ویرایش‌ها

شهید اسماعیل فرهادیان

۴ بایت اضافه‌شده، ‏۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۵
متن کامل خاطره
یک روزمن و اسماعیل مشغول بافتن قالی بودیم که صدای جمعیت را شنیدیم که می گفتند: لا اله الا ا... ، اوبلند شد وبه دم پنجره رفت وگفت: بیا دارند [[شهید ]] تشییع می کنند بعد ازدقایقی که جمعیت رد شدند اوگفت: من دیگرنمی توانم کارکنم وباید با جمعیت به تشییع بروم. به اوگفتم: بیا بنشین وکارت را انجام بده ولی گفت: شاید دیدی همین اتفاق برای من هم افتاد و من هم شهید شدم آنوقت تو همین حرف را می زنی وما هردو بلند شدیم وبه تشییع رفتیم حالا که فکرمی کنم ایشان ازهمان بچگی به اوالهام شده بود که شهید خواهد شد.
<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15958 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
۶۹۱
ویرایش