حدود سالل 62 بود که ما قصد داشتیم تا برای زیارت آقا امام رضا (ع) به مشهد برویم. در آن زمان فرزندم سید علی کریمی و یکی از دخترانم در حال تحصیل بود و نمی توانستند با ما بیایند من با دختر کوچکم عازم مشهد شدیم در آن زمان ایام دهة فجر بود و جشنهای این دهه بود پسرم برای سرگرم کردن خودش و خواهرش برای تماشای این جشنها رفته بودند روز بعد وقتی ما به خانه برگشتیم کمی از شب گذشته بود که دیدیم سید علی در حال نوشتن تکالیفش خوابیده است. گفتم او را بیدار کنید تا غذا بخورد بعد بخوابد هرچه او را صدا زدند بلند نشد. من گفتم بگذارید من می دانم چطور او را بیدار کنم صدا زدم پسرم بلند شو که نمازت در حال قضا شدن است او سریع بلند شد و آسینهایش را بالا زدبه ما سلام کرد و رفت داخل حیاط وضو گرفته و سریع برگشت و جانمازش را پهن کرد و بدون اینکه با کسی حرفی بزند نماز صبح را بست ما هم که خیره به او شده بودیم شروع کردیم به خندیدن. او نمازش را خواند و بعد از اینکه تمام شد به او گفتیم هنوز شب است خیلی ناراحت شد و از اتاق بیرون رفت من به دنبالش رفتم و از او معذرت خواهی کردم و او را بر سر سفره آوردم.
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17439یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>