ویرایشها
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپیجیزن ـ ادوات
گلزار : بهشتزهرا
==خاطرات== عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی محمد اسماعیلی
متن کامل خاطره
موضوع عشق به جهاد
راوی معصومه هاشمی نژاد
متن کامل خاطره
آخرین باری که پدرم می خواست به جبهه برود.به دلیل اینکه برادرم در جبهه بود به پدرم گفتم:خواهش می کنم.شما صبر کنید تا برادرم از جبهه بیاید بعد شما بروید.پدرم گفت: من باید بروم.برادرتان برمی گردد و شمت تنها نیستید.
موضوع عشق به جهاد
راوی موسی هاشمی نژاد
متن کامل خاطره
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این آخرین دفعه ای ایست که من می روم.
موضوع عشق به جهاد
راوی موسی هاشمی نژاد
متن کامل خاطره
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این آخرین دفعه ای ایست که من می روم.
و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی عذرا برآبادی آبرودی
متن کامل خاطره
یکبار بعد از نماز صبح خواب دیدم که مادر بزرگ میرزا علی با یک دسته گل که بیشتر برای تشییع جناز ها از آن استفاده می شود.وارد حیاط خانه ما شد.گفتم: چرا با این دسته گل آمدی مگر چه شده است؟که همین لحظه از خواب بیدار شدم.
موضوع پرهيز از گناه
راوی محمد ریوندی
متن کامل خاطره
روزی من با میرزا علی در خانه ایشان در حال کار کردن بودیم که متوجه شدیم از خانة همسایه صدای موسیقی به گوش می رسد. میرزا علی با ناراحتی مشت به دیوار کوبید و با اعتراض گفت:آن را خاموش کنید.
موضوع تقيد به حجاب
راوی معصومه هاشمی نژاد
متن کامل خاطره
وقتی که من به سن تکلیف رسیده بودمن،چون به چادر مشکی علاقه خاصی داشتم پدرم برای من به عنوان هدیة جشن تکلیف یک چادر مشکی خرید. من خیلی خوشحال شدم.
موضوع خاطرات جنگي
راوی عذرا برآبادی آبرودی
متن کامل خاطره
میرزا علی یک با تعریف می کرد روزی ما در محاصره عراقیها قرار گرفته بودیم من خیلی از این وضع ناراحت شدم و گفتم:خدایا اگر می خواهیم به چنگ عراقیها بیافتیم و اسیر شویم، شهادت بهترین هدیه برای من است. دوست ندارم که به دست آنهای اسیر شوم.که به لطف خدا ما توانستیم از حلقة محاصرة عراقیها فرار کنیم.
موضوع تلاش و پشتکار
راوی محمد اسماعیلی
متن کامل خاطره
من به اتفاق میرزا علی در جبهة بوستان با هم بودیم.در آنجا مسءولیت حمل غذا تا خط و توزیع آن بین نیروها با ما بود.زیر آتش سنگین دشمن ایشان پا به پای من در حالی که در کیسه مواد غذایی رزوی دوشمان بود یکی من و دیگری میرزا علی غذا را بین نیروها تقسیم می کردیم.منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16004سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />