ویرایش‌ها

شهید غلامرضا فتاحی

۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۴۵
/* خاطرات */
*من بیرون از خانه بودم وقتی به خانه آمدم دیدم که خانه ی ما خیلی شلوغ است و صدای گریه می آید با این که از قبل می دانستم که پدرم شهید خواهد شد، چون ایشان به من گفته بود این نوبت که می روم آرزوی شهادت دارم و دیگر زنده بر نمی گردم . اما وقتی صدای گریه را شنیدم دیگر توان راه رفتن نداشتم و به یاد موقعی افتادم که ایشان این جملات را می گفت : و دیگر چیزی نفهمیدم که کجا هستم زمانی متوجه شدم که دیدم دو نفر از رفقای ایشان بازوهایم را گرفته و مرا نوازش می کردند روز بعد که تشییع جنازه بود بنا به سفارش و وصیتی که پدرم کرده بود جنازه ی ایشان را به مسجد جامع بردیم و مقداری از گرد و غبار فرش های مسجد را روی جنازه ی ایشان ریختیم و بعد هم در کنار سایر شهدا ایشان را دفن کردیم .
لحظه و نحوه شهادت
*خاطره ای را یکی از همرزمان پدرم بعد از شهادت ایشان این گونه نقل می کرد : زمان شهادت غلامرضا من بالای سر ایشان بودم که در موقع اصابت تیر دشمن به سر شهید ایشان رو به من کرد و گفت : صورتم را به طرف کربلا کن می خواهم به حسین بن علی علیه السلام سلام بدهم بعد دست بر سینه گذاشت و به امام حسین علیه السلام سلام داد و در همین حال به شهادت رسید .
عشق شهادت
*آخرین دیدار ما شب چهارشنبه ای بود که پدرم غلامرضا به من گفت می خواهم دعای توسل را بخوانم و تو صدایم را ضبط کن که برای شما یادگاری بماند و ما صدای ایشان را ضبط کردیم و پدر آن شب گریه ی بسیار کرد و از خدا درخواست طلب شهادت کرد .
معجزات جنگ
*یک بار که غلامرضا از جبهه آمده بود می گفت من با چند نفر دیگر در سنگر بودیم یکی از برادران هر چه مرا صدا زد که بیرون بیایید با شما کار دارم به او اعتنایی نکردیم تا این که دیدیم یک مار از گوشه ی سنگر بیرون آمد . وقتی مار را دیدیم همه ی ما با شتاب از سنگر بیرون آمدیم بعد از چند ثانیه صحنه ی تعجب آور را مشاهده کردیم، خمپاره ای به سنگر اصابت کرد و آن را با خاک یکسان کرد و این یکی از امدادهای غیبی خداوند بود که مار آمد و ما از سنگر خارج شدیم .
خبر شهادت
*یک روز شوهر خواهرم به خانه ی ما آمد و گفت غلامرضا چند بار گفتم به جبهه نرو . من آن لحظه متوجه حرف ایشان نشدم ولی در یک لحظه تمام بدنم به لرزه افتاد تا این که از فردوس آمدند و خبر شهادت غلامرضا را به من دادند .
اخلاص عمل
*زمانی که در جزیره بودیم غلامرضا در لشکر و گردان دیگری مشغول خدمت بود . روزی ایشان نزد ما آمده بود که خبری بگیرد هرچه به ایشان اصرار کردیم که امشب را جای ما بمان گفت : چون بنده در لشکر و گردان دیگری خدمت می کنم اگر این جا بمانم و اتفاقی برای ما بیفتد.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015705 یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==
<references/>
۲۱۸
ویرایش