شهید احمد عمارلو: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
سطر ۳۶: سطر ۳۶:
  
  
حدود 15 روز از آمدن احمد ازجبهه می گذشت که عملیات کربلای 5 شروع شد . احمد که در بیرون از خانه بود از طرف سپاه به سراغش آمدند که او را به جبهه ببرند . احمد گفته بود که نمی دانم به مادرم چه بگویم . آنها گفتند به مادرت بگو می خواهم برای درسی به مشهد بروم و احمد نیز آمد و گفت : من برای چند وقتی می خواهم به مشهد برای درس خواندن بروم . من به احمد گفتم : مادر جان مواظب خودت باش و در آنجا با افراد ناجور راه نروی . بعد از این که به ما اطلاع دادند احمد به جبهه رفته است . سپس بعد از چند روز از جبهه تلفن زد و عذر خواهی کرد و گفت : مرا حلال کنید . چون جنازه من یا به کربلا می رود یا به نیشابور می آید . و من هم به او دلداری دادم و گفتم : نه چنین نیست ان شاء الله صحیح و سالم بر می گردی و اما به گفته خودش بعد از چند روز خبر شهادت را برایمان آوردند .
+
*حدود 15 روز از آمدن احمد ازجبهه می گذشت که عملیات کربلای 5 شروع شد . احمد که در بیرون از خانه بود از طرف سپاه به سراغش آمدند که او را به جبهه ببرند . احمد گفته بود که نمی دانم به مادرم چه بگویم . آنها گفتند به مادرت بگو می خواهم برای درسی به مشهد بروم و احمد نیز آمد و گفت : من برای چند وقتی می خواهم به مشهد برای درس خواندن بروم . من به احمد گفتم : مادر جان مواظب خودت باش و در آنجا با افراد ناجور راه نروی . بعد از این که به ما اطلاع دادند احمد به جبهه رفته است . سپس بعد از چند روز از جبهه تلفن زد و عذر خواهی کرد و گفت : مرا حلال کنید . چون جنازه من یا به کربلا می رود یا به نیشابور می آید . و من هم به او دلداری دادم و گفتم : نه چنین نیست ان شاء الله صحیح و سالم بر می گردی و اما به گفته خودش بعد از چند روز خبر شهادت را برایمان آوردند .
  
 
اعتقاد به ولایت
 
اعتقاد به ولایت
سطر ۴۷: سطر ۴۷:
  
  
هنگامی که انقلاب پیروز شد و رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) به ایران آمد، از طریق تلویزیون توانستیم آمدن رهبر را تماشا کنیم . به خاطر دارم آن هنگام تماشای آمدن امام چه ذوقی و شوقی داشتیم . اشک در چشمانمان جاری بود . برادرم احمد گفت : چقدر امام زیبا و نورانی است . مادرم جواب داد که امام در یکی از سخنرانیهایش فرموده است سربازان من هم اکنون در گهواره می باشند و زمانی که امام این فرمایش را فرمودند احمد 6 ماه بیشتر نداشت و اکنون 9 سال دارد و بعد از گذشت سه یا چهار سال از انقلاب احمد در بسیج ثبت نام نمود و آموزشهای اولیه را دید و اولین بار در 15 سالگی به جبهه رفت .
+
*هنگامی که انقلاب پیروز شد و رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) به ایران آمد، از طریق تلویزیون توانستیم آمدن رهبر را تماشا کنیم . به خاطر دارم آن هنگام تماشای آمدن امام چه ذوقی و شوقی داشتیم . اشک در چشمانمان جاری بود . برادرم احمد گفت : چقدر امام زیبا و نورانی است . مادرم جواب داد که امام در یکی از سخنرانیهایش فرموده است سربازان من هم اکنون در گهواره می باشند و زمانی که امام این فرمایش را فرمودند احمد 6 ماه بیشتر نداشت و اکنون 9 سال دارد و بعد از گذشت سه یا چهار سال از انقلاب احمد در بسیج ثبت نام نمود و آموزشهای اولیه را دید و اولین بار در 15 سالگی به جبهه رفت .
  
 
پیش بینی شهادت
 
پیش بینی شهادت
سطر ۵۸: سطر ۵۸:
  
  
یک روز به احمد گفتم : مادر جان اینقدر که تو به جبهه می روی ، بالاخره یک روز دست و پایت را از دست می دهی ولی او در جوابم گفت : نترس مادر نه دستم می افتد و نه پایم و نه اسیر می شوم فقط به آرزویم که همان شهادت در راه خداست می رسم و جنازه ام نیز زود به دستتان می رسد . خوب نیست و سزاوار احمد نیست که بگویند او در راه برگشت از مسابقه کشتی تصادف کرده و فوت نموده و یا در رختخواب فوت کرده ، بلکه شهادت مخصوص احمد است
+
*یک روز به احمد گفتم : مادر جان اینقدر که تو به جبهه می روی ، بالاخره یک روز دست و پایت را از دست می دهی ولی او در جوابم گفت : نترس مادر نه دستم می افتد و نه پایم و نه اسیر می شوم فقط به آرزویم که همان شهادت در راه خداست می رسم و جنازه ام نیز زود به دستتان می رسد . خوب نیست و سزاوار احمد نیست که بگویند او در راه برگشت از مسابقه کشتی تصادف کرده و فوت نموده و یا در رختخواب فوت کرده ، بلکه شهادت مخصوص احمد است
  
 
علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
 
علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت
سطر ۶۹: سطر ۶۹:
  
  
زمانی که احمد از جبهه برگشته بود ، یک روز یکی از زنان همسایه کپسول گازی را در خیابان به طرف خانه حمل می کرد که در آن لحظه با در خواست کمک از احمد روبرو می شود و ایشان هم کمک می کند و کپسول را بر سر شانه خود گذاشته و به خانه آنها می برد . احمد دلسوز و یاور مستمندان و فقرا و همیشه دوستدار فرزندان یتیم و به خصوص فرزندان شهداء بود .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15218 سایت یاران رضا]</ref>
+
*زمانی که احمد از جبهه برگشته بود ، یک روز یکی از زنان همسایه کپسول گازی را در خیابان به طرف خانه حمل می کرد که در آن لحظه با در خواست کمک از احمد روبرو می شود و ایشان هم کمک می کند و کپسول را بر سر شانه خود گذاشته و به خانه آنها می برد . احمد دلسوز و یاور مستمندان و فقرا و همیشه دوستدار فرزندان یتیم و به خصوص فرزندان شهداء بود .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15218 سایت یاران رضا]</ref>
 
==پانویس==  
 
==پانویس==  
 
<references />
 
<references />

نسخهٔ ‏۲۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۰۴

کد شهید : 6526123

نام : احمد

نام خانوادگی : عمارلو

نام پدر : محمدعلی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : نیشابور

تاریخ شهادت : 1365/10/21

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : دانش آموز یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌فضل‌

خاطرات

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی نیره سنگونی

متن کامل خاطره


  • حدود 15 روز از آمدن احمد ازجبهه می گذشت که عملیات کربلای 5 شروع شد . احمد که در بیرون از خانه بود از طرف سپاه به سراغش آمدند که او را به جبهه ببرند . احمد گفته بود که نمی دانم به مادرم چه بگویم . آنها گفتند به مادرت بگو می خواهم برای درسی به مشهد بروم و احمد نیز آمد و گفت : من برای چند وقتی می خواهم به مشهد برای درس خواندن بروم . من به احمد گفتم : مادر جان مواظب خودت باش و در آنجا با افراد ناجور راه نروی . بعد از این که به ما اطلاع دادند احمد به جبهه رفته است . سپس بعد از چند روز از جبهه تلفن زد و عذر خواهی کرد و گفت : مرا حلال کنید . چون جنازه من یا به کربلا می رود یا به نیشابور می آید . و من هم به او دلداری دادم و گفتم : نه چنین نیست ان شاء الله صحیح و سالم بر می گردی و اما به گفته خودش بعد از چند روز خبر شهادت را برایمان آوردند .

اعتقاد به ولایت

موضوع اعتقاد به ولايت

راوی اشرف عمارلو

متن کامل خاطره


  • هنگامی که انقلاب پیروز شد و رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) به ایران آمد، از طریق تلویزیون توانستیم آمدن رهبر را تماشا کنیم . به خاطر دارم آن هنگام تماشای آمدن امام چه ذوقی و شوقی داشتیم . اشک در چشمانمان جاری بود . برادرم احمد گفت : چقدر امام زیبا و نورانی است . مادرم جواب داد که امام در یکی از سخنرانیهایش فرموده است سربازان من هم اکنون در گهواره می باشند و زمانی که امام این فرمایش را فرمودند احمد 6 ماه بیشتر نداشت و اکنون 9 سال دارد و بعد از گذشت سه یا چهار سال از انقلاب احمد در بسیج ثبت نام نمود و آموزشهای اولیه را دید و اولین بار در 15 سالگی به جبهه رفت .

پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت

راوی نیره سنگونی

متن کامل خاطره


  • یک روز به احمد گفتم : مادر جان اینقدر که تو به جبهه می روی ، بالاخره یک روز دست و پایت را از دست می دهی ولی او در جوابم گفت : نترس مادر نه دستم می افتد و نه پایم و نه اسیر می شوم فقط به آرزویم که همان شهادت در راه خداست می رسم و جنازه ام نیز زود به دستتان می رسد . خوب نیست و سزاوار احمد نیست که بگویند او در راه برگشت از مسابقه کشتی تصادف کرده و فوت نموده و یا در رختخواب فوت کرده ، بلکه شهادت مخصوص احمد است

علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت

موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت

راوی محمد علی عمارلو

متن کامل خاطره


  • زمانی که احمد از جبهه برگشته بود ، یک روز یکی از زنان همسایه کپسول گازی را در خیابان به طرف خانه حمل می کرد که در آن لحظه با در خواست کمک از احمد روبرو می شود و ایشان هم کمک می کند و کپسول را بر سر شانه خود گذاشته و به خانه آنها می برد . احمد دلسوز و یاور مستمندان و فقرا و همیشه دوستدار فرزندان یتیم و به خصوص فرزندان شهداء بود .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا