پس از اینکه مقداری از خاک [[شلمچه ]] را از تصرف دشمن در آوردیم در داخل سنگر ما استراحت می کردیم و منتظر دستور بعدی بودیم، تا اینکه ساعت 10 صبح به خاکریز نعل اسبی رفتیم و پاتک عراقیها هم شروع شد من و احمد رضا در یک [[سنگر ]] بودیم که ناگهان گلوله [[خمپاره ]] به سنگر اصابت کرد و سنگر خراب شد . احمد رضا که در کنار من بود به آن طرف سنگر پرت شد و به درجه رفیع [[شهادت ]] نائل گردید .
شجاعت و شهامت
یک شب قرار بر این شده بود مقداری از منطقه شلمچه را که در تصرف دشمن بود تصرف کنیم . من [[تیربارچی ]] بودم و احمدرضا کمک من بود . طبق نقشه گفته بودند که عراقیها چهار تیربار به صورت ضربدری در پشت یکی از سنگرهایشان گذاشته اند . احمدرضا با یک شجاعت خاصی [[تیربار ]] را از من گرفت و با سرعت خود را به آن سنگر عراقی ها رساند من چشمهایم را بسته بودم تا نبینم چه بر سرش می آید تا اینکه شنیدم صدا می زند حسین جان عراقیها از سنگر فرار کردند بیا در اینجا مستقر شویم .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16257| سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />