متن کامل خاطره
فریبرز در اسفند ماه 1364 برای آخرین دفعه برای وداع با پدر و مادرش و انداختن تنها عکس یادگاری وصیت نمود که موتور و کاپشن و ساعتش را به فرهاد برادر مادرش داده شود و مادرش کمربندش را به دور کمرش محکم نمود و گفت : برو فریبرز خدا به همراهت . فریبرز در قطار مسافربری مشهد تهران با فرمانده عزیز و دلیر و سلحشورش آشنا شده و محمود عزیزم از او سوال می کند برادر کدخدازاده شما در قطار خیلی فعال هستید ؟ بگویید چطور فوت و فن قطار را فرا گرفته اید ؟ در جواب می گوید : برادر جان پدر من مدت 15 سال در قطار های مسافر بری خدمت کرده و من هم راه و رسم قطار را یاد گرفته ام . پس از پیاده شدن در تهران به اتفاق محمود فرمانده خویش به سمت ایستگاه مراقه حرکت می کند و از آنجا با مینی بوس به طرف مرز سر حد ایران و عراق یعنی تپه های سلیمانیه عزیمت می نمایند .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17270یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>