ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد علی بنی اسدی مقدم

۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۶ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۳۵
* زمانی که با آقای بنی اسدی مقدم در جبهه بودم مسئولیت ایشان حمل مجروحین بود. یک روز نزدیک غروب بود که من مجروح شدم یک پایم قطع شده و پای دیگرم نیز [[ترکش]] خورده بود و با وجود اینکه خون زیادی از من رفته بود ایشان را شناختم و دیدم با برانکارد پر از مهمات به طرف خط می رود. صدا زدم آقای بنی اسدی ایشان ایستادند و گفتند: تخمکار تو هستی؟ . یک سر قمقمه آب کرد و به من داد و گفت: الان برمی گردم و چند دقیقه بعد آمد و من را روی برانکارد گذاشتند و به طرف پشت خط حرکت کردند که ناگهان [[ترکش]]ی به ایشان اصابت کرد و مجروح شد و صدای یا زهرا و یا حسین (ع) بر لب داشت. چند قدمی که رفتند به من گفت: خون زیادی از تو رفته. هر دوی ما [[شهید]] می شویم. خدا کند جنازه ما به دست دشمن نیافتد. سرانجام من را به بیمارستان ابو علی سینای رشت و آقای بنی اسدی را به بیمارستان مشهد اعزام نمودند. من به پدرم گفتتم: که حتماً به بیرجند برو و از آقای بنی اسدی که مجروح است سری بزن که وقتی به آنجا رفته بود همان روز تشییع جنازه [[شهید]] بنی اسدی بود.
* زمانیکه شوهرم محمد علی به جبهه رفته بود. مدتی بود که از او خبری نداشتیم. یکروز نامه ای از ایشان به دستمان رسید که به طور مکرر در آن نوشته بود همسر عزیزم مواظب بچه ها باش و خدا با شماست. شب موقع خوابیدن نیت کردم و سپس خوابیدم و در خواب دیدم که کنار مزار شهدای بیرجند هستم و چند زن هم در آنجا بودند و یک گرگی غرش کنان در حال خوردن لاشه ای بود. با خود گفتم که او را بکشم که در همین حال گرگ به زبان آمد و گفت: من گرگ اجلم و چنگی را نشان داد که از آن شعله آتش بیرون می آمد و به من گفت: شما نمی توانید مرا بکشید و یک تکه از آن لاشه ای که نزد او بود به طرف من پرتاب کرد و من آنرا برداشتم که اگر به من حمله کرد آن را جلوی او بیندازم. من التماس کردم که به من و بچه هایم رحم کن. بعد دیدم جنازه شوهرم در یک نهر آب روان افتاده است و گرگ گفت: به من اجازه نمی دهند که به آن جنازه نزدیک شوم و فقط مأموریت دارم بچه های شما را یتیم کنم و دیدم که پاهایم بسته است و در این هنگام از خواب پریدم و چون اول شب نیت کرده بودم فهمیدم که محمد علی [[شهید]] شد و صبح که بلند شدم دیدم فرزندم که یکساله بود رنگ پریده از خواب بیدار شد و گفت: مامان بابا هم زخمی شده که من مطمئن شدم که محمد [[شهید]] شده و بعد از چند روز خبر [[شهادت]] ایشان به من رسید.
* یک روز من مبلغ بیست تومان در خیابان پیدا کردم و موضوع را به شوهرم محمد علی در میان گذاشتم. ایشان نیز در مسجد هنگام نماز مسأله پیدا شدن پول را با مردم در میان گذاشتند. اما صاحب آن پول پیدا نشده. سرانجام محمد علی به من گفت: این مبلغ را در صندوق بیانداز.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4289 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
۶٬۷۳۸
ویرایش