نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا
==خاطرات==خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی محمد جمعه فیضیمتن کامل خاطره
یکبار خواب دیدم رفته ام به جبهه تتا از مهدی خبر بگیرم در حال رفتن بودم که یک مرد عرب را دیدم که یک شال سبز در گردن داشت من سلام کردم او پرسید کجا می روی گفتم می خواهم بروم جبهه گفت: برای چه می خواهی بروی؟ گفتم: می خواهم از پسرم مهدی خبری بگیرم گفت برگرد و برو چون این منطقه در اختیار و تحویل من است و کسی حق ندارد به این منطقه بیاید گفتم: خوب پس من چکار کنم گفت: اسم پسرت چیه؟ گفتم:مهدی است گفت: برگرد و برو من خودم اسمم مهدی است. چند قدمی که برگشتم دیدم شخصی از پشت سر و از داخل سنگر مرا صدا می زند دیدم پسرم مهدی است بعد از احوالپرسی در حال صحبت بودیم که یک مرتبه صدای خمپاره آمد ما خوابیدیم روی زمین بعد از مدتی از زمین بلند شدم دیدم تفنگ پسرم از وسط شکسته است و یک مرتبه از خواب بیدار شدم.امر به معروف و نهی از منکرموضوع امر به معروف و نهي از منکرراوی محمد رضا قدیریمتن کامل خاطرهجمعه فیضی
چند جوان در مورد بعضی مسایل انقلاب و اسلام حرفهایی می زدند. مهدی خیلی تلاش می کرد که با اینها وارد مشاجره شویم اما احتمال داشت که درگیر شویم و او خیلی تلاش می کرد که با اینها یک طوری وارد صحبت شود تا اینکه یک شب در ایام ماه محرم از مسجد که برمی گشتیم و آن چند جوان سر کوچه ایستاده بودند و بعد از دیدن ما * موضوع امر به ما چند حرف رکیک زدند معروف و ایشان نهي از فرصت استفاده کرد و با آنها وارد صحبت شد آن شب تا دیروقت با آنها صحبت کرد تا اینکه آنها راضی شدند از آن زمان به بعد آن چند جوان با ما دوست شدند و همیشه به مسجد می رفتند و حتی یکی از آنها چند بار به جبهه اعزام شدند.نیکوکاریموضوع نيکوکاريراوی محمد جمعه فیضیمتن کامل خاطرهمنکر
خاطره ای که به یاد دارم این است که چند جوان در زمانیکه در نجاری کار مورد بعضی مسایل انقلاب و اسلام حرفهایی می کرد نزدیک محل زندگی ما مسجدی زدند. مهدی خیلی تلاش می ساختند کرد که با اینها وارد مشاجره شویم اما احتمال داشت که درگیر شویم و مهدی از نجاری حقوق ناچیزی او خیلی تلاش می گرفت ولی نذر کرده بود کرد که با اینها یک طوری وارد صحبت شود تا زمانیکه بنایی اینکه یک شب در ایام ماه محرم از مسجد تمام نشده است حقوقش را که برمی گشتیم و آن چند جوان سر کوچه ایستاده بودند و بعد از دیدن ما به مسجد پرداخت نماید ما چند حرف رکیک زدند و در این خصوص نظر بنده را پرسید ایشان از فرصت استفاده کرد و من گفتم: حقوق متعلق با آنها وارد صحبت شد آن شب تا دیروقت با آنها صحبت کرد تا اینکه آنها راضی شدند از آن زمان به شماست هر چه می خواهی بکن بعد آن چند جوان با ما دوست شدند و این تصمیم را هم گرفته ای خیلی پسندیده است چون در راه خدا خرج همیشه به مسجد می کنی .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldierرفتند و حتی یکی از آنها چند بار به جبهه اعزام شدند.aspx?SID=16229 سایت یاران راوی محمد رضا] </ref>قدیری
* موضوع نيکوکاري
خاطره ای که به یاد دارم این است که در زمانیکه در نجاری کار می کرد نزدیک محل زندگی ما مسجدی می ساختند و مهدی از نجاری حقوق ناچیزی می گرفت ولی نذر کرده بود تا زمانیکه بنایی مسجد تمام نشده است حقوقش را به مسجد پرداخت نماید و در این خصوص نظر بنده را پرسید و من گفتم: حقوق متعلق به شماست هر چه می خواهی بکن و این تصمیم را هم گرفته ای خیلی پسندیده است چون در راه خدا خرج می کنی .راوی محمد جمعه فیضی.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16229 سایت یاران رضا] </ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدمهدیفیضی.jpg</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد مهدی فیضی}}