[[شهید سعید پورجعفری جَوزَن]]
==زندگینامه==
روز هجدهم بهمن ماه سال 1342 و ایام ماه مبارک رمضان، پروین خانم منتظر تولد اوّلین فرزندش بود و اصغر آقا نیز در آستانه تولد فرزند اوّلش احساس پدری را تجربه می کرد.
با تولد نو رسیده خانواده پور جعفری جوزن، نام او را سعیدگذاشتند. مادر سعید ناظم مدرسه ابتدایی و پدرش مدیر شرکت راه سازی [[پاراویس]] بود. آنها از شرایط زندگی نسبتاً خوبی برخوردار بودند.
زمانی که سعید برای گذراندن دوره خدمت سربازی مراجعه کرد، به علّت مجروحیّت شدید دست که بر اثر برخورد ترکش خمپاره ایجاد شده بود، از خدمت سربازی معاف شد. اما معافیّت پزشکی مانع حضور دوباره و مکرّر وی در جبهه های نبرد نشد.
سال 1363 سال آغاز زندگی مشترک سعید با فاطمه خانم اسماعیلی بود. او همسر همراهی را می خواست که وی را در کنار جهاد و مبارزه یاری رساند و همدم زندگی سراسر شور و تلاش وی باشد.
==خاطرات==*همسر سعید درباره سابقه شناخت آنها از یکدیگر می گوید:
« تقریباً دوران کودکی مشترکی داشتیم قبل از انقلاب هر دو در دبستان باختر درس می خواندیم، مادر حاج سعید ناظم مدرسه بود. به فاصله یک کوچه، در یک محله زندگی می کردیم و از اوضاع و احوال همدیگر باخبر بودیم. من پس از دوران متوسطه برای تدریس به منطقه 18 آموزش و پرورش رفتم. سرنوشت چنین بود که وارد مدرسه ای شوم که مادر سعید دفتر دار آنجا بود. دو سه روز از ورود من به آن مدرسه نمی گذشت که مادر سعید از من خواستگاری کرد. »
سال 1363 جنگ با شدت تمام جریان داشت، و همین وضعیت شرایط ازدواج را برای سعید که دوست نداشت لحظه ای از جبهه دور باشد، سخت تر می کرد. همسر سعید درباره جریان خواستگاری وی می گوید:
با همه سختی هایی که پیش روی خود می دیدم، بالاخره جواب مثبت به خواستگاری دادم و مهر ماه سال 63 عقد کردیم و سه روز بعد از عقد حاج سعید به ستاد کربلا و اهواز برگشت. »
ازدواج سعید چیزی از اراده و عزم او برای حضور در جبهه های جنگ نمی کاست و پس از آن بارها به منطقه رفت.
*در این باره همسر سعید چنین باز گو می کند:
« ما بهمن ماه سال 1363 ازدواج کردیم. دو هفته پس از ازدواج او به جبهه رفت و دوم یا سوم فروردین ماه سال 64 به خانه بازگشت. وقتی اوّلین فرزند دخترم « سیمین » به دنیا آمد 40 روزه بود که حاج سعید ما را با خودش به اهواز برد و نزدیک [[منطقه نورد اهواز]] ساکن شدیم اما به دلیل بمباران شدید منطقه، مجبور به بازگشت به تهران برای مدت کوتاهی شدیم.»
چهار پنج ماه از بازگشت ما به تهران می گذشت و حاج سعید در جبهه بود. ترجیح دادم در کنار و نزدیک او باشم. به همین دلیل با شرایط سخت و تجربه کم و دختر کوچکم، همراه حاج سعید به اهواز رفتم و در ساختمان 24 دستگاه [[کمپلو]] ساکن شدیم که آنجا نیز شرایط سختی داشت. »
جنگ پایان یافت، امّا عشق و ایثار سعید پایانی نداشت و فعّالیت او در جهاد سازندگی فارس و تهران ادامه یافت. او پس از پایان جنگ در ستاد بازسازی مناطق جنگی فعّالیت خود را آغاز کرد که این فعّالیت اقامت او را برای هشت سال دیگر در [[اهواز]] و منطقه [[خوزستان]] به همراه داشت. سعید دو سال آخر این مدّت را به درخواست سازمان شیلات، مدیریت حوضچه های پرورش ماهی شیلات را در [[منطقه بیوض]] که در مسیر اهواز به خرمشهر قرار داشت، بر عهده گرفت و پس از آن فعالیت خود را در [[مؤسسه جهاد نصر]] وابسته به جهاد سازندگی ادامه داد.
سعید با مجروحیت و آسیب های جانکاه جنگ در تمام دوران زندگی دست و پنجه نرم می کرد اما هیچ گاه از آن صحبتی نمی کرد و آزردگی نشان نمی داد.
*همسر سعید در این باره می گوید:
« سال 75 به همراه تعدادی از دوستان جهادیاش به منطقه [[بشاگرد]] در استان [[هرمزگان]] رفت حاج سعید وضع جسمانی خوبی نداشت. این رفت و آمدها هم به شدّت برای ریه و مجاری تنفسی وی مضر بود. یک مرتبه خیلی دچار مشکل شد، پیش دکتر رفتیم. دکتر به من گفت: ایشان برای زنده ماندن و نفس کشیدن با ید در آب و هوای شرجی مثل شمال باشند، همین تهران هم کلّی خطر و درد سر داره، اون وقت راه می افتد می رود جنوب، لا به لای خاک و آن هوا، من به شما هشدار می دهم، اگر بخواهد به همین وضع ادامه دهد، همین الان فاتحه اش را بخوانید.
وقتی رسیدم خانه، حاج سعید را کشیدم کنار و به او گفتم، من هیچ، لااقل به فکر بچّه ها باش شما که متعلّق به خودت نیستی، او در پاسخ من گفت: اگر بدونی مردم بشاگرد در چه وضعی زندگی می کنند، همین الان من را از خانه بیرون می اندازی که زودتر بروم و به دادشون برسم، بعد رفت برای اثبات موضوع تعدادی عکس و فیلمی که از منطقه گرفته بود به من نشان داد . حاج سعید همیشه حس احساس مسئولیت را به آدم القا می کرد، من هم چیزی نمی توانستم بگویم جز اینکه خدا پشت و پناهت. »