ویرایش‌ها

شهید عباس قاسمی

۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۴ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۵:۲۵
گلزار :
==خاطرات==
عشق شهادت
*عباس خواب دیده بود که باید به جبهه برود و شهید شود وقتی به او گفتم : عباس جان به جبهه نرو چون همسرت حامله است،پس زن و فرزندانت را رها نکن او گفت : زن و فرزند برای من جبهه نمی شود،من آنها را به خدا می سپارم .
تولد و کودکی
*در سن 7 سالگی فرزندم عباس چوپانی می کرد که سیلی آمد و من بسیار نگران حال او بودم که در همین لحظه سیدی از جلوی من رد شد و گفت : برای عباس غصه نخورید زیرا نامش را در خرمشهر نوشته ام و برای ایشان مشکلی به وجود نمی آید .
زندگی مشترک
*هنوز 6 روز از رفتن عباس به جبهه نگذشته بود که خداوند به او فرزندی عطا کرد ،نظر به این که نام سپاهی که او به همراهش اعزام شده بود سپاه مهدی (عج) بود ما نام فرزند او را که پسر هم بود مهدی گذاشتیم و در نامه ای خبر تولد و نام فرزندش را به ایشان اطلاع دادیم .
عشق به جهاد
*روزی عباس قاسمی آمد و گفت : دیشب از طریق صدا و سیما شنیدم که سپاه مهدی (عج)‌ راهی جبهه ها است و من هم باید بروم . هر چه به ایشان اصرار کردیم که الآن وقت زاییدن گوسفندان است بایستید و به ما کمک کنید اما ایشان نپذیرفت و به جبهه اعزام گردید .
تقید به مسائل شرعی
*در یکی از روزها گوسفندی اشتباها وارد گله عباس قاسمی شده بود ایشان هر چه دنبال صاحب گوسفند گشته بود او را پیدا نکرده بود . گوسفند را حدود یکسال در گله اش نگهداشته بود تا این که صاحب آن پیدا شده و گوسفند را به همراه بره اش طی یکسال زاییده بود تحویلش داد .
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16401
۲۱۸
ویرایش