ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدعلیقنبری
|تصویر =محمدعلیقنبری.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بیرجند]]
|شهادت = [[مجنون1363/12/25]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت = [[سپاه، تی 1 ثارالله]]
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها = [[اطلاعاتوعملیاتـ ادوات]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلامحسین
}}
کد شهید: 6311035 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : اطلاعاتوعملیاتـ ادوات
گلزار :
==خاطرات== پیش بینی شهادت* موضوع پيش بيني شهادت در زمانیکه محمّدعلی قنبری در چابهار خدمت می کرد یک روز به ایشان گفتم : با توجّه به اینکه منطقه ناامن است و شما هم در آنجا غریب هستی ، مواظب خودت باشی . در جواب گفت : من مثل شما دل به این دنیا نبسته ام . من دو یا سه سال بیشتر زنده نیستم پس باید جانم رو فدای این انقلاب کنم .راوی محمد صابری فرمتن * موضوع عشق شهادت مرحله آخری که برادرم محمد علی می خواست به جبهه برود یک روز به خانه آمد و دیدم بسیار خوشحال است گفتم : چیه ، امروز خیلی خوشحال به نظر می رسی ؟ گفت : امروز به حرم امام رضا (ع) رفتم و دیدم که یک قفل باز شده است . خواهرم خدا حاجتم را داده است . من هم با توجه به اینکه همسرشان در آن موقع نزدیک وضع حملشان بود فکر کردم که خوشحالی زیاد ایشان به خاطر این مطلب است . اما پس از مدتی متوجه شدم که حاجتش [[شهادت]] بوده است .راوی عصمت قنبری * موضوع آخرين وداع با خانواده آخرین باری که محمدعلی می خواست به جبهه برود از همه اقوام و دوستان خداحافظی کرد و به من گفت که : دو تا مسئله برای من خیلی روشن است . گفتم که : چه مسئله ای ؟ گفت : یکی ازدواج کردن با تو یکی هم [[شهادت]] . من خندیدم . گفتم : چیه مگر علم غیب داری که اینطوری می گوئی ؟ بعد محمدعلی خندید و گفت : آره ، این جزء اسرار است و هیچکس نباید بداند . تا آخر هم به هیچ کس نگفت .راوی عصمت قنبری * موضوع تقيد به انجام کامل خاطرهماموريت یک روز بعد از اینکه محمد علی از مأموریت برگشت، دیدم که کف دستش سوخته است. از او پرسیدم محمد علی دستت برای چه این طوری شده است. گفت: چون با اسلحه زیاد تیراندازی کردم لوله اش داغ شده بود و من اصلاً متوجه نبودم. یک مرتبه به خودم که آمدم دیدم دستم دارد می سوزد.راوی فاطمه قنبری * موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت یک روز برادرم محمد علی از شهر به روستا آمد . ساعت 8 شب اخبار اعلام کرد که آیت الله طالقانی مرحوم شده اند . به محض شنیدن این خبر به گریه افتاد و بسیار ناراحت شد . بعد هم به من گفت : خواهر فهمیدی رادیو اعلام کرد که آیت الله طالقانی مرحوم شده اند . ای کاش چند نفر از ما [[شهید]] می شدند . چند نفر از ما [[شهید]] بشوند بهتر از این است که یکی از شخصیتهای از ببین برود . بعد هم بلند شد و از خانه بیرون رفت .راوی عصمت قنبری
محمدعلی قنبری هیچ گاه برای خودش چیزی تقاضا نمی کرد اما یک روز آمد وگفتو گفت:برادر مصباحی وضعیت چطوری است.گفتم:برای چه؟با چه؟ با حالت خنده گفت:خداوند یک دختر به ایشان داده بودگفتمبود گفتم:خوب،مبارک خوب، مبارک است.گفت:میتوانم یک سه چهار روزی به مرخصی بروم.گفتم:بله،بعد بله، بعد هم شش روز به ایشان مرخصی دادم وایشان و ایشان رفت.بعد از یک روز بود که او برگشت. گفتم: چرا زود برگشتی؟گفتبرگشتی؟ گفت:همان یک روز کافی بود. فقط می خواستم فرزندم را ببینم وبرگردمو برگردم.راوی مجید مصباحیمنبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16941سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:محمدعلیقنبری.jpg</gallery>==رده=={{ترتیبپیشفرض: محمد علی قنبری}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]