حاجی آقای مادر زمان رژیم گذشته مدتی از عمرش را کدخدا بود و آنهایی که کدخدا بودند میبایست عکس شاه به صورت آرم بر سر در حیاط کدخدا نصب میشد یا در میان راهروی منزل دقیقاً یادم است آن زمان سیداسماعیل در تهران بود وقتی به روستا آمد با حاج آقا و ما احوالپرسی کرد و اولین کاری که کرد عکس شاه را از راهرو کند ـ در صورتی که آن موقع این کار خیلی جرأت میخواست ـ حاجی آقا پرسید به عکس چکار داری؟ گفت این عکس دیگر فاتحهاش خوانده است گفت: الآن مردم این رژیم را نمیخواهند و شما در ده هستید و سروگوشتان بسته است آن موقع حاجی آقا گفت: شاه توپ و تانک دارد برادرم در جواب حاجی آقا گفت: تانکها تو خالی است و در برابر سیل مردم هیچ کاری نمیتوانند انجام دهند خاطرم است همزمان با همان مسألهی کندن عکس شاه دوستانی داشت که شبانه رفتند و هر جا عکسی از شاه بود بخصوص در مدرسه همه را آتش زدند.
یک روز فرزند سیداسماعیل در ایام گندم درو آمد و سری به ما زد وقتی دید ما داریم آب گرم میخوریم گفت شما با این وضع چطور میتوانید درو کنید غروب رفت سبزوار و شب دیدیم دو قالب یخ از سبزوار گرفته و روی موتورش بسته بود و آورد گفتیم یخها آب میشود گف: در خانه در زیر کاه پنهان میکنیم همین قالب یخ را تا دو سه روز میتوانیم نگهداریم.
قبل از [[عملیات عاشورا]]xxxxxxxxxxxx ـ میمک ـ دعای توسلی بود که کنار حجرهای نشسته بود و با خودش داشت راز و نیاز میکرد و به هر صورت بچهها در کنارش بودند حالتی خاص داشت موقعی که در بین دعا به ایشان توجه میکردم میدیدم که از خود بیخود شده و یک حالت روحانی و گریهکنان بودکه ما واقعاً از گریه و حالات ایشان اشک میریختیم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8908 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==