شهید حسن کیخسروی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6531397 تاریخ تولد : نام : حسن‌ محل تولد : سبزوار نام خانوادگی...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱: سطر ۱:
  
کد شهید:    6531397   تاریخ تولد :    
+
کد شهید:    6531397
نام :    حسن‌    محل تولد :    سبزوار
+
    
نام خانوادگی :    کیخسروی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/26
+
نام :    حسن‌     
نام پدر :    جعفر    مکان شهادت :    شلمچه
+
 
 +
نام خانوادگی :    کیخسروی‌     
 +
 
 +
نام پدر :    جعفر   
 +
 
 +
محل تولد :    سبزوار
 +
 
 +
تاریخ شهادت :    1365/10/26
 +
 
 +
مکان شهادت :    شلمچه
 +
 
 +
تحصیلات :    نامشخص   
 +
 +
 
 +
شغل :    دانش آموز   
 +
 
 +
یگان خدمتی :    تیپ21امامرضا
  
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :   
 
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    تیپ21امامرضا
 
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مخابرات‌وبی‌سیم‌
+
 
 +
نوع عضویت :    سایر شهدا     
 +
 
 +
مسئولیت :    مخابرات‌وبی‌سیم‌
 +
 
 
گلزار :    بهشت‌شهدا (سبزوار)
 
گلزار :    بهشت‌شهدا (سبزوار)
خاطرات
+
 
    عشق شهادت
+
 
موضوع    عشق شهادت
+
==خاطرات==
 +
 
 +
عشق شهادت
 +
 
 
راوی    زینب کیخسروی
 
راوی    زینب کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
یک روز حسن به خانه آمد و به من گفت:مادر ساک مرا بیندید می خواهم برای چهل و هشتم به مشهد بروم.من چند دست لباس و مقداری پول او دادم موقعی که می خواست برود گفت:مادر جان سوغاتی چه می خواهی برایت بیاورم.گفتم:مادر جان سوغاتی می خواهم چه کنم؟شادی تو برای من سوغاتی بزرگی است حسن خیلی اسرار می کرد گفتم:هر چه دلت می خواهد بیاور.وقتیکه برگشت دیدم چهار عکس زیبا از خودش گرفته بود برای من آورد و گفت:این سوغاتی من است آنها را ببرد سر مزار شهداء بگذار گفتم:یعنی چه؟گفت:آخر هر شهیدی بایستی نشانی از خود داشته باشد.
 
یک روز حسن به خانه آمد و به من گفت:مادر ساک مرا بیندید می خواهم برای چهل و هشتم به مشهد بروم.من چند دست لباس و مقداری پول او دادم موقعی که می خواست برود گفت:مادر جان سوغاتی چه می خواهی برایت بیاورم.گفتم:مادر جان سوغاتی می خواهم چه کنم؟شادی تو برای من سوغاتی بزرگی است حسن خیلی اسرار می کرد گفتم:هر چه دلت می خواهد بیاور.وقتیکه برگشت دیدم چهار عکس زیبا از خودش گرفته بود برای من آورد و گفت:این سوغاتی من است آنها را ببرد سر مزار شهداء بگذار گفتم:یعنی چه؟گفت:آخر هر شهیدی بایستی نشانی از خود داشته باشد.
    خاطرات بعد از مجروحیت
+
 
موضوع    خاطرات بعد از مجروحيت
+
 
 +
 
 +
خاطرات بعد از مجروحیت
 +
 
 
راوی    جعفر کیخسروی
 
راوی    جعفر کیخسروی
متن کامل خاطره
 
  
 
وقتی حسن مجروح شده بود و برای درمان و استراحت به سبزوار آمده بود همه دوستان و آشنایان برای عیادت او به منزل ما آمده بودند وقت نماز که رسید حسن گفت:حالا که همگی دور هم جمع هستیم بهتر است وضو بگیریم و نماز را به جماعت بخوانیم.
 
وقتی حسن مجروح شده بود و برای درمان و استراحت به سبزوار آمده بود همه دوستان و آشنایان برای عیادت او به منزل ما آمده بودند وقت نماز که رسید حسن گفت:حالا که همگی دور هم جمع هستیم بهتر است وضو بگیریم و نماز را به جماعت بخوانیم.
    عشق به جهاد
+
 
موضوع    عشق به جهاد
+
 
 +
 
 +
عشق به جهاد
 +
 
 
راوی    علی کیخسروی
 
راوی    علی کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
هنگامی که دستور به پر کردن جبهه ها نموده بودند حسن گفت: جبهه رفتن همانند نماز خواندن واجب است ما باید برویم و جبهه را پر کنیم. جبهه رفتن همانند صحنه روز عاشورا است که تکرار آن از محالات است پس بایستی ما برویم و از اسلام و قرآن و حیثیت و شرفمان دفاع کنیم.
 
هنگامی که دستور به پر کردن جبهه ها نموده بودند حسن گفت: جبهه رفتن همانند نماز خواندن واجب است ما باید برویم و جبهه را پر کنیم. جبهه رفتن همانند صحنه روز عاشورا است که تکرار آن از محالات است پس بایستی ما برویم و از اسلام و قرآن و حیثیت و شرفمان دفاع کنیم.
    عشق به جهاد
+
 
موضوع    عشق به جهاد
+
 
 +
 
 +
عشق به جهاد
 +
 
 
راوی    جعفر کیخسروی
 
راوی    جعفر کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
روزی به من گفتم:پدر جان بس است دیگر نمی خواهد به جبهه بروی برو درست را بخوان ولی او در جواب من گفت:من باید به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم تا دیگران بتوانند در این مملکت با آرامش و در آسایش زندگی کنند.
 
روزی به من گفتم:پدر جان بس است دیگر نمی خواهد به جبهه بروی برو درست را بخوان ولی او در جواب من گفت:من باید به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم تا دیگران بتوانند در این مملکت با آرامش و در آسایش زندگی کنند.
    خاطرات نحوه مجروحیت
+
 
موضوع    خاطرات نحوه مجروحيت
+
 
 +
 
 +
خاطرات نحوه مجروحیت
 +
 
 
راوی    جعفر کیخسروی
 
راوی    جعفر کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
یک روز به ما خبر دادند که حسن مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری شده است من به همراه مادر و برادر و خواهرش برای آوردن او به منزل به بیمارستان رفتیم.در راه بازگشت از بیمارستان که حسن را می آوردیم مادر او خیلی گریه می کرد ولی حسن با لبانی پرخنده می گفت:مادر جان چرا گریه می کنی این که غصه ندارد با دو پارفته ام و حالا با چهار پا برگشته ام.(پاهایش مجروح بود و با عصا آمده بود.)
 
یک روز به ما خبر دادند که حسن مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری شده است من به همراه مادر و برادر و خواهرش برای آوردن او به منزل به بیمارستان رفتیم.در راه بازگشت از بیمارستان که حسن را می آوردیم مادر او خیلی گریه می کرد ولی حسن با لبانی پرخنده می گفت:مادر جان چرا گریه می کنی این که غصه ندارد با دو پارفته ام و حالا با چهار پا برگشته ام.(پاهایش مجروح بود و با عصا آمده بود.)
    کسب اطلاعات علمی نظامی
+
 
موضوع    کسب اطلاعات علمي نظامي
+
 
 +
 
 +
کسب اطلاعات علمی نظامی
 +
 
 
راوی    زینب کیخسروی
 
راوی    زینب کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
حسن آخرین باری که می خواست به جبهه برود و چون خودش این احساس را کرده بود که این آخرین دیدار او با خانواده است لذا نزد تمام اقوام،آشنایان،و همسایگان رفت و از همه حلال بودی طلبید و عازم جبهه شد و دیگر برنگشت.
 
حسن آخرین باری که می خواست به جبهه برود و چون خودش این احساس را کرده بود که این آخرین دیدار او با خانواده است لذا نزد تمام اقوام،آشنایان،و همسایگان رفت و از همه حلال بودی طلبید و عازم جبهه شد و دیگر برنگشت.
    عهد و نذر
+
 
موضوع    عهد و نذر
+
 
 +
 
 +
عهد و نذر
 +
 
 
راوی    زینب کیخسروی
 
راوی    زینب کیخسروی
متن کامل خاطره
+
 
  
 
حسن یک بار نذر کرده بود که یک شب در کنار علم بخواند من فکر کردم او شوخی می کند لیکن شب که خواب بلند شدم دیدم او نیست نزدیک صبح بود که دیدم در می زنند رفتم در را باز کردم حسن را دیدم که پتویی همراه خود داشت.گفتم:مادر جان کجا بودی؟گفت:مگر نگفتم می خواهم یک شب بروم پای علم بخوابم خوب دیشب رفته بودم تا دینم را ادا کنم . *.علم چوب بزرگی است که مردم در ایام ماه محرم و عزاداری آن را برمی دارند و دور روستاها می چرخانند و به آن تکه پارچه هایی که مردم برای حاجت برای گرفتن به آن بسته اند نصب است که برای اکثریت مردم روستا دارای مقدس خاصی است.
 
حسن یک بار نذر کرده بود که یک شب در کنار علم بخواند من فکر کردم او شوخی می کند لیکن شب که خواب بلند شدم دیدم او نیست نزدیک صبح بود که دیدم در می زنند رفتم در را باز کردم حسن را دیدم که پتویی همراه خود داشت.گفتم:مادر جان کجا بودی؟گفت:مگر نگفتم می خواهم یک شب بروم پای علم بخوابم خوب دیشب رفته بودم تا دینم را ادا کنم . *.علم چوب بزرگی است که مردم در ایام ماه محرم و عزاداری آن را برمی دارند و دور روستاها می چرخانند و به آن تکه پارچه هایی که مردم برای حاجت برای گرفتن به آن بسته اند نصب است که برای اکثریت مردم روستا دارای مقدس خاصی است.
 +
 +
 
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17795
 
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17795

نسخهٔ ‏۴ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۳۲

کد شهید: 6531397

نام : حسن‌

نام خانوادگی : کیخسروی‌

نام پدر : جعفر

محل تولد : سبزوار

تاریخ شهادت : 1365/10/26

مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص


شغل : دانش آموز

یگان خدمتی : تیپ21امامرضا

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.

نوع عضویت : سایر شهدا

مسئولیت : مخابرات‌وبی‌سیم‌

گلزار : بهشت‌شهدا (سبزوار)


خاطرات

عشق شهادت

راوی زینب کیخسروی


یک روز حسن به خانه آمد و به من گفت:مادر ساک مرا بیندید می خواهم برای چهل و هشتم به مشهد بروم.من چند دست لباس و مقداری پول او دادم موقعی که می خواست برود گفت:مادر جان سوغاتی چه می خواهی برایت بیاورم.گفتم:مادر جان سوغاتی می خواهم چه کنم؟شادی تو برای من سوغاتی بزرگی است حسن خیلی اسرار می کرد گفتم:هر چه دلت می خواهد بیاور.وقتیکه برگشت دیدم چهار عکس زیبا از خودش گرفته بود برای من آورد و گفت:این سوغاتی من است آنها را ببرد سر مزار شهداء بگذار گفتم:یعنی چه؟گفت:آخر هر شهیدی بایستی نشانی از خود داشته باشد.


خاطرات بعد از مجروحیت

راوی جعفر کیخسروی

وقتی حسن مجروح شده بود و برای درمان و استراحت به سبزوار آمده بود همه دوستان و آشنایان برای عیادت او به منزل ما آمده بودند وقت نماز که رسید حسن گفت:حالا که همگی دور هم جمع هستیم بهتر است وضو بگیریم و نماز را به جماعت بخوانیم.


عشق به جهاد

راوی علی کیخسروی


هنگامی که دستور به پر کردن جبهه ها نموده بودند حسن گفت: جبهه رفتن همانند نماز خواندن واجب است ما باید برویم و جبهه را پر کنیم. جبهه رفتن همانند صحنه روز عاشورا است که تکرار آن از محالات است پس بایستی ما برویم و از اسلام و قرآن و حیثیت و شرفمان دفاع کنیم.


عشق به جهاد

راوی جعفر کیخسروی


روزی به من گفتم:پدر جان بس است دیگر نمی خواهد به جبهه بروی برو درست را بخوان ولی او در جواب من گفت:من باید به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم تا دیگران بتوانند در این مملکت با آرامش و در آسایش زندگی کنند.


خاطرات نحوه مجروحیت

راوی جعفر کیخسروی


یک روز به ما خبر دادند که حسن مجروح شده و در یکی از بیمارستانهای تهران بستری شده است من به همراه مادر و برادر و خواهرش برای آوردن او به منزل به بیمارستان رفتیم.در راه بازگشت از بیمارستان که حسن را می آوردیم مادر او خیلی گریه می کرد ولی حسن با لبانی پرخنده می گفت:مادر جان چرا گریه می کنی این که غصه ندارد با دو پارفته ام و حالا با چهار پا برگشته ام.(پاهایش مجروح بود و با عصا آمده بود.)


کسب اطلاعات علمی نظامی

راوی زینب کیخسروی


حسن آخرین باری که می خواست به جبهه برود و چون خودش این احساس را کرده بود که این آخرین دیدار او با خانواده است لذا نزد تمام اقوام،آشنایان،و همسایگان رفت و از همه حلال بودی طلبید و عازم جبهه شد و دیگر برنگشت.


عهد و نذر

راوی زینب کیخسروی


حسن یک بار نذر کرده بود که یک شب در کنار علم بخواند من فکر کردم او شوخی می کند لیکن شب که خواب بلند شدم دیدم او نیست نزدیک صبح بود که دیدم در می زنند رفتم در را باز کردم حسن را دیدم که پتویی همراه خود داشت.گفتم:مادر جان کجا بودی؟گفت:مگر نگفتم می خواهم یک شب بروم پای علم بخوابم خوب دیشب رفته بودم تا دینم را ادا کنم . *.علم چوب بزرگی است که مردم در ایام ماه محرم و عزاداری آن را برمی دارند و دور روستاها می چرخانند و به آن تکه پارچه هایی که مردم برای حاجت برای گرفتن به آن بسته اند نصب است که برای اکثریت مردم روستا دارای مقدس خاصی است.


منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17795