ویرایشها
در یکی از ورزها بطور ناگهانی متوجه حجم زیاد آتش دشمن شدم . با خود گفتم چه خبر شده بالای تپه رفتم نگاهی به خط انداختم مشاهده کردم از تپه کوچکی که در جلو خاکریز قرار داشت در یک لحظه تعداد 6 گلوله آرپی چی از یک نقطه به سمت دشمن شلیک شد عراقی ها هم گرای آنجا را گرفته و باشد آنجا را زیر آتش خمپاره 60 گرفته بودند با سرعت سعی کردم خودم را به بچه ها برسانم تا به آنها بگویم از یک نقطه اینقدر پشت سر هم شلیک نکنید بلکه پص از هر شلیک جای خودتان را عوض کنید و همچنین همگی از یک نقطه شلیک نکنید اما متأسفانه زمانی که من به نزدیک آنها رسیدم یک گلوله خمپاره 60 به وسط آنها خورد و اولین نفر از گروهان ما برادر بسیجی مخلص جهانبخش قدوسیان از بچه های راز بود که به شهادت رسید و بقیه دوستانش هم مجروح شدند اینها چند گلوله آرپی چی را باهم آماده می کردند شمارش می دادند یک دو سه و بعد همزمان باهم شلیک می کردند روحیه بسیجی ها و کادر خیلی بالا بود همه نیروها مخلص و عاشق شهادت بودند دعاها و زمزمه های شبانه خط را معطر کرده بود. ایثار و فداکاریموضوع ايثار و فداکاريراوی محمد صفریغلامحسین قدوسیانمتن کامل خاطره
به خاطر یاد دارم زمانی خوابی که فررندم شهید جهانبخش در بجنورد تحصیل می کرد. در کلاس درس نشسته مورد شهادتش دیده بود که ناگهان خانومی درمانده با صدای لرزان وارد کلاس درس شد و به دانش آموزان گفترا اینگونه نقل کرد: پسر بچه من خواب دیدم که در بیمارستان بستری است باغی هستم و احتیاج به خون جویبارهای قشنگ و درختان سرسبز وزیبایی دارد محض رضای خدا هم که شده کمک کنید. سکوتی کلاس را فرا گرفته بود ناگهان شهید سکوت را می شکند و همراه یکی از همرزمان شهیدم نیز آنجاست که با آن خانوم نیازمند هم به بیمارستان می رود بحث و خون اهدا می کند گفتگو پرداختیم که همرزمم ازمن درخواست کرد که نزد آنها بیایم و برای اینکه کسی نفهمد من هم قبول کردم وگفتم: حتماً خواهم آمد. که همانگونه هم شد و ریا نشود ایشان به کسی حرفی نزده بوددرجه رفیع و والای شهادت نائل گردیدند. که بعدها از برادرش شنیدیم<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.راوی غلامحسین قدوسیانaspx?SID=16596 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: جهانبخش_قدوسیان}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]