شهید علی اکبر قاضی زاده: تفاوت بین نسخهها
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی | {{جعبه اطلاعات افراد نظامی | ||
|نام فرد = علی اکبر قاضی زاده | |نام فرد = علی اکبر قاضی زاده | ||
| − | |تصویر = | + | |تصویر = jpg12 KBInsert link |
|توضیح تصویر = | |توضیح تصویر = | ||
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی | ||
| سطر ۱۸: | سطر ۱۸: | ||
|طول خدمت = | |طول خدمت = | ||
|درجه = | |درجه = | ||
| − | |سمتها = | + | |سمتها = رزمنده |
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | |جنگها = [[جنگ ایران و عراق]] | ||
|نشانهای لیاقت = | |نشانهای لیاقت = | ||
| سطر ۳۵: | سطر ۳۵: | ||
خواب و رویای شهید | خواب و رویای شهید | ||
| − | در آن تاریخ هنگامی که از داخل قرارگاه حمل استقرار | + | راوی غلامحسین رحیمی |
| + | |||
| + | |||
| + | در آن تاریخ هنگامی که از داخل قرارگاه حمل استقرار لشکر روح ا... تیپ قوامین در اهواز ما را با اتوبوس به سمت جبهه فاو می بردند، من با اتفاق برادر عزیزمان شهید قاضی زاده در یک صندلی نشسته بودیم. در طول مسیر صحبت می کردند و روحیه خوبی داشتند و از جریان جبهه قبلی که باهم رفته بودیم در میمک صحبت می کردند. ایشان فرمودند من آن قاضی زاده قبلی نیستم و خیلی فرق کرده ام. این دفعه روحیه ام خیلی خوب است. تا اینکه به محل استقرار رسیدیم. آنجا با چند تن از برادران طبسی در یک سنگر بودیم. در یکی از روزها ساعت حدود 3 بعداز ظهر همین طور که صحبت می کردیم و از طرفی هم خمپاره های دشمن به سمت سنگرهای ما آتش می بارید، در همین هنگام متوجه شدیم که ایشان حالت خواب دارند. سئوال شد چه طوری با این سر و صدا آن هم در روز خوابتان می آید، ایشان در جواب گفتند: من چند لحظه به خواب می روم بیند چگونه به خواب می روم. در این هنگام دراز کشید و خوابید بقیه بچه ها بیدار بودند و باهم صحبت می کردند. چند که دقیقه گذشت یک دفعه بیدار شدند و با روحیه ای شاداب اعلام کردند من الان که خواب بودم دیدم مرا به خدمت حضرت امام خمینی (ره) بردند و از نزدیک ایشان را ملاقات کردم و در آن لحظه اظهار خوشحالی می کرد. بچه ها هم با شوخی هر به نحوی خواب ایشان را پاسخ می دادند تا اینکه شب فرا رسید و ایشان هم در طول خط مقدم مشغول انجام وظیفه بودند که ناگهان از طرف دشمن گلوله ای در کنار ایشان منفجر شد و به آرزوی خود که همان شهادت بود رسید و شربت شهادت را با افتخار نوشید. | ||
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16480 یاران رضا]</ref> | <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16480 یاران رضا]</ref> | ||
| سطر ۴۲: | سطر ۴۵: | ||
<references/> | <references/> | ||
==رده== | ==رده== | ||
| − | {{ترتیبپیشفرض: علی اکبر | + | {{ترتیبپیشفرض:علی اکبر قاضی زاده}} |
[[رده: شهدا]] | [[رده: شهدا]] | ||
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| − | [[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]] | + | [[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]] |
[[رده: شهدای شهرستان طبس]] | [[رده: شهدای شهرستان طبس]] | ||
نسخهٔ کنونی تا ۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۰
| علی اکبر قاضی زاده | |
|---|---|
| 200px | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | طبس |
| شهادت | ۱۳۶۵/۱۲/۱۸ |
| محل دفن | گلزار شهدا |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدر حجی غلامرضا |
خاطرات
خواب و رویای شهید
راوی غلامحسین رحیمی
در آن تاریخ هنگامی که از داخل قرارگاه حمل استقرار لشکر روح ا... تیپ قوامین در اهواز ما را با اتوبوس به سمت جبهه فاو می بردند، من با اتفاق برادر عزیزمان شهید قاضی زاده در یک صندلی نشسته بودیم. در طول مسیر صحبت می کردند و روحیه خوبی داشتند و از جریان جبهه قبلی که باهم رفته بودیم در میمک صحبت می کردند. ایشان فرمودند من آن قاضی زاده قبلی نیستم و خیلی فرق کرده ام. این دفعه روحیه ام خیلی خوب است. تا اینکه به محل استقرار رسیدیم. آنجا با چند تن از برادران طبسی در یک سنگر بودیم. در یکی از روزها ساعت حدود 3 بعداز ظهر همین طور که صحبت می کردیم و از طرفی هم خمپاره های دشمن به سمت سنگرهای ما آتش می بارید، در همین هنگام متوجه شدیم که ایشان حالت خواب دارند. سئوال شد چه طوری با این سر و صدا آن هم در روز خوابتان می آید، ایشان در جواب گفتند: من چند لحظه به خواب می روم بیند چگونه به خواب می روم. در این هنگام دراز کشید و خوابید بقیه بچه ها بیدار بودند و باهم صحبت می کردند. چند که دقیقه گذشت یک دفعه بیدار شدند و با روحیه ای شاداب اعلام کردند من الان که خواب بودم دیدم مرا به خدمت حضرت امام خمینی (ره) بردند و از نزدیک ایشان را ملاقات کردم و در آن لحظه اظهار خوشحالی می کرد. بچه ها هم با شوخی هر به نحوی خواب ایشان را پاسخ می دادند تا اینکه شب فرا رسید و ایشان هم در طول خط مقدم مشغول انجام وظیفه بودند که ناگهان از طرف دشمن گلوله ای در کنار ایشان منفجر شد و به آرزوی خود که همان شهادت بود رسید و شربت شهادت را با افتخار نوشید.