راوی محمد علی قاسمی
*یک روز دوستان دور هم جمع بودیم و با هم صحبت می کردیم . یکی از دوستان می گفت :خدا کند من شهید شوم دیگری می گفت : تو لیاقت شهید شدن را نداری ، ابوالفضل می گفت : من بار اول است که به جبهه می آیم و حتماً شهید می شوم . شما اگر قرار بود که شهید شوید قبلاً شهید می شدید .
راوی محمد علی قاسمی
*در حین عملیات بچه های زیادی مجروح شده بودند ، از جمله آنها ابوالفضل بود . قایقها آمدند تا مجروحین را به عقب ببرند .من چند تا از بچه ها را که مجروح شده بودند در قایق گذاشتم . ابوالفضل هم همراه آنان بود وقتی قایق رفت ، بعداز چند لحظه به ما خبر رسید که قایق را با آرپی چی زدند . و این گونه ابوالفضل همراه دیگر دوستانش به شهادت رسیدند .
راوی کلثوم قاسمی
*خواب دیدم یک دسته گل در دست ابوالفضل بود، آنها را به من داد و گفت : این گل را برای تو آورده ام.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16390 یاران رضا]</ref>