گلزار :
خاطرات
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
راوی
متن کامل خاطره
یک خاطره در جبهه از مهدى دارم. در تنگه چزابه از پشت یک کوه میرفتیم مىرفتیم که ناگهان سه سرباز عراقى را دیدیم. که اسلحه هاى اسلحه هاى خود را بالا گرفه گرفته و میگویند دخیل الخمینى و بعد اسیر شدند. فردا صبح هوا هنوز تاریک بود که یک مرتبه دیدیم حدود 150 سرباز عراقى اسلحههاى اسلحه هاى خود را بالا گرفته و گویا مىخواستند میخواستند که اسیر شوند و فرمانده گفت: یک نفر جان فدا میخواهم تا برود جلو بفهمد. اینها واقعاً میخواهند اسیر شوند یا نه، بعدا مهدى قبول کرد تا به جلو برود و یک آر پى جى برمى دارد و جلو مىرود میرود و وقتى خوب جلو مىرود میرود به آنها میگوید میگوید که اسلحه هایتان را به زمین بگذارید. ولى در این هنگام باران گلوله بود که به طرف او می آمد آمد و او فهمید که آنها قصدشان چه بوده و مهدى یا مهدى ادرکنى به طرف ما میرود میرود و یک تیر، پایش میخورد میخورد که با کمک دوستان او را به بهدارى میبرندمیبرند.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15553 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>