به مرخصی آمده بود یک ترکش با خود آورده بود و می گفت : مادر جان رزمندگان با این ترکش ها به شهادت می رسند . وقتی ترکش به من هم خورد و به شهادت رسیدم یک بشقاب پر نقل می کنی و می بری بین مردم پخش می کنی و بگو خدایا تو این بچه را به من دادی و من او را در راه تو دادم . او را از من قبول کن و گفت اگر یک وقت شهید شدم گریه نکنی که دشمن شاد شود . بلکه شادی کن و بگو من خوشحالم که بچه ام را در این راه دادم . | + | *یک دفعه فرزندم رضا که از جبهه به مرخصی آمده بود یک ترکش با خود آورده بود و می گفت : مادر جان رزمندگان با این ترکش ها به شهادت می رسند . وقتی ترکش به من هم خورد و به شهادت رسیدم یک بشقاب پر نقل می کنی و می بری بین مردم پخش می کنی و بگو خدایا تو این بچه را به من دادی و من او را در راه تو دادم . او را از من قبول کن و گفت اگر یک وقت شهید شدم گریه نکنی که دشمن شاد شود . بلکه شادی کن و بگو من خوشحالم که بچه ام را در این راه دادم . |
| − | روزی رضا آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم . گفتم تو هنوز کوچکی . نمی توانی به جبهه بروی . گفت پس لباسهای مرا حاضر کن می خواهم به حمام بروم . پدرش هم نبود. لباسهایش را برداشت و رفت حمام . ساعت 12 شد دیدم ایشان نیامد . گفتم خدایا این بچه کجا رفته است . وقتی پدرش آمد از ما پرسید رضا کجاست ؟ گفتم : حمام رفته است . پدرش به حمام می رود ولی او را در حمام پیدا نمی کند . صاحب حمامی می گوید به حمام آمد و زود ساکش را برداشت و با ماشین های عبوری مشهد رفت . از مشهد به جبهه اعزام می شود و از ایلام به ما زنگ زد و گفت مادر جان غصه نخوری . ناراحت نباش . من از ایلام تلفن می زنم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8896 سایت یاران رضا]</ref> | + | *روزی رضا آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم . گفتم تو هنوز کوچکی . نمی توانی به جبهه بروی . گفت پس لباسهای مرا حاضر کن می خواهم به حمام بروم . پدرش هم نبود. لباسهایش را برداشت و رفت حمام . ساعت 12 شد دیدم ایشان نیامد . گفتم خدایا این بچه کجا رفته است . وقتی پدرش آمد از ما پرسید رضا کجاست ؟ گفتم : حمام رفته است . پدرش به حمام می رود ولی او را در حمام پیدا نمی کند . صاحب حمامی می گوید به حمام آمد و زود ساکش را برداشت و با ماشین های عبوری مشهد رفت . از مشهد به جبهه اعزام می شود و از ایلام به ما زنگ زد و گفت مادر جان غصه نخوری . ناراحت نباش . من از ایلام تلفن می زنم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8896 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
نسخهٔ ۱۹ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۴۹
کد شهید: 6209761 تاریخ تولد : نام : پرویزرضا محل تولد : گناباد نام خانوادگی : دلاوری تاریخ شهادت : 1362/10/10 نام پدر : شهسوار مکان شهادت : مهران
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار :
خاطرات
- تقریبا مدتی را که فرزندم رضا به جبهه رفت آمد و گفت من می خواهم پاسدار شوم به اتفاق به سپاه گناباد رفتیم آنجا از من سئوال کردند مادر چند تا پسر داری ؟ گفتم : همین یک پسر را دارم به رضا گفتند : مادرت باید رضایت بدهد . من گفتم رضایت نمی دهم با اصرار رضا از من اثر انگشت گرفت بعد مرا بوسید و گفت : الهی دورت بگردم بعدا به جبهه رفت و برای ما نامه می نوشت .
- یک دفعه به اتفاق فرزندم رضا با موتور به روستای گیسور می رفتیم . در میان راه که می رفتیم به من گفت : مادر برایم دعا کن تا شهید شوم . به ایشان گفتم ای خاک بر سرم خدا مرا بکشد . من چطور چنین حرفی بزنم . من فقط تو یک پسر را دارم . وقتی به گیسور رسیدیم رفتیم به قبرستان سر مزار یک شهید رفتیم . او به من گفت : مادر مقام این مرده ها بالاتر است یا مقام این شهید ؟ گفتم : مقام شهید . گفت : پس چطور تو نمی خواهی من مقام بالای داشته باشم . پس دعا کن من شهید شوم .
- یک دفعه فرزندم رضا از ایلام به من تلفن زد. پس از احوالپرسی گفتم مادرجان مدتی است که جبهه هستی نمی خواهی از جبهه بیایی ؟ گفت : مادرجان این چه حرفی است می زنین . من در راه شهادت قدم گذاشته ام گفتم : آن جلوها نروی در پشت خط باش . گفت : درخط و پشت خط یکی است . تا تو مادر شیرت راحلالم نکنی من شهید نمی شوم و گفت سلام مرا به خواهران و دامادها برسانید .
یکی از دخترهایم 2 سال بود که عقد بود وقتی رضا به مرخصی آمد گفت : بابا باید خواهرم را عروس کنم . زیرا من این دفعه که بروم شهید می شوم و یکسال دیگر هم باید صبر کنید . پدرش گفت : هنوز جهیزیه اش کامل نیست . گفت اشکال ندارد . خودم همه چیز را کامل می کنم . او با یک ماشین خاور به گناباد رفت و هر چیزی که لازم بود برای جهیزیه ی خواهرش خرید . دو روز پیش از آن که به جبهه برود این کارها را انجام داد . خلاصه عروسی دخترم را گرفتیم و او را با اسبابهایش به فردوس بردیم و شب را ماند و صبح گفت : من دیگر باید بروم .
- یک دفعه فرزندم رضا که از جبهه به مرخصی آمده بود یک ترکش با خود آورده بود و می گفت : مادر جان رزمندگان با این ترکش ها به شهادت می رسند . وقتی ترکش به من هم خورد و به شهادت رسیدم یک بشقاب پر نقل می کنی و می بری بین مردم پخش می کنی و بگو خدایا تو این بچه را به من دادی و من او را در راه تو دادم . او را از من قبول کن و گفت اگر یک وقت شهید شدم گریه نکنی که دشمن شاد شود . بلکه شادی کن و بگو من خوشحالم که بچه ام را در این راه دادم .
- روزی رضا آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم . گفتم تو هنوز کوچکی . نمی توانی به جبهه بروی . گفت پس لباسهای مرا حاضر کن می خواهم به حمام بروم . پدرش هم نبود. لباسهایش را برداشت و رفت حمام . ساعت 12 شد دیدم ایشان نیامد . گفتم خدایا این بچه کجا رفته است . وقتی پدرش آمد از ما پرسید رضا کجاست ؟ گفتم : حمام رفته است . پدرش به حمام می رود ولی او را در حمام پیدا نمی کند . صاحب حمامی می گوید به حمام آمد و زود ساکش را برداشت و با ماشین های عبوری مشهد رفت . از مشهد به جبهه اعزام می شود و از ایلام به ما زنگ زد و گفت مادر جان غصه نخوری . ناراحت نباش . من از ایلام تلفن می زنم.[۱]