ویرایش‌ها

شهید اللهیار حبیبی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۲۷
/* خاطرات */
یک شب در خواب دیدم که الله یار آمده و یک پرچمی در دست دارد گفت : بابا ببین اگر تا به حال هر گونه بوده ام ، الان خوب هستم و جایم خیلی خوب است . شما هم در راه خدا باشید . من خواستم دستش را بگیرم و او را ببوسم که از خواب بیدار شدم .
یکی از همرزمان فرزندم نقل می کرد و می گفت : ا...یار [[آرپیجی ]] زن بود و من کمک ایشان بودم . در جریان درگیری ، تیری به پای او خورد و من او را کول کردم و مقداری به عقب بردم اما درگیری شدید تر شد و ا...یار به من گفت :من را رها کن و بر گرد و من او را همانجا گذاشتم و برگشتم. او آنجا جا مانده بود و ما امید وار بودیم که شاید اسیر شده باشد و تا هفت سال هم از او اطلاعی نداشتیم. تا اینکه یک روزخبر [[شهادت ]] او را آوردند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6539 سایت شهدای یاران رضا]</ref> 
==نگارخانه تصاویر==
[[File:6539.jpg]]
۶۹۱
ویرایش