• چون من در زمان طاغوت روزانه نمی توانستم درس بخوانم شبها به تحصیل علم می پرداختم و هنگام فارغ شدن از درس دیگر هوا تاریک شده بود که من به خانه آمدم . با همه این حرفها دلش نمی خواست که من شبانه بروم به مدرسه ولی به خاطر اینکه علاقهً زیادی به درس من داشت مرا به مدرسه فرستاد یک شب من از کلاس بیرون رفتم همین طور که آهسته سرم را پایین انداخته بودم و از کنار خیابان حرکت می کردم یک دفعه دیدم یکی دستش به شانه هایش خورد بی مهابا برگشته ودیدم پدرم پدرم ایستاده است ؟ بعد گفتم : شما اینجا چه کار می کنید گفت : به خاطر اینکه علاقه زیادی به درس شما دارم . فکر نکنید فکر نکنیدکه شب شما می آیی به مدرسه من شما را تنها می گذارم بلکه من شب و روز مراقب شما هستم تا درستان را ادامه بدهید خاطره ای که از پدرم داشتم.
• عملیات بدر در بهمن ماه در سال 1363 در منطقه هور الهویزه و در همان منطقه عملیاتی عملیات خیبر یک سال قبل از آن اتفاق افتاد . لشگر 5 نصر یگان عمل کننده در عملیات و در چهار راه شهدای خیبر بود . من نیز توفیق حضور در میان رزمندگان و در گردان ید ا.. این لشگر را داشتم فرمانده گردان شهید حصاری اهل نیشابور و جانشین گردان شهید انفرادی بودند و عزیزان شهیدی چون قدسی شهید حزوی و ... از مسئولین و خدمتگزاران دیگر گردان بودند . از منطقه ای که نام آن را به خاطر ندارم به قصد عزیمت برای انجام عملیات بدر سوار بر قایق ها شدیم . ساعاتی رادر قایق و مسیر هایی بین نیزار ها در آب گذراندیم تا اینکه با جمع گردان به مو قعیتی بر روی آب که نام آن را پاسگاه می نامیدند رسیدیم . پاسگاه طوری بود که میدانی را دارا بود و در دور میدان آبی پلهای شناور و بر روی آنان چادرهایی نصب شده بود و نیرو ها برای استراحت روز قبل از عملیات قرار بود در آنجا مستقر شوند که ما تا ساعت 10 صبح روز قبل در آن چادر ها مستقر شدیم . در یک چادر که چادر فرماندهی گردان نام گرفت من و شهیدان یاد شده و برخی برادران دیگر حضور داشتیم و همگی از فرط خستگی شب قبل به خواب رفتیم تا آماده شویم برای عملیات شب آینده قبل از اذان ظهر از خواب بیدار شدیم . اقامه نماز جماعت در همان چادر کوچک انجام شد بعد شهید انفرادی خوابی راکه چند لحظه قبل دیده بود برای اینجانب و دوستان تعریف کرد در حالی که شهید حصاری فرمانده گردان از چادر خارج شده بود که خلاصه خواب بدین شرح بود : در خواب دید م فرمانده گردان برادر حصاری با چهره ای نورانی و دلنشین در عملیات فرماندهی می کند و یک دفعه با هدف گیری دشمن به شهادت رسید و بچه های گردان دور او حلقه زدند و همه در فراق او گریان بودند و چند نفر هم خود را بر روی شهید انداخته و از این حادثه اظهار تأ سف می کنند . پس از شنیدن خواب سفارش کردم که هیچ یک از برادران این خواب را برای شهید حصاری تعریف نکنند چون ممکن است باعث تضعیف روحیه ایشان شود در همین خصوص گفتگوها ادامه داشت که شهید حصاری به داخل چادر وارد شد و گویا یک شمه ای از موضوع با خبر شده بود و ناراحتی روحی برادران را نیز مشاهده می کرد لذا یک دفعه گفت : چه خبر است ؟ گفتیم خبری نیست . گفت : کسی خوابی دیده است؟ پاسخه داه شد که خیر . گفت : چرا احساس می کنم خبر دارید که نمی خواهید بگویید : گفتیم : خواب دیده شده که بعضی شهید شده اند و باید بیشتر قدرشان را بدانیم و دعا کنیم خداوند نگهشان دارد . شهید حصاری گفت : اگر لایق این بوده ام که جزء شهدای در خواب باشم روحیه شنیدنش را دارم .و بگویید و بعد شهید انفرادی خواب را مجدداً بازگو نمود و در حالی که اشکهای شهید حصاری به حالت شوق جاری بود همین که تعریف خواب به پایان رسید یک دفعه شهید حصاری دست در جیب کرده و جانماز جیبی خود را بیرون آورد و رو به قبله سجده شکر به جا آورد و مدتهاد این سجده به طول انجامید . وقتی سر از سجده برداشت چشمهایش ورم کرده بود از اشکی که ریخته بود و گفت : خداوندا تو را شکر که ولو در خواب من را لایق شهادت دانستی این فیض را نصیبم فرما که مشتاق دیدار تو هستم .این خواب تأ ثیر مثبت تبلیغی عظیمی در روحیه شهید حصاری و نیز نیروهای گردان گذاشت و بالاخره شب عمملیات شد و شجاعانه وارد عملیات گردید و قبل از طلوع آفتاب صبح حصاری عزیز به شهادت که آرزویش بود رسید و عزیزانی که درخواب خود را روی او انداخته بودند همه مجروح شدند . البته همگی با روحیه ای بالا برای عملیات های بعدی خود را آماده می کردند زیرا پیام خوبی از این اتفاق بدست آورده بودند.
• دوران انقلاب یکروز که همراه همسرم محمدباقر از راهپیمایی آمده بودیم صاحب کارش به خانه ما آمد و رو به شهید کرد و گفت: اگر یک بار دیگر در راهپیماییها شرکت کنی حقوق شما را قطع میکنم، که شهید پس از شنیدن حرفهای صاحبکارش دست خود را داخل جیب کرد و کیف پولش را در آورد و جلوی صاحبکارش انداخت و گفت: دیگر اینجا نیایی من تا زمانیکه این انقلاب باشد برای پیروی آن تلاش خواهم کرد و محتاج شما نیستم، پولها را بردارید و بروید.سایت:یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7388سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />