ویرایش‌ها

شهید سید مرتضی قاسمی

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۰۸
یک روز در خانه ما را زدند ومن رفتم ودر را باز کردم برادرم مرتضی از جبهه آمده بود ومن به مرتضی گفتم تو پشت در بمان من نیز می گویم که تو شهید شده ای مادرم گفت : کی بود من هم گفتم مادر مرتضی شهید شده ولی یک دفعه مرتضی با حالتی خنده رو جلو آمد وبه مادرم سلام کرد واین آخرین باری بود که او از جبهه آمد چون بعد خبر شهادتش را آوردند همچنین دفعه آخر که مرتضی می خواست به جبهه برود بدلیل اینکه خیلی مهربان بود خواهر کوچکترم پشت سر او گریه می کرد وگفت : که نرو مرتضی متوجه که شد با وجود اینکه داخل حیاط بود برگشت بالا وخودکار توی جیبش را درآورد وبه خواهر کوچکم داد تا وی ساکت شود .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016408 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16408=پانویس==<references/>
۴۴۶
ویرایش