ویرایش‌ها

شهید محمد قربانی - شهادت 1365

۶۹۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۰
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی کد شهید: 6528848 تاریخ تولد : |نام فرد = محمد قربانی|تصویر = |توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|محمد محل تولد = [[ : بجنورد ]]|نام خانوادگی : قربانی‌ تاریخ شهادت = [[۱۳۶۵: 1365/۳03/۳]]03|وفات = نام پدر : قربان‌ مکان شهادت : |مرگ = |محل دفن = گلزار|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها = رزمنده|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات = : نامشخصمنطقه شهادت : |تخصص‌ها = |شغل = : یگان خدمتی : |خانواده = نام پدر [[ قربان ]]گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.}} نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌گلزار : ==خاطرات==
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
*یک هفته قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد شهید شده است و خیلی نگران بودم .همسایه ها گفتند: نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد شهید شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر شهادت ایشان را به ما دادند.
پیش بینی شهادت
موضوع پيش بيني شهادت
متن کامل خاطره
*یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم وایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا… صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت: به هر حال جنگ است و من یقین دارم که شهید می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به شهادت رسید.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
متن کامل خاطره
*یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت.
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
*وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است .وبه خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم وموقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که شهید داشت و عشقی که به شهادت در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم .
محبت و مهربانی
موضوع محبت و مهرباني
متن کامل خاطره
*به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون ایشان نتوانسته بود به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید.
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
متن کامل خاطره
*یادم می آید که پسرم محمد می خواست به جبهه برود به روستا آمد و یک شب پیش من بود و گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من به وی گفتم : پسرم ما تنها هستیم وغیر از شما کسی را نداریم به جبهه نرو امید من به شماست اما ایشان گفت : مادرم امیدت به خدا باشد و ازشما می خواهم که اجازه بدهید تا من به جبهه بروم و از اسلام وکشورم دفاع نمایم به هر حال ایشان مرا راضی نمود و من به پسرم محمد گفتم : بروپسرم در پناه خدا باشی .
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
*وقتی خبر شهادت ایشان را به من دادند من به بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان را تشییع می کردند من به مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که خودم را در فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .
شجاعت و شهامت
موضوع شجاعت و شهامت
متن کامل خاطره
*یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت هارا خورده باشدراه را طی کرده بود .منبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16706یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>
۴۴۶
ویرایش