119. یک شب خواب دیدم که روز عاشوراست و مردم روستا به اتفاق روحانی روستا به طرف خانه ما می آیند من متوجه پدرم در هیئت نشدم . بلافاصله یکی از بچه های روستا هم که پدرم را دیده بود با دست خود به پشت من زد و گفت : پدرت دارد می آید، بلافاصله من به طرف پدرم هم چند قدم جلوتر آمد و دستهای خود را باز کرد و مرا در آغوش گرفت . بعد از خواب بیدار شدم .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015716 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15716=پانویس==<references/>