19- آن شب هرگز از یادم نمی رود. ستاره ها در آسمان می درخشیدند. صداهای مهیبو انفجارزیاد بود. زیارت عاشورا و دعای کمیل خواندیم. بعد از برگزاری نیایش و عبادت اعلام کردند: " کسانی که برای شناسایی داوطلب می شوند آماده شوند." من و رجبعلی و چند نفر دیگر داوطلب شدیم. وسایل لازم و مورد نیاز را مهیا نموده و به طرف هدف حرکت کردیم. قرار بود صبح زود عملیات والفجر 2 شروع شود. فرمانده ما یعنی فرمانده دسته شخص خوبی بود که به ایشان حاجی می گفتند. ما با یک درگیری کوچک آنها را شکست دادیم. عراقیها که فهمیده بودند، با نیروهای زیادی به ما حمله کردند و مثل باران بر ما آتش و گلوله می ریختند حاجی از ما جلوتر بود. تعداد زیادی از نیروهای عراقی را نابود کردیم. یکی از رفیقان ما زخمی شد که به عقب کشیدیم، در این هنگام حاجی هم زخمی شد، او را کول کرده و به سمت نیروهای خودی عقب نشینی کردیم. حاجی گفت: " شما بروید و مرا بگذارید، جلوب دشمن را سد می کنم تا شما بروید، تا نیروهای خودی برسند." ما مقاومت کردیم و حاجی به شهادت رسید. ما و چند نفر دیگر موفق شدیم به نیروهای خودی برسیم. عراقیها که فهمیده بودند، نزدیکیهایصبح زودتر از ما که می خواستیم عملیات کنیم حمله کردند. عملیات شروع شد. هلی کوپترها و هواپیماهای دشمن شروع به بمباران کردند.دشمن از طرف دیگر حمله ور شدند. در این عملیات تعداد زیادی از نیروهای ما به فیض عظیم شهادت نائل آمدند. عباس عابدی و رجبعلی و یک تیر بارچی زن با هم بودند. پس از مدتی درگیری آرپی جی زن تیر خورد و به شهادت رسید. عباس عابدی هم تیر خورده بود و هم ترکشهای زیادی به او اصابت نموده بودو آهسته آهسته خود را به پناهگاهی می کشید. عملیات شدت یافت. رجبعلی هم شجاعانه می جنگید که ناگهان متوجه شدم از ناحیه پا تیر خورده و چندتا ترکش هم به ایشان اصابت کرده بود با این حال مبارزه می کرد و سد راه عراقیها بود. نیروهای ما تا حدودی غافلگیر شده بودد. چندتا از رفقای ما به شهادت رسیدند و من خودم را نزدیک آنها رساندم. در این حال صدای رجبعلی را شنیدم، گفتم: " رجبعلی، رجبعلی " متوجه شدم که یک گلوله به ناحیه سینه ایشان اصابت نموده است. من هم زخمی شدم و چندتا ترکش به بدنم اصابت کرد. در این حال به زمین افتادم. نارنجک و گلوله های آرپی جی که همراه ایشان بود بر اثر اصابت ترکش منفجر شدند. من فقط شنیدم که ایشان گفتند: " عباس من سوختم." ایشان به شهادت رسیدند. من هم دیگر چیزی نفهمیدم و بیهوش بر زمین افتادم که مرا به بهداری و بیمارستان انتقال داده بودند.
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17433یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>