ویرایش‌ها

شهید احمد کاووسی‌ نو در

۱٬۲۳۸ بایت حذف‌شده، ‏۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۵۶
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = احمدکاوسی‌نودر
|تصویر =17222.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بیرجند]]
|شهادت = [[1365/11/10]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =[[شهدا1]]
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[معاون‌واحدآموزش‌نظام]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلامحسین‌
}}
 
کد شهید: 6529925 تاریخ تولد :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌واحدآموزش‌نظاممعاون‌واحدآموزش‌نظ‌ا
گلزار : شهدا1
==خاطرات==خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد شب چهلم "شهید احمد کاووسی" بود. مراسم که تمام شد. به خانه آمدم. آن شب خیلی ناراحت بودم. همان شب احمد را خواب دیدم. او با همان موتوری که همیشه به در مغازه می آمد، در ابتدای کوچه به من رسید و از من تشکر کرد و گفت: شما امشب به زحمت افتادید. گفتم: چه زحمتی، من که کاری نکردم. احمد گفت: نه، شما امشب خیلی زحمت کشیدید. در جوابش گفتم: اگر هم کاری کرده ام وظیفه ام بوده است. راوی محمد اصغری * موضوع فکاهي شوخ طبعي در دوره های آموزشی در مورد تغذیه آموزشی بسیار سخت می گرفتند. در یکی از این دوره ها، بنا به دستور به مدت 24 ساعت به نیروها، نه اجازه نوشیدن آب و نه خوردن غذا داده شد، از کوهپیمایی ارتفاعت سخت و صعب العبور مزارکاهی و کوههای باقران بیروجند برگشته بودیم. احمد کاووسی زودتر از ما رسیده بود و خیلی سریع یک قوطی خیارشور را تزئین کرده و روی آن با ماژیک نوشته بود "[[مین]] جهنده" و با کاغذ به شکل مین در آورده بود. قوطی خیارشور را کنار برادران گذاشته بود و می گفت: دست نزنید، خطرناک است، این را جدیداً کشف کرده ام. "این یک [[مین]] جهنده است" برادران همه رعایت می کردند و دست نمی زدند تا اینکه سفره غذا را آوردند و همه نشستند. بعد از پهن شدن سفره، قوطی خیارشور را باز کردند. تبسّم و خنده بر چهره همه نمایان گشت. همه گفتند: این واقعاً یک [[مین]] جهنده است. همه در حالیکه می خندیدند شورع به خوردن غذا کردند. راوی محمد اصغری * موضوع لحظه و نحوه شهادت احمد کاووسی در کنار اینکه جانشین واحد آموزش بود، مربی تاکتیک نیز بود. در [[عملیات کربلای 5]]، در قرارگاه شهید بروجردی [[اهواز]] مستقر بودیم. احمد همیشه منتظر این بود که برادر رضوی (مسئول واحد آموزشی) که با رفتن او به خط مخالفت می کرد به نحوی از پادگان خارج شود تا او فرصت پیدا کند و خود را به خط برساند. بالاخره انتظار احمد به سر رسید و برادر رضوی به مرخصی رفت. احمد در صدد این بود تا گردانی را فراهم کند و به خط مقدم برود. شبانه تعدادی نیرو را تحویل گرفتیم. با گذراندن دورة آموزشی فشرده و سازماندهی نیروها روانه [[خرمشهر]] شدیم. شب وارد [[خرمشهر]] شدیم. روز بعد نیروها را سازمان دادیم و بعد از نماز مغرب و عشاء به اتفاق احمد و چند نفر دیگر از برادران اطلاعات تا شهرک دوئیجی پیش رفتیم. در حین پیشروی با آتش شدید دشمن رو به رو شدیم و از آن منطقه برگشتیم شب را در [[خرمشهر]] ماندیم. روز بعد کادر گردان از بیرجند آمدند و قصد داشتند گردان را از احمد تحویل بگیرند. ولی احمد راضی نمی شد. به آنها گفت: ما نیروها را به خط مقدم می بریم و بعد از اینکه عملیات تمام شد، نیروها را به شما تحویل می دهیم. روز بعد ساعت 10 صبح با احمد به خط مقدم رفتیم و از شهرک دوئیجی وارد [[اروند]] صغیر شدیم. در این [[اروند]] صغیر، 400 متر خشکی بود که بایستی آنجا را پوشش می دادیم و خط پدافندی را در آنجا تقویت می کردیم. کاووسی ما را توجیه کرد و قرار شد من آنجا بمانم و او برگردد و نیروهای ما را به جلو بفرستد. احمد با یکی از نیروهای اطلاعات به عقب برگشت و بعد از مدتی نیروها آمدند و در خط سازماندهی شدند. در سنگر کمین قرار گرفته بودم که احمد با یکی از همرزمانش به منظور سرکشی از خط و نیروها آمدند. وضعیت خط را برای او تشریح کردم. در همین حین متوجه تانکی که به طرف ما می آمد، شدیم. من برای بررسی وضعیت دوربین را برداشتم و چند متری از احمد فاصله گرفتم. مشغول نگاه کردن [[تانک]] بودم که برای لحظه [[خمپاره 60]] در چند متری اصابت کرد. گرد و غبار غلیظی به آسمان بلند شد. احساس کردم صورتم تر شده است. مقداری خون بر روی صورتم پاشیده بود. به سمت راست نگاه کردم و پرسیدم چه کسی شهید شده است؟ کسی جواب نداد. به سمت چپ که نگاه کردم، احمد را دیدم که از ناحیه سر [[ترکش]] خورده و به [[شهادت]] رسیده بود. راوی محمد ابراهیم خدادوست * موضوع لحظه و نحوه شهادت فشار دشمن در منطقه بسیار زیاد بود. وقتی پاتکهای دشمن شدید شد. مسئولین لشگر تصمیم گرفتند هر بیان آموزش نظامی، تا زمانی که کادر [[گردان]] از شهرستان بیرجند بیایند، به عنوان کادر گردان سازماندهی شوند. احمد کاووسی به عنوان مسئول محور عملیاتی در منطقه انجام وظیفه می کرد. یک آموزش 3 روزه برای برادران [[بسیجی]] برگزار شد. در تاریخ 6/11/65 دستور رسید که این [[گردان]] باید به منطقه اعزام شود. کاووسی که با روحیة شاد نیروها را می برد، می گفت: می رویم تا عملیاتی انجام دهیم و بر می گردیم. گردان به خط اعزام شد. در موقعیت [[شهید بروجردی]] موردی پیش آمده بود. احمد می خواست با ماشینی به آنجا برود. هر کاری کردند ماشین روشن نشد. بعضی ها می گفتند: ممکن است راننده یک کاری کرده تا ماشین روشن نشود. هر کسی یک نظری می داد. با تلاش زیاد ماشین روشن شد. کاووسی به من گفتک برای آخرین بار رفتم و با خانواده ام تلفنی تماس گرفتم. ما می رویم و بعد از دو روز بر می گردیم و شما در این مدت اینجا باش، اگر هم زخمی شدم، لباسها و ساک من در چادرم هست، شما آنها را به خانواده ام برسان. برادرانی که در خط بودند، نقل می کردند که احمد شب قبل از [[شهادت]]ش، [[زیارت عاشورا]] را با سوز و گداز می خواند و حالت عجیبی داشت. روز هشتم بهمن، کاووسی همراه برادر اکبرپور برای شناسایی موقعیت دشمن جلو رفتند. در حین پیشروی در دید مستقیم دشمن قرار می گیرند. خودشان را به خاکریزی می رسانند و احمد خودش را روی [[خاکریز]] می اندازد. در همین هنگام خمپاره ای روی خاکریز اصابت می کند. گرد و غبار به آسمان بلند می شود. احمد با اینکه سرش را پائین می آورد ولی [[ترکش]] به سر او اصابت می کند و همانطور که قبلاً می گفت: این دشمن، دشمن کاسة سرهاست. ترکش کاسة سر او را با خود برده بود و او به آرزوی دیرینه اش که همجواری با [[شهید]] جابری و دیگر [[شهدا]] بود، رسید. راوی احمد خسروی * موضوع خاطرات جنگيمتن کامل خاطره
در شرکت آباد بیرجند، اردویی را در خدمت شب چهلم "شهید احمد کاووسی بودیم" بود. احمد موقع توجیه مسئولین گفت: هر کسی با توجه به مسئولیتی مراسم که دارد باید در حوزه کاری خودش تمام شد. به کارگیری شودخانه آمدم. برنامه ای تحت عنوان عملیات شبانه در پیش داشتیم. در برنامه از [[منور]] استفاده می کردیم. چند عدد منور بوسیله [[کلت]] مخصوص آن شلیک شدشب خیلی ناراحت بودم. آخرین [[گلوله]] منور داخل [[کلت]] مانده بود. چندین دفعه ماشه همان شب احمد را چکاندم ولی [[گلوله]] شلیک نشدخواب دیدم. فراموش کرده بودیم. [[گلوله]] را از [[کلت]] خارج کنم. صبح او با نیروها داخل چادر نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودیم. احمد همان موتوری که همیشه به در حالیکه [[کلت]] هنوز مغازه می آمد، در دستش بود، گفت: فقط کافی است منور شلیک کنیم. احمد ماشه را چکاند ابتدای کوچه به من رسید و [[گلوله]] از کلت خارج شد و چادر را سوراخ من تشکر کرد و خارج شد. احمد گفت: شما امشب به خاطر اینکه [[سلاح]] را از قبل نگاه نکرده بود و دستش روی ماشه رفته و [[گلوله]] ای شلیک شده بود، بسیار ناراحت بودزحمت افتادید. قضیه که تمام شد، بیرون چادر به او گفتم : چه زحمتی، من که اشتباه از من بوده، شما مقصر نیستی، گمان می کردی [[کلت]] خالی استکاری نکردم. احمد گفت: من نباید ماشه را می چکاندمنه، شما امشب خیلی زحمت کشیدید. آن لحظه همة برادران از اینکه[[ گلوله]] ای شلیک شده بود، خوشحال بودند ولی احمد کاووسی از آن جریان ناراحت بوددر جوابش گفتم: اگر هم کاری کرده ام وظیفه ام بوده است. فکاهی شوخ طبعیموضوع فکاهي شوخ طبعيراوی علی هاشمیمحمد اصغریمتن کامل خاطره
* در دوره های آموزشی در مورد تغذیه آموزشی بسیار سخت می گرفتند. در یکی از این دوره ها، بنا به دستور به مدت 24 ساعت به نیروها، نه اجازه نوشیدن آب و نه خوردن غذا داده شد، از کوهپیمایی ارتفاعت سخت و صعب العبور مزارکاهی و کوههای باقران بیروجند برگشته بودیم. احمد کاووسی زودتر از ما رسیده بود و خیلی سریع یک قوطی خیارشور را تزئین کرده و روی آن با ماژیک نوشته بود "مین جهنده" و با کاغذ به شکل مین در آورده بود. قوطی خیارشور را کنار برادران گذاشته بود و می گفت: دست نزنید، خطرناک است، این را جدیداً کشف کرده ام. "این یک مین جهنده است" برادران همه رعایت می کردند و دست نمی زدند تا اینکه سفرة غذا را آوردند و همه نشستند. بعد از پهن شدن سفره، قوطی خیارشور را باز کردند. تبسّم و خنده بر چهرة همه نمایان گشت. همه گفتند: این واقعاً یک مین جهنده است. همه در حالیکه می خندیدند شورع به خوردن غذا کردند.لحظه و نحوه شهادتموضوع مهارت نظامي لحظه و فردينحوه شهادتراوی محمد ابراهیم خدادوستمتن کامل خاطره
آقای یونس قربانی احمد کاووسی در کنار اینکه جانشین واحد آموزش بود، مربی تاکتیک نیز بود. در عملیات کربلای 5، در زمان حیات [[قرارگاه شهید بروجردی اهواز مستقر بودیم. احمد کاووسی]] نقل همیشه منتظر این بود که برادر رضوی (مسئول واحد آموزشی) که با رفتن او به خط مخالفت می کرد. برای انفجار یکی به نحوی از پلهای رود [[دجله]] من پادگان خارج شود تا او فرصت پیدا کند و خود را به خط برساند. بالاخره انتظار احمد کاووسی جهت انجام به سر رسید و برادر رضوی به مرخصی رفت. احمد در صدد این کار مأموریت پیدا کردیمبود تا گردانی را فراهم کند و به خط مقدم برود. آقای کاوه نحوه انجام مأموریت شبانه تعدادی نیرو را برای ما توضیح دادتحویل گرفتیم. به ما گفتند که با گذراندن دورة آموزشی فشرده و سازماندهی نیروها روانه خرمشهر شدیم. شب وارد خرمشهر شدیم. روز بعد نیروها را سازمان دادیم و بعد از انفجار پل، نیروهای خودی نماز مغرب و عشاء به اتفاق احمد و چند نفر دیگر از سمت [[هور]] برادران اطلاعات تا شهرک دوئیجی پیش رفتیم. در خشکی وارد عمل می شوند و شما باید حین پیشروی با آتش شدید دشمن رو به هر شکلی که ممکن است خودتان را نجات دهید رو شدیم و هیچگونه تضمینی برای اینکه نیروی خودی شما از آن منطقه برگشتیم شب را نجات دهد، وجود ندارددر خرمشهر ماندیم. روز بعد کادر گردان از پذیرش شرایط، کوله پشتی حاوی مواد منفجره بیرجند آمدند و قصد داشتند گردان را برداشتیم از احمد تحویل بگیرند. ولی احمد راضی نمی شد. به آنها گفت: ما نیروها را به خط مقدم می بریم و با [[هلی کوپتر]] خود بعد از اینکه عملیات تمام شد، نیروها را به پل رساندیمشما تحویل می دهیم. باید پل روز بعد ساعت 10 صبح با احمد به خط مقدم رفتیم و از شهرک دوئیجی وارد اروند صغیر شدیم. در این اروند صغیر، 400 متر خشکی بود که بایستی آنجا را طوری بمب گذاری پوشش می کردیم که پایه های مرکزی پل منفجر دادیم و خط پدافندی را در آنجا تقویت می شدندکردیم. پل کاووسی ما را طوری ساخته بودند که پایه های مرکزی آن توجیه کرد و قرار شد من آنجا بمانم و او برگردد و نیروهای ما را به جلو بفرستد. احمد با یکی از نیروهای اطلاعات به عقب برگشت و بعد از مدتی نیروها آمدند و در قسمتی که خط سازماندهی شدند. در قسمتی سنگر کمین قرار گرفته بودم که شیب آب احمد با یکی از همه جا بیشتر بود. قرار داشت همرزمانش به منظور سرکشی از خط و هر فردی نمی توانست در نزدیکی پایه های پل خود نیروها آمدند. وضعیت خط را نگه داردبرای او تشریح کردم. در همین حین متوجه تانکی که به وسیله طناب خود طرف ما می آمد، شدیم. من برای بررسی وضعیت دوربین را برداشتم و چند متری از احمد فاصله گرفتم. مشغول نگاه کردن تانک بودم که برای لحظه خمپارة 60 در چند متری اصابت کرد. گرد و غبار غلیظی به پایه های پل رساندیم آسمان بلند شد. احساس کردم صورتم تر شده است. مقداری خون بر روی صورتم پاشیده بود. به سمت راست نگاه کردم و مواد منفجره را جاسازی کردیمپرسیدم چه کسی شهید شده است؟ کسی جواب نداد. با کمک به سمت چپ که نگاه کردم، احمد کاووسی، موفق شدیم پل را منفجر کنیمدیدم که از ناحیه سر ترکش خورده و به شهادت رسیده بود. لحظه و نحوه شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادتراوی عباس صالحیاحمد خسرویمتن کامل خاطره
* موضوع هيبت فشار دشمن در منطقه بسیار زیاد بود. وقتی پاتکهای دشمن شدید شد. مسئولین لشگر تصمیم گرفتند هر بیان آموزش نظامی، تا زمانی که کادر گردان از شهرستان بیرجند بیایند، به عنوان کادر گردان سازماندهی شوند. احمد کاووسی به عنوان مسئول محور عملیاتی در منطقه انجام وظیفه می کرد. یک آموزش 3 روزه برای برادران بسیجی برگزار شد. در تاریخ 6/11/65 دستور رسید که این گردان باید به منطقه اعزام شود. کاووسی که با روحیة شاد نیروها را می برد، می گفت: می رویم تا عملیاتی انجام دهیم و صلابتبر می گردیم. گردان به خط اعزام شد. در موقعیت شهید بروجردی موردی پیش آمده بود. احمد می خواست با ماشینی به آنجا برود. هر کاری کردند ماشین روشن نشد. بعضی ها می گفتند: ممکن است راننده یک کاری کرده تا ماشین روشن نشود. هر کسی یک نظری می داد. با تلاش زیاد ماشین روشن شد. کاووسی به من گفتک برای آخرین بار رفتم و با خانواده ام تلفنی تماس گرفتم. ما می رویم و بعد از دو روز بر می گردیم و شما در این مدت اینجا باش، اگر هم زخمی شدم، لباسها و ساک من در چادرم هست، شما آنها را به خانواده ام برسان. برادرانی که در خط بودند، نقل می کردند که احمد شب قبل از شهادتش، زیارت عاشورا را با سوز و گداز می خواند و حالت عجیبی داشت. روز هشتم بهمن، کاووسی همراه برادر اکبرپور برای شناسایی موقعیت دشمن جلو رفتند. در حین پیشروی در دید مستقیم دشمن قرار می گیرند. خودشان را به خاکریزی می رسانند و احمد خودش را روی خاکریز می اندازد. در همین هنگام خمپاره ای روی خاکریز اصابت می کند. گرد و غبار به آسمان بلند می شود. احمد با اینکه سرش را پائین می آورد ولی ترکش به سر او اصابت می کند و همانطور که قبلاً می گفت: این دشمن، دشمن کاسة سرهاست. ترکش کاسة سر او را با خود برده بود و او به آرزوی دیرینه اش که همجواری با شهید جابری و دیگر شهدا بود، رسید.خاطرات جنگیموضوع خاطرات جنگيراوی علی هاشمیمتن کامل خاطره
برای دستگیری متهمی که در یکی از روستاهای اطراف بیرجند قرار داشت، همراه شرکت آباد بیرجند، اردویی را در خدمت احمد کاووسی به آن روستا رفتیمبودیم. احمد موقع توجیه مسئولین گفت: هر کسی با اطلاعاتی توجه به مسئولیتی که دارد باید در حوزة کاری خودش به کارگیری شود. برنامه ای تحت عنوان عملیات شبانه در پیش داشتیم. در برنامه از روستائیان مجاور کسب کرده منور استفاده می کردیم. چند عدد منور بوسیله کلت مخصوص آن شلیک شد. آخرین گلولة منور داخل کلت مانده بود. متهم و خانواده اش چندین دفعه ماشه را می شناخت زمانی که خانة فرد مورد نظر چکاندم ولی گلوله شلیک نشد. فراموش کرده بودیم. گلوله را بازرسی کردیم از کلت خارج کنم. صبح با نیروها داخل چادر نشسته و مواردی که مورد نیاز مشغول خوردن صبحانه بودیم. احمد در حالیکه کلت هنوز در دستش بود، شناسایی شدگفت: فقط کافی است منور شلیک کنیم. می خواستیم متهم احمد ماشه را همراه خود بیاوریم. او اصرار بر نیامدن چکاند و حاضر نمی گلوله از کلت خارج شد و چادر را سوراخ کرد و خارج شد همراه ما بیاید. ما نیز بایستی طبق مأموریتی که احمد به ما محول خاطر اینکه سلاح را از قبل نگاه نکرده بود و دستش روی ماشه رفته و گلوله ای شلیک شده بود، بسیار ناراحت بود آن فرد را همراه خود می آوردیم. احمد با یک بیان قاطعانه قضیه که تمام شد، بیرون چادر به او گفت: باید همراه ما بیایی، اگر نیایی به زور گفتم که اشتباه از من بوده، شما را مقصر نیستی، گمان می بریمکردی کلت خالی است. بالاخره او احمد گفت: من نباید ماشه را سوار ماشین کردیم وهمراه خود آوردیم. در بین راه که با آن فرد بحث می شد، مدعی بود که متهم نیستچکاندم. آن لحظه همة برادران از اینکه گلوله ای شلیک شده بود، خوشحال بودند ولی برای ما روشن بود که هم قبل احمد کاووسی از انقلاب آن جریان ناراحت بود.مهارت نظامی و هم بعد از انقلاب تحرکاتی را در روستا علیه نظام فردیموضوع مهارت نظامي و انقلاب داشته است. فرديراوی محمد علی ذاکریانیعباس صالحیمتن کامل خاطره
* آقای یونس قربانی در زمان حیات شهید احمد کاووسی نقل می کرد. برای انفجار یکی از پلهای رود دجله من و احمد کاووسی جهت انجام این کار مأموریت پیدا کردیم. آقای کاوه نحوة انجام مأموریت را برای ما توضیح داد. به ما گفتند که بعد از انفجار پل، نیروهای خودی از سمت هور در خشکی وارد عمل می شوند و شما باید به هر شکلی که ممکن است خودتان را نجات دهید و هیچگونه تضمینی برای اینکه نیروی خودی شما را نجات دهد، وجود ندارد. بعد از پذیرش شرایط، کوله پشتی حاوی مواد منفجره را برداشتیم و با هلی کوپتر خود را به پل رساندیم. باید پل را طوری بمب گذاری می کردیم که پایه های مرکزی پل منفجر می شدند. پل را طوری ساخته بودند که پایه های مرکزی آن در قسمتی که در قسمتی که شیب آب از همه جا بیشتر بود. قرار داشت و هر فردی نمی توانست در نزدیکی پایه های پل خود را نگه دارد. به وسیله طناب خود را به پایه های پل رساندیم و مواد منفجره را جاسازی کردیم. با کمک احمد کاووسی، موفق شدیم پل را منفجر کنیم.هیبت و صلابتموضوع تواضع هيبت و فروتنيصلابتراوی محمد علی ذاکریانیمتن کامل خاطره
برای دستگیری متهمی که در پادگان آموزشی، یکی از روستاهای اطراف بیرجند قرار داشت، همراه احمد کاووسی مسئول آموزشی به آن روستا رفتیم. احمد با اطلاعاتی که از روستائیان مجاور کسب کرده بود. بعضی مواقع، مربیان آموزش به شوخی متهم و خانواده اش را می شناخت زمانی که خانة فرد مورد نظر را بازرسی کردیم و مواردی که مورد نیاز بود، شناسایی شد. می خواستیم متهم را همراه خود بیاوریم. او اصرار بر نیامدن و حاضر نمی شد همراه ما بیاید. ما نیز بایستی طبق مأموریتی که به ما محول شده بود آن فرد را رئئس خطاب همراه خود می کردندآوردیم. احمد می با یک بیان قاطعانه به او گفت: کاووسی هر کجا که باشد و باید همراه ما بیایی، اگر نیایی به هر کجا زور شما را می بریم. بالاخره او را سوار ماشین کردیم وهمراه خود آوردیم. در بین راه که برود با آن فرد بحث می شد، مدعی بود که متهم نیست. ولی برای ما روشن بود که هم قبل از انقلاب و به هر مقامی برسد، همان مربی سادة آموزشی هم بعد از انقلاب تحرکاتی را در روستا علیه نظام و انقلاب داشته است. تواضع و فروتنیموضوع تواضع و فروتنيراوی مهدی اکبرپورمتن کامل خاطره
* در پادگان آموزشی، احمد کاووسی مسئول آموزشی بود. بعضی مواقع، مربیان آموزش به شوخی او را رئئس خطاب می کردند. احمد می گفت: کاووسی هر کجا که باشد و به هر کجا که برود و به هر مقامی برسد، همان مربی سادة آموزشی است.حرمت والدینموضوع حرمت والدينراوی غلامرضا رشدمتن کامل خاطره
اردویی را جهت نیروهای بسیجی و سربازانی که در حال آموزش بودند در اردگاه [[دو کوهه]] نزدیک خواف (در بیرجند) برگزار کردیم. یک روز جهت پیدا کردن مسیر راهپیمایی شبانه، چند نفری همراه با احمد کاووسی به راه افتادیم. در ارتفاعات در حال شناسایی منطقه بودیم که به نزدیکی روستایی که پدر و مادر احمد در آن زندگی می کردند، رسیدیم. احمد گفت: اگر اجازه بدهید، بروم و از پدر و مادرم خبری بگیرم و حال آنها را جویا شوم. همه قبول کردیم و به روستای آنها رفتیم. بعد از اینکه با پدر و مادرش احوالپرسی کرد به او گفتم: حالا که احوالشان را پرسیدی، دیگر برگردیم. احمد گفت: نه، باید نهار را اینجا بمانیم، قبول نکردیم و گفتیم: مزاحم نمی شویم و باید بر گردیم. احمد گفت: غیر ممکن است، نمی گذارم برگردید، باید نهار را میهمان ما باشید. به هر نحوی بود ما را نگه داشت. سفره را انداختند و جلوی هر نفر یک کاسه کاسة بزرگ پر از ماست گذاشتند. احمد گفت: باید تمام ماست را بخورید. گفتم: نمی شود، ما این همه ماست را چطوری بخوریم، احمد گفت: راهی ندارد، هر کس باید سهم خودش را بخورد. همه را وادار کرد کرد تا تمام ماست را بخورند، نهار را که خوردیم به طرف اردوگاه روانه شدیم. احساس مسؤلیتموضوع احساس مسؤليتراوی غلامرضا رشدسیدرضا اسلامیمتن کامل خاطره
* موضوع احساس مسؤليتتعدادی واحد مسکونی تحت عنوان نهادهای انقلاب اسلامی در انتهای خیابان مدرس توسط آقای نیک سیما ساخته می شد. "احمد کاوسی" یکی از اعضای آن واحدهای مسکونی بود. یک شب بحث بود که این شرکت فعالیت خود را به نحو احسن انجام نمی دهد. مصالح به طرز صحیح استفاده نمی شود و حیف و میل می شود و از طرفی مراعات حال نیروهایی که آنجا عضو هستند، نمی شود. احمد رو به آقای نیک سیما کرد و گفت: حاج آقا می دانید این پولهایی که ما در اختیار شما می گذاریم تا برای ساختن این ساختمانها استفاده کنید، چطوری به دست می آید؟ بحث به آنجا کشیده شد که احمد گفت: من برای هر تومان یا هر مبلغی که به شما می دهم، یکی، دو گلوله به سمت من نشانه می رود، حالا چه گلوله کلاش باشد چه خمپاره. این پولها باز همت دست ما را می گیرد پس چه بهتر که در استفاده کردن آن دقت شود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17222 یاران رضا]</ref>
تعدادی واحد مسکونی تحت عنوان نهادهای انقلاب اسلامی در انتهای خیابان مدرس توسط آقای نیک سیما ساخته می شد. "احمد کاوسی" یکی از اعضای آن واحدهای مسکونی بود. یک شب بحث بود که این شرکت فعالیت خود را به نحو احسن انجام نمی دهد. مصالح به طرز صحیح استفاده نمی شود و حیف و میل می شود و از طرفی مراعات حال نیروهایی که آنجا عضو هستند، نمی شود. احمد رو به آقای نیک سیما کرد و گفت: حاج آقا می دانید این پولهایی که ما در اختیار شما می گذاریم تا برای ساختن این ساختمانها استفاده کنید، چطوری به دست می آید؟ بحث به آنجا کشیده شد که احمد گفت: من برای هر تومان یا هر مبلغی که به شما می دهم، یکی، دو گلوله به سمت من نشانه می رود، حالا چه [[گلوله]] [[کلاش]] باشد چه خمپاره. این پولها باز همت دست ما را می گیرد پس چه بهتر که در استفاده کردن آن دقت شود. راوی سیدرضا اسلامی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17222 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:17222.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: احمد کاوسی‌نودر}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
۴۴۶
ویرایش