==خاطرات==
*بعد از [[شهادت ]] برادرم یک شب خواب دیدم به همراه پدر [[شهید ]] به مکه مکرمه رفته ایم بعد از برگشتن از مکه همه مردم روستا به دیدن ما آمدن د در همین حین دیدم امیر شهیدم هم آمد پرسیدم تو کجا بودی مادر ما رفتیم مکه. گفت:مگر خبر ندارید من هم با شما بودم به این نشانی که اول به مدینه بعد مکه رفتید صفاومروه رفتید همچنین وقت سنگ زدن به شیطان با شما بودم همه وهمه را گفت بعد من بلند گفتم: می گویند شهیدان زنده اند الله اکبر به خون آغشته اند الله اکبروبعد دیدم فرزندم رفت وناپدید شد.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5252 یاران رضا]</ref>