ویرایشها
متن کامل خاطره
یکدفعه در کلاس اول راهنمایی با سایر فرزندان شهدا درس می خواندیم و هر کدام خوابهای که درباره پدرشان دیده بودند تعریف می کردند من خیلی ناراحت شدم چون خواب پدرم را ندیده بودم آخر موقع شهادت پدرم من 9 ساله بودم بعد شب خواب دیدم که پدرم آمد و گفتند خوابهایتان را برای هم تعریف می کردید گفتم بله گفت من هم که شهید هستم تو گفتی من اصلا خواب با با یم را ندیده ام گفت حالا آمده ام به خوابت چه می خواهی بگویی گفتم من ناراحتی دارم و آن اینکه چرا موقع تشییع جنازه است . من را نبردند که شما را ببینم من که چیزی زیادی نمی خواستم فقط می خواستم شما را ببینم گفت حالا که داری خودم را می بینی چه می خواهی دستم را گرفت و از خواب بیدار شدم .منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15048سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:مرتضی_علی_مرادی}}