{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدعلی قدمیاری
|تصویر =محمدعلیقدمیاری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[مشهد]]
|شهادت =[[مهران، 1365/04/12]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =نیشابور
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = لشکر 5 نصر
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =
|جنگها =
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده =نام پدر: غلام
}}
کد شهید: 6528626 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون واحد
گلزار : نیشابور
==خاطرات== عشق شهادت* موضوع عشق شهادت در جلسة توجیهی که با برادر شمع خانی در مقرّ لشکر داشتیم و طرح مانور و نحوة کار گردان ها را بررسی می شد ، شهادت راا در سیمای حاج آقای قدمیاری می دیدیم و یادم هست که به وی گفتیم : حاج آقا منتظر باش که این دفعه رفتنی هستی و ما را شفاعت کن ! وی در جواب گفت : ان شاء الله ! قبلاً بارها این جمله را به وی گفته بودیم و او می گفت : «نه آقا ، ما کجا و شهادت کجا ... ! و شکسته نفسی می کرد . امّا این بار با تعجّب بدون هیچ حرفی خودش می گفت : ان شاء الله و این برای ما خیلی جالب بود . شب عملیّات در رودخانة کنجان چم غسل نمود و خودش را آراسته و اصلاح کرد ، مثل کسی که می خواهد به میهمانی برود . سپس با گردانهایش به جلو رفت و شب دوّم در حالی که آر پی جی گرفته بود با تیر سیمینوف به شهادت رسید .راوی محمد حسین میثمی خرازی * موضوع تولد و کودکي مادرشوهرم متن کامل خاطره ای از دوران کودکی ایشان برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم. می گفت: زمانی که آقای قدمیاری تقریباًچهار ساله، پنج ساله بود من رفته بودم مسجد برای نماز . از نماز که بر می گشتم ، دیدم که این طفلکی با یک دست چشمهایش را پاک می کند، با دست دیگرش چراغ پریموس را روشن می کند. پرسیدم: که داری چکار می کنی؟ نمی ترسی که یک وقت خدای نا کرده بسوزی. گفت: نه مادر شما رفتی نماز، من هم در خانه وظیفه ام بود که چای درست کنم.راوی زهرا بهنام جعفر نیا * موضوع نوجواني و جواني مادر شوهرم خاطره ای از سن هشتاد سالگی آقای قدمیاری برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم . وقتی که آقای قدمیاری هشت سال داشت یک روز آمد پیش من گفت : مادر خوابی دیدم گفتم چه خوابی دیدی مادر !گفت : خواب دیدم در بیابان خیلی بزرگ سوار یک اسب سفیدی شدم یک عده اسب سوار هم پشت سر من هستند من پیشاپیش آنها با شمشیر دارم می جنگم. آن قدر جنگیدم که همه دشمنان کشته شدند اما چند نفری بیشتر نمانده بودند که من زخمی شدم و از اسب افتادم پایین.راوی زهرا بهنام جعفر نیا * موضوع آخرين وداع با خانواده
دفعه آخری در جلسة توجیهی که بابام با برادر شمع خانی در مقرّ لشکر داشتیم و طرح مانور و نحوة کار گردان ها را بررسی می خواست برود جبهه شد ، تقریباً نزدیکیهای صبح بود شهادت راا در سیمای حاج آقای قدمیاری می دیدیم و یادم هست موقعی که می خواست پوتینهایش را بپوشد. گفتمبه وی گفتیم : بابا کجا می خواهی بروی؟ هیچ جا می خواهم بروم تا جایی حاج آقا منتظر باش که این دفعه رفتنی هستی و برگردم گفتم: می خواهی بروی جبهه ؟ ما را شفاعت کن ! وی در جواب گفت: دخترم مثل دفعه های قبل زود بر می گردمان شاء ا. احساس غریبی داشتم. گویا داشت . ! قبلاً بارها این جمله را به من الهام وی گفته بودیم و او می شد که این دفعه پدرم بر نخواهد گشتگفت : «نه آقا ، ما کجا و شهادت کجا . فکر .. ! و شکسته نفسی می کردم که برای آخرین کرد . امّا این بار هست که پدر م را خواهم دیدبا تعجّب بدون هیچ حرفی خودش می گفت : ان شاء ا... دیگر بین من و پدر دیداری نخواهد این برای ما خیلی جالب بود. آن شب بابا همه ما عملیّات در رودخانة کنجان چم غسل نمود و خودش را بوسید آراسته و اصلاح کرد ، مثل کسی که می خواهد به میهمانی برود . سپس با گردانهایش به جلو رفت این آخرین باری بود و شب دوّم در حالی که پدرم را دیدم. بعد از آن دیگر هرگز پدر را ندیدمآر پی جی گرفته بود با تیر سیمینوف به شهادت رسید . تولد و کودکیموضوع تولد و کودکيراوی سمانه قدمیاریزهرا بهنام جعفر نیامتن کامل خاطره
* موضوع تقيد به انجام کامل ماموريتمادرشوهرم خاطره ای از دوران کودکی ایشان برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم. می گفت: زمانی که آقای قدمیاری تقریباًچهار ساله، پنج ساله بود من رفته بودم مسجد برای نماز . از نماز که بر می گشتم ، دیدم که این طفلکی با یک دست چشمهایش را پاک می کند، با دست دیگرش چراغ پریموس را روشن می کند. پرسیدم: که داری چکار می کنی؟ نمی ترسی که یک وقت خدای نا کرده بسوزی. گفت: نه مادر شما رفتی نماز، من هم در خانه وظیفه ام بود که چای درست کنم.
وقتیکه فاو گرفته شد دشمن تکی کرد نوجوانی و مهران و ارتفاعات کله قندی را می خواست از ما بگیرد ایشان با تعدادی از بچه ها رفتند و همانجا مجروح شد. خیلی ناراحت بود صحبت از این بود که عملیات کربلای یک انجام شود و مهران آزاد شود عراقیها با تبلیغات فراوان می گفتند که مهران عوض فاو و از این صحبتها به هر حال در عملیات کربلای یک ایشان مجروح شدند جراحت ایشان به حدی بود که ما یک روز رفتیم شناسایی در مسیر شناسایی ایشان 2 بار ازحال رفت و افتاد ما بلندش کردیم و من مقداری ایشان را نصیحت کردم ایشان به من نگاهی کرد و گفت : مرا می خواهی از عملیات محروم کنی گفتم : به هر صورت نمیشود با این وضعی که شما داری حالت مساعد نیست گفت : نه من هر مشکلی داشته باشم این عملیات را قصد کردم بمانم چون مسئول محور بود بیشتر خودش می خواست برای عملیات آن منطقه را به بچه ها توجیه کند من همیشه به چهره ایشان که نگاه می کردم لبهایش و دهانش خشک و همیشه آب از من طلب می کرد . با این حال ایشان ایستاد و در عملیات کربلای یک با درگیری شدیدی که در سلسله ارتفاعات قلاویزان پیش آمد مقاومت کرد و در این عملیات ما در روز پیشروی داشتیم و در گیری مسقیم با دشمن بود ایشان هدایت عملیات را به عنوان مسئول محور به عهده داشت جوانیموضوع نوجواني و در همانجا به شهادت رسید .جوانيراوی محمد سلیمانیزهرا بهنام جعفر نیامتن کامل خاطره
* مادر شوهرم خاطره ای از سن هشتاد سالگی آقای قدمیاری برایم نقل کرده اند که برای شما تعریف می کنم . وقتی که آقای قدمیاری هشت سال داشت یک روز آمد پیش من گفت : مادر خوابی دیدم گفتم چه خوابی دیدی مادر !گفت : خواب دیدم در بیابان خیلی بزرگ سوار یک اسب سفیدی شدم یک عده اسب سوار هم پشت سر من هستند من پیشاپیش آنها با شمشیر دارم می جنگم. آن قدر جنگیدم که همه دشمنان کشته شدند اما چند نفری بیشتر نمانده بودند که من زخمی شدم و از اسب افتادم پایین. آخرین وداع با خانوادهموضوع تقيد به انجام آخرين وداع با خانوادهراوی سمانه قدمیاریمتن کامل ماموريتخاطره
دو یا سه روز قبل از عملیّات فاو دفعه آخری که بابام می خواست برود جبهه ، در حال رفتن به منطقه بودم تقریباً نزدیکیهای صبح بود یادم هست موقعی که شهید قدمیاری می خواست پوتینهایش را دیدم بپوشد. گفتم: بابا کجا می خواهی بروی؟ هیچ جا می خواهم بروم تا جایی و به وی برگردم گفتم : شما قرار است که با کدام گردان به آنجا تشریف ببرید !می خواهی بروی جبهه ؟ فرمود گفت: «هر گردانی که باشد برایم مطرح نیست که گردان مال چه کسی است فقط به آنجا اگر برسد ، کافی است !» دخترم مثل دفعه های قبل زود بر می گردم. احساس غریبی داشتم. ایشان همانجا در ادامه گویا داشت به من گفت : «من الهام می شد که این نکته را به دیگران گفته ام و به شما هم دفعه پدرم بر نخواهد گشت. فکر می گویم کردم که اگر روزی در صحنة نبرد مجروح شدم برای آخرین بار هست که پدر م را خواهم دید. مرا به عقب نبرید تا زمانیکه جوانان بیاید دیگر بین من و مسئولیّتم را تحویل بگیرد فقط پدر دیداری نخواهد بود. آن وقت است شب بابا همه ما را بوسید و رفت این آخرین باری بود که می توانید مرا به عقب ببرید !» شهید جوانان هم همین نکته پدرم را دیدم. بعد از آن دیگر هرگز پدر را ندیدم. تقید به دیگران گفت : چرا که هر دو شهید انجام کامل ماموریتموضوع تقيد به عنوان مسئول محور بودند : «هر زمان که در آنجا برایم موردی و یا مشکلی پیش آمد ، مرا بگذارید تا قدمیاری بیاید و ترتیب انتقالم را بدهد !»راوی انجام کامل ماموريتراوی محمد علی مهدوی فرسلیمانیمتن کامل خاطره
* وقتیکه فاو گرفته شد دشمن تکی کرد و مهران و ارتفاعات کله قندی را می خواست از ما بگیرد ایشان با تعدادی از بچه ها رفتند و همانجا مجروح شد. خیلی ناراحت بود صحبت از این بود که عملیات کربلای یک انجام شود و مهران آزاد شود عراقیها با تبلیغات فراوان می گفتند که مهران عوض فاو و از این صحبتها به هر حال در عملیات کربلای یک ایشان مجروح شدند جراحت ایشان به حدی بود که ما یک روز رفتیم شناسایی در مسیر شناسایی ایشان 2 بار ازحال رفت و افتاد ما بلندش کردیم و من مقداری ایشان را نصیحت کردم ایشان به من نگاهی کرد و گفت : مرا می خواهی از عملیات محروم کنی گفتم : به هر صورت نمیشود با این وضعی که شما داری حالت مساعد نیست گفت : نه من هر مشکلی داشته باشم این عملیات را قصد کردم بمانم چون مسئول محور بود بیشتر خودش می خواست برای عملیات آن منطقه را به بچه ها توجیه کند من همیشه به چهره ایشان که نگاه می کردم لبهایش و دهانش خشک و همیشه آب از من طلب می کرد . با این حال ایشان ایستاد و در عملیات کربلای یک با درگیری شدیدی که در سلسله ارتفاعات قلاویزان پیش آمد مقاومت کرد و در این عملیات ما در روز پیشروی داشتیم و در گیری مسقیم با دشمن بود ایشان هدایت عملیات را به عنوان مسئول محور به عهده داشت و در همانجا به شهادت رسید . تقید به انجام کامل ماموریتموضوع عشق تقيد به جهادانجام کامل ماموريتراوی محمد علی مهدوی فرمتن کامل خاطره
فکر می کنم که دو یا سه روز قبل از عملیات کربلای1 بود، با آقای قدمیاری برای شناسایی می رفتیم، عملیّات فاو ، در همان شناسایی ها بود حال رفتن به منطقه بودم که ایشان از ناحیه سینه و کتف مجروح شدند ولی منطقه شهید قدمیاری را ترک نمی کردند. شدت مجروحیت ایشان طوری بود، که وقتی یک مرتبه رفته بودیم شناسایی از شدت جراحت لااقل هر صد متری یک بار می نشست، نفسش می گرفت. دیدم و خیلی اذیت می شد. چندین مرتبه به ایشان گفتم، حاجی بیا و برو عقب یک مقدار وی گفتم : شما قرار است که با کدام گردان به خودت رسیدگی کن، ناراحتی داری، سینه ات گرفته، نمی توانی راه بروی. می گفتآنجا تشریف ببرید !؟ فرمود : نه، من از این عملیات دل نمی کنم. چون امام گفته است، باید مهران آزاد شود. این عملیات، عملیات حساسی «هر گردانی که باشد برایم مطرح نیست که گردان مال چه کسی است. چون امام روی آن انگشت گذاشته فقط به آنجا اگر برسد ، کافی است!» . ایشان همانجا در ادامه به من باید در گفت : «من این عملیات باشم، علتش نکته را به دیگران گفته ام و به شما هم این بود که بعد از عملیات والفجر 8 و سقوط فاو، عراقی ها می خواستند یک مانور سیاسی داشته باشند. لذا آمدند شهر مهران را گرفتند. کلی تبلیغات سیاسی راه انداختند گویم که مهران اگر روزی در برابر«فاو»، از طرفی هم امام گفته بودند که مهران باید آزاد شودصحنة نبرد مجروح شدم . آقای قدمیاری با توجه مرا به شیفتگی عقب نبرید تا زمانیکه جوانان بیاید و مسئولیّتم را تحویل بگیرد فقط آن وقت است که نسبت می توانید مرا به امام داشتند، نمی خواستند که منطقه عقب ببرید !» شهید جوانان هم همین نکته را ترک کنند. تا اینکه آقای شوشتری به ایشان دیگران گفت : چرا که شما بیا، برو استراحت کن. ایشان دیگر هر دو شهید به عنوان مسئول محور بودند : «هر زمان که در آنجا مجبور شدند که بروند عقب. خلاصه بعد از مدت کوتاهی استراحت دوباره برگشتند منطقه برایم موردی و در عملیات حضور داشتند. در این عملیات شهر مهران از دشمن پس گرفته شد. اما ارتفاعات مشرف بر شهر مهران همچنان دست دشمن باقی مانده بود. درگیری ها هنوز شدید بود. تو همان درگیری ها بود که بر اثر اصابت ترکش خمپاره یا مشکلی پیش آمد ، مرا بگذارید تا قدمیاری بیاید و ترتیب انتقالم را بدهد !» عشق به شهادت رسید.جهادموضوع عشق به جهادراوی یحیی سلیمانیمتن کامل خاطره
* فکر می کنم که قبل از عملیات کربلای1 بود، با آقای قدمیاری برای شناسایی می رفتیم، در همان شناسایی ها بود که ایشان از ناحیه سینه و کتف مجروح شدند ولی منطقه را ترک نمی کردند. شدت مجروحیت ایشان طوری بود، که وقتی یک مرتبه رفته بودیم شناسایی از شدت جراحت لااقل هر صد متری یک بار می نشست، نفسش می گرفت. و خیلی اذیت می شد. چندین مرتبه به ایشان گفتم، حاجی بیا و برو عقب یک مقدار به خودت رسیدگی کن، ناراحتی داری، سینه ات گرفته، نمی توانی راه بروی. می گفت: نه، من از این عملیات دل نمی کنم. چون امام گفته است، باید مهران آزاد شود. این عملیات، عملیات حساسی است. چون امام روی آن انگشت گذاشته است. من باید در این عملیات باشم، علتش هم این بود که بعد از عملیات والفجر 8 و سقوط فاو، عراقی ها می خواستند یک مانور سیاسی داشته باشند. لذا آمدند شهر مهران را گرفتند. کلی تبلیغات سیاسی راه انداختند که مهران در برابر«فاو»، از طرفی هم امام گفته بودند که مهران باید آزاد شود. آقای قدمیاری با توجه به شیفتگی که نسبت به امام داشتند، نمی خواستند که منطقه را ترک کنند. تا اینکه آقای شوشتری به ایشان گفت که شما بیا، برو استراحت کن. ایشان دیگر آنجا مجبور شدند که بروند عقب. خلاصه بعد از مدت کوتاهی استراحت دوباره برگشتند منطقه و در عملیات حضور داشتند. در این عملیات شهر مهران از دشمن پس گرفته شد. اما ارتفاعات مشرف بر شهر مهران همچنان دست دشمن باقی مانده بود. درگیری ها هنوز شدید بود. تو همان درگیری ها بود که بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. تدبیر نظامی و مدیریتموضوع تدبير نظامي و مديريتراوی سید حسین حسینیمتن کامل خاطره
شهید قدمیاری فرماندة خط و همینطور معاون طرح و عملیّات لشکر 5 نصر بود . در حالی که از کادر گردان فقط من و برادر حسینی مانده بودیم که مسئولیّت بچّه ها بر دوش ما بود . شهید پیش ما آمد و گفت : «یک تعداد از نیروهایتان را به سمت راست بکشید . چون از سمت راست در حال تهدید شدن هستیم » . ما هم نیروهایمان آنقدر نبود که بتوانیم کاری بکنیم . تعدادی از نیروها هم عقب رفته بودند و گوششان بدهکار نبود . دشمن می خواست کلّ جادّة خندق را بگیرد . امّا بچّه ها به سختی در جادّه مفاومت می کردند . حتّی خود آقای قالیباف فرماندة لشگر به عنوان بک راننده با ماشین ، مهمّات به خط می آورد و مسئولین به عنوان آر پی جی زن شده بودند تا اینکه توانستند جادّه را حفظ کنند. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهیدموضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی سید حسین حسینیزهرا بهنام جعفر نیامتن کامل خاطره
* موضوع همسر شهید می گوید : دو شب قبل از اینکه خبر شهادت آقای قدمیاری را به ما بدهند، یک شب خواب دیدم که داخل اطاقی خوابیده ام. از گوشه ی اطاق شکافی ایجاد شد. یک نوری وارد اطاق شد. سریع بلند شدم و روياي ديگران نشستم شروع کردم به صلوات فرستادن. به من سلام کرد . دیدم که حاج آقای قدمیاری از درون این ظاهر شدند . همینطور که هراس داشتم گفتم شما هستید حاج آقا ؟حاج آقا شبیه به ملکی ظاهر شدند که دارای بال هستند. از وجودش نور متساعد می شد. چهره اش در مورد نور گم بود. از قبلش هم نور می درخشید. گفتم کجا بودید؟ گفتند: آمدم از شما خداحافظی کنم. گفتم: کجا؟ گفتند: آمدم به شما وصیت کنم که از این به بعد برای من گریه و زاری نکنید. تا دشمن از این گریه و زاری شاد نشود. از بچه ها نگهداری کن. این بچه ها را اول به خدا بعد هم به شما می سپارم. مأموریتی دارم که باید بروم دیدم که می خواهد برود بیرون. گفتم: خوب چرا با این عجله ؟ گفت: دوباره بر می گردم از شما سر می زنم. گفتم: این وضعیت برای من خیلی ناراحت کننده است گفت ناراحت نشو من که در آن لحظه یک وضعیت ناراحت کننده و چهره گریانی داشتم . آقای قدمیاری نگاهی به من کرد و گفت اگر خواستی گریه کنی برای ائمه اطهار گریه کن برای سیدالشهداء گریه کن . برای من گریه نکن . نیمه های شب بلند شو چند رکعتی نماز شب بخوان. خیلی توصیه کرد که مبادا برای من گریه کنی. در همین حالی که گرم گفتگوی ایشان بودم از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یک نصف شب است. نگرانی همه وجودم را گرفت با خودم گفتم حتماً ایشان شهید شده اند. شروع کردم به گریه کردن بعد بلند شدم چند رکعتی نماز خواندم. صبح که شد همین خواب را برای یکی از زنان همسایه تعریف کردم. گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شدند که من این خواب را دیده ام. ایشان به من دلداری دادند که نه این خواب است واقعیت که نیست این بود تا اینکه دو روز بعد یکی از برادران سپاه آمدند دم منزل گفتند که اگر ممکن است یکی از عکسهای آقای قدمیاری را بدهید با خوابی که دیده بودم به این برادر پاسدار گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شد. شما هم این عکس را برای بزرگ کردن می خواهید. گفت نه این حرفها چیه که شما می زنید گفتم که من خوابش را دیدم آن برادر پاسدار رفت. ولی من از همان لحظه خودم را برای شهادت شهيدآقای قدمیاری آماده کرده بودم. برای من خیلی واضع و روشن بود که ایشان شهید شده اند. موقعی که پیکر شهید را آوردند وقتی دیدم چهره حاج آقا را که نگاه کردم درست همانطوری که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطوری بود که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطور که در خواب دیده بودم .
همسر شهید می گوید : دو شب قبل از اینکه خبر شهادت آقای قدمیاری را به ما بدهند، یک شب خواب دیدم که داخل اطاقی خوابیده ام. از گوشه ی اطاق شکافی ایجاد شد. یک نوری وارد اطاق شد. سریع بلند شدم محبت و نشستم شروع کردم به صلوات فرستادن. به من سلام کرد . دیدم که حاج آقای قدمیاری از درون این ظاهر شدند . همینطور که هراس داشتم گفتم شما هستید حاج آقا ؟حاج آقا شبیه به ملکی ظاهر شدند که دارای بال هستند. از وجودش نور متساعد می شد. چهره اش در نور گم بود. از قبلش هم نور می درخشید. گفتم کجا بودید؟ گفتند: آمدم از شما خداحافظی کنم. گفتم: کجا؟ گفتند: آمدم به شما وصیت کنم که از این به بعد برای من گریه مهربانیموضوع محبت و زاری نکنید. تا دشمن از این گریه و زاری شاد نشود. از بچه ها نگهداری کن. این بچه ها را اول به خدا بعد هم به شما می سپارم. مأموریتی دارم که باید بروم دیدم که می خواهد برود بیرون. گفتم: خوب چرا با این عجله ؟ گفت: دوباره بر می گردم از شما سر می زنم. گفتم: این وضعیت برای من خیلی ناراحت کننده است گفت ناراحت نشو من که در آن لحظه یک وضعیت ناراحت کننده و چهره گریانی داشتم . آقای قدمیاری نگاهی به من کرد و گفت اگر خواستی گریه کنی برای ائمه اطهار گریه کن برای سیدالشهداء گریه کن . برای من گریه نکن . نیمه های شب بلند شو چند رکعتی نماز شب بخوان. خیلی توصیه کرد که مبادا برای من گریه کنی. در همین حالی که گرم گفتگوی ایشان بودم از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یک نصف شب است. نگرانی همه وجودم را گرفت با خودم گفتم حتماً ایشان شهید شده اند. شروع کردم به گریه کردن بعد بلند شدم چند رکعتی نماز خواندم. صبح که شد همین خواب را برای یکی از زنان همسایه تعریف کردم. گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شدند که من این خواب را دیده ام. ایشان به من دلداری دادند که نه این خواب است واقعیت که نیست این بود تا اینکه دو روز بعد یکی از برادران سپاه آمدند دم منزل گفتند که اگر ممکن است یکی از عکسهای آقای قدمیاری را بدهید با خوابی که دیده بودم به این برادر پاسدار گفتم حتماً آقای قدمیاری شهید شد. شما هم این عکس را برای بزرگ کردن می خواهید. گفت نه این حرفها چیه که شما می زنید گفتم که من خوابش را دیدم آن برادر پاسدار رفت. ولی من از همان لحظه خودم را برای شهادت آقای قدمیاری آماده کرده بودم. برای من خیلی واضع و روشن بود که ایشان شهید شده اند. موقعی که پیکر شهید را آوردند وقتی دیدم چهره حاج آقا را که نگاه کردم درست همانطوری که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطوری بود که من در خواب دیده بودم. صورتش مجروح بود و قلبش دقیقاً همانطور که در خواب دیده بودم .مهربانيراوی زهرا بهنام جعفر نیاسمانه قدمیاریمتن کامل خاطره
* موضوع محبت سمانه قدمیاری می گوید یادم هست که یک مرتبه با پدر و مهربانيمادرم رفتیم بازار. پدرم برای من و خواهرم لباس خرید. آن زمان آقای انجیدنی یکی از دوستان بابام بود. بابام اسیر بود بابام از بچه های ایشان خیلی سر می زد. بعداز خرید لباس رفتیم منزل آقای انجیدنی. موقع رفتن بابام گفت: می خواهیم برویم منزل آقای انجیدنی ، چیزی برایشان نگرفتم. اگر می شود لباسی را که برای الهام گرفتیم، بدهیم برای آمنه جان دختر آقای انجیدنی. الهام خواهرم گفت: باشه بابا، ولی باید قول بدی که برام دوباره لباس بخری. این شیرینترین خاطره ای است که از پدر به یاد دارم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16586 یاران رضا]</ref>
سمانه قدمیاری می گوید یادم هست که یک مرتبه با پدر و مادرم رفتیم بازار. پدرم برای من و خواهرم لباس خرید. آن زمان آقای انجیدنی یکی از دوستان بابام بود. بابام اسیر بود بابام از بچه های ایشان خیلی سر می زد. بعداز خرید لباس رفتیم منزل آقای انجیدنی. موقع رفتن بابام گفت: می خواهیم برویم منزل آقای انجیدنی ، چیزی برایشان نگرفتم. اگر می شود لباسی را که برای الهام گرفتیم، بدهیم برای آمنه جان دختر آقای انجیدنی. الهام خواهرم گفت: باشه بابا، ولی باید قول بدی که برام دوباره لباس بخری. این شیریترین خاطره ای است که از پدر به یاد دارم.راوی سمانه قدمیاری
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16586 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدعلیقدمیاری.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمدعلی_قدمیاری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]