ویرایشها
==وصیتنامه==
==خاطرات==
راوی علی اکبر قاسمی
*زمانی که همسر فرزندم غلامرضا وضع حمل کرده بود من در مشهد وقتی برگشتم ایشان به من گفت :پدر اسم بچه را چه بگذاریم من گفتم: خودت بهتر می دانی . گفت : نه شما پدر من هستید و باید اسم او را انتخاب کنید . گفت : ما می خواستیم میثم بگذاریم که نام یکی از یاوران حضرت علی (ع) بوده گفتم : اسم خوبی است ولی به نظر من نام سید به آن نمی خورد و بهتر است نام امام حسین (ع) را بگذارید و ایشان قبول کرد و روزی که میخواست به جبهه برود آقای رجایی می گوید شما متوجه نبودید غلامرضا 4 یا 5 دفعه برگشته و بچه را بوسیده که فهمید ه بود غلامرضا دیگر بر نمی گردد.
راوی سید محمود قاسمی
*قبل از اینکه برادرم سید غلامرضا به جبهه اعزام شود شب تاسوعا یا عاشورا بود فردی درتلویزیون مداحی می کرد و این نوحه را می خواند: کجائید ای جوانان کفن پوش فدا گشتید همه درجبهه شوش و ایشان گریه می کرد به من گفت : مرحله بعد عملیات ما در مناطق شوش خواهد بود و این را بدانید که من حتما در این عملیات شرکت خواهم کرد گویا به ایشان الهام شده بود که به شوش می رود و در همانجا به شهادت می رسد که همانطور هم شد ایشان به جبهه اعزام شدند و در محل سایت 4و 5 اطراف شوش به شهادت رسیدند .
راوی سید محمود قاسمی
*آنطور که همرزمان برادرم سید غلامرضا تعریف کرده اند: ایشان در مرحلة اول عملیات فتح المبین در تاریخ 2/ 1/ 61 شرکت می کند و ایشان جزء اولین گردان خط شکن در منطقة شوش بوده است و پس از شروع عملیات پای ایشان زخمی می شود که با چفیة خود می بندد و در همان حال به نبرد ادامه می دهد که در همین حین بوسیلة گلولة کاتیوشای دشمن مورد هدف قرار می گیرد و به درجة رفیع شهادت نائل می گردد.
راوی علی اکبر قاسمی
*هفتمین شبی که فرزندم سید غلامرضا به دنیا آمده بود خواب دیدم ایشان را به کنار نهر علقمه بردم و در آنجا غسل دادم. بعد از آن که این خواب را دیدم منتظر بودم تا اتفاقات مهمی در مورد او رخ دهد تا اینکه او بزرگ شد و به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
راوی علی اکبر قاسمی
*همرزمان فرزندم سید غلامرضا تعریف می کنند و می گویند: غلامرضا پایش تیر می خورد و با چفیه خود روی آنرا محکم می بندد. بچه ها به او می گویند: قاسمی آتش دشمن زیاد است شما برگرد عقب ممکن است شهید شوی ایشان در جواب می گویند: حالا که به درب رسیده ام و بهشت را با چشم خود می بینم برگردم. این غیر ممکن است و به پشت تیربار می نشیند و آنقدر شلیک می کند تا تیرهای آن تمام می شود و به پیرمردی که کمک تیربار چی است می گوید: برو گلوله بیاور او می رود تا گلوله بیاورد ولی چون در آمدن تأخیر می کند خودش حرکت می کند تا برود گلوله بیاورد که در همان لحظه خمپاره به کنار او می خورد و ترکش آن به او اصابت می کند و او را به درجة رفیع شهادت نائل می گرداند.
راوی علی اکبر قاسمی
*موقعی که فرزندم غلامرضا می خواست به جبهه برود من در آن طرف شهر آشپزی می کردم که ایشان جهت خداحافظی به نزد من آمد و رفت وقتی که برگشتم مادش گفت: غلامرضا گفته: از ما دو نفر یعنی من و خودش حتماً باید یک نفر در جبهه باشیم. من گفتم: محمود که در جبهه است او به مادرش گفته بود محمود پاسدار است و حسابش جداست ولی در خانه ای که دو نفر مرد می باشند چه برادر باشند و چه پدر و پسر باید یکی در جبهه باشد.
راوی علی اکبر قاسمی
*در زمان شاه خائن که غلامرضا به دبیرستان می رفت یک روز مقاله ای نوشته بود و در آن در مورد یزیدیان زمان و اینکه در هر زمان باید از حسین(ع) درس گرفت سخن گفته بود و میخواست بود در مراسمی به روی صحنه برود و بخواند که دبیر آنها آقای خزاعی او را به جهت نوشتن مقاله تحسین کرده بود ولی به دلیلی صلاح نداشته بود که آن را بخواند .
راوی علی اکبر قاسمی
*یک روز من از مسجد آمدم و چون شب قبل نخوابیده بودم دراز کشیدم و به خواب رفتم. یکدفعه فرزندم سید غلامرضا وارد خانه شد و از خواب بیدار شدم و به من گفت: شما خوابیده اید که منافقین این کارها را می کنند من و دوستانم دفتر بنی صدر را گرفته ایم. تعداد منافقین هم زیاد بود و زد و خورد هم کردیم ولی در عین حال ما پیروز شدیم و دفتر را گرفتیم. پس با هم رفتیم که از دفتر مراقبت کنیم و اگر دوباره منافقین آمده و با آنها برخورد کنیم ولی دیگر آنها نیامدند.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16368 یاران رضا]</ref>