ویرایش‌ها

شهید علی قصائی ایرج

۲۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۰ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۰
==خاطرات==
* پیش بینی شهادت
به یادم دارم دفعه آخری که دوستم علی قصایی قصد رفتن به جبهه داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من این حرف او را به شوخی گرفتم و به او خندیدم او خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و آنجا متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید به من داده بود به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت در موقع ضروری این عکس را به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است .راوی علی اصغر کریمی
* اثر شهادت بر اشیاء و عالم موجودات
*به یادم دارم دفعه آخری که دوستم هست پسر خواهرم علی قصایی قصد رفتن به جبهه قصائی چند کبوتر داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را آخرین اعزامش به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید ما می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من برگشتم میخواهیم این حرف او کبوتر ها را به شوخی گرفتم حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که به او خندیدم او خداحافظی کرد و منطقه رفت و دیگر تا چند وقت از او را ندیدم خبری نداشتیم تا اینکه خبر شهادتش یک روز من کبوتر ها را به من دادند گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید یکی از کبوترهای علی که به من داده بود حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت صدا در آمد وقتی در موقع ضروری این عکس را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است منزل ما آمدند و خبر شهادت علی را بای ما آوردند وقتی آنها از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت و دیگر برنگشت.راوی محمد علی عاقلی مقدم
* لحظه و نحوه شهادت
اثر شهادت یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید علی قصائی همراه بودم با ایشان بر اشیاء علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و عالم موجوداتچهار صبح بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را به او رساندم و او را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر جانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت .راوی ملک محمد عاقبتی
راوی محمد علی عاقلی مقدم* پیش بینی شهادت
یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و قصد رفتن به خانه را داشتم که شهید علی قصائی مرا صدا زد و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها را به خانواده ام بدهی . به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی نمی روی ؟ مکث کرد و گفت : شاید دیگر نتوانم به خانه برگردم و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .راوی احیاء محمد عامری
*یادم هست پسر خواهرم علی قصائی چند کبوتر داشت که در آخرین اعزامش توجه به ما می گفت این دفعه که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که به منطقه رفت و تا چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز من کبوتر ها را به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد وقتی در را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت علی را بای ما آوردند وقتی آنها از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت و دیگر برنگشت.امر ازدواج
یادم هست پسرم علی قصائی حدود یک سال و شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که به مرخصی آمد یک روز به من گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من به او گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او قبول نکرد و می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را مجبور کرد تا به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را به عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان حدود چهار روز را ماند بعد به منطقه رفت و دیگر بر نگشت و به شهادت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود .راوی حسن قصائی
لحظه * خواب و نحوه شهادترویای دیگران درمورد شهید
زمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است.راوی ملک محمد عاقبتیحسین قصائی
*یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود آخرین وداع با شهید علی قصائی همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و چهار صبح بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را به او رساندم و او را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر جانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت .خانواده
یادم هست آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به جبهه را داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و دلش نیامد او را بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم چه شده ؟ چرا نمی روی؟ گفت دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و او را بوسید و از او خداحافظی کرد و رفت.راوی طاهره قصائی
* خواب و رویای دیگران درمورد شهید
پیش بینی شهادت راوی احیاء محمد عامری *یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و قصد رفتن به خانه را داشتم که شهید علی قصائی مرا صدا زد و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها را به خانواده ام بدهی . به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی نمی روی ؟ مکث کرد و گفت : شاید دیگر نتوانم به خانه برگردم و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .   توجه به امر ازدواج راوی حسن قصائی *یادم هست پسرم علی قصائی حدود یک سال و شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که به مرخصی آمد یک روز به من گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من به او گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او قبول نکرد و می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را مجبور کرد تا به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را به عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان حدود چهار روز را ماند بعد به منطقه رفت و دیگر بر نگشت و به شهادت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود .   خواب و رویای دیگران درمورد شهید راوی حسین قصائی *زمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است.   آخرین وداع با خانواده راوی طاهره قصائی *یادم هست آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به جبهه را داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و دلش نیامد او را بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم چه شده ؟ چرا نمی روی؟ گفت دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و او را بوسید و از او خداحافظی کرد و رفت.   خواب و رویای دیگران درمورد شهید راوی ملک محمد عاقبتی *بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم .راوی ملک محمد عاقبتی  منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
==رده==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قصائی ایرج}}
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش