خاطرات:
یک شب من به خاطر اینکه کمی ناراحت بودم شام نخوردم و خوابیدم. در عالم خواب دیدم بردارم امرالله به همراه یکی از شهدای روستایمان که یک هفته بعد ایشان به [[شهادت ]] رسید به خانه ما آمدند. ایشان به من گفت: مریم جان چرا شام نخوردی و خوابیدی؟ شما فکر می کنید وقتی که [[شهید ]] می شویم تنها هستیم. نه! من هرشب به دیدن شما می آیم و ما به همراه دیگر دوستان همیشه با هم هستیم و جایمان هم راحت است. و برای شما ناراحت هستیم بلند شو برو شامت را بخور؟ و با من خداحافظی کرد و رفت.
به یاد دارم همرزمم امرالله زنگنه قاسم آبادی در طول حضور جبهه های حق علیه باطل یک بار از ناحیه ی پا و ران مجروح شدند وقتی که ایشان را در بیمارستان در [[مشهد ]] بستری کردند. به ملاقاتش رفتم وارد اتاق که شدم به من نگاه کرد و گفت: دیدی فقط قسمتی از بدن من لیاقت داشت ولی خودم لیاقت [[شهید ]] شدن را نداشتم. خندیدم و گفتم: لیاقت را پا می خواهد چون با پا باید به دیدار خداوند بروی.
زمانی که همرزمم امرالله زنگنه قاسم آبادی مورد اصابت قرار گرفت و در حال شهید شدن بود به من سفارش کرد و گفت: راهم را ادامه بدهید و نگذارید خون این خون [[شهدا ]] پایمال شود و انقلاب به دست نااهلان بیفتد. و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود یا حسین، یا حسین کنان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
یکی از دوستان برادرم امرالله خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد: گفت: زمانی که ما با هم درس می خواندیم هنگام امتحانات بود و ما هم سخت درس می خواندیم. یک روز که به ایشان گفتم: بیا با هم به آب خوری برویم. ایشان در جواب من گفت: شما برو آب بخور من [[روزه ]] هستم. تعجب کردم گفتم: شما با این سن کم و الان هم که موقع امتحانات است چطور روزه گرفتید؟ ایشان گفت: هر کس اختیار خودش را دارد من با خودم نیت کردم در چنین شرایطی هم روزه بگیرم و هم درس بخوانم<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11002 سایت یاران رضا] </ref>