خاطرات
عشق به جهاد
موضوع عشق به [[جهاد]]
راوی پیر محمد کلاته میری
متن کامل خاطره
از14سالگی رفت جبهه یک روز من به او گفتم که چند باری است می روی به جبهه بس است .حقت را رفته ای گفت : بابا کی خق معلوم کرده است .تو بروی [[خرمشهر ]] وضعیت آن جرا و مردم را ببینی اینها را نمی گویی .
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد [[شهادت ]] [[شهيد]]
راوی پیر محمد کلاته میری
متن کامل خاطره
متن کامل خاطره
فردی به [[شهدا ]] اهانت می کرد وناسزا می گفت خواب دیدم که تشنه است واز من درخواست آب کرد من نیز به ایشان آب دادم وقتی علی قلی فهمیده بود که من به چنین فردی آب داده ام خیلی از دست من ناراحت شد و گفت : چرا به کسی که به شهدا بی احترامی می کند آب دادید شما نباید این کار را می کردید دیگر از آن بعد تصمیم گرفتم به این جور آدم ها اصلاً کمک نکنم .
حمایت از حق و توصیه به ان
موضوع حمايت از حق و توصيه به ان
به یاد دارم احمد رضا به اتفاق پدرش در یکی از مجالس اقوام نزدیکشان که واقع درروستای همجواربود حرکت کرده بود درآن مجلس چند نفری به مخالفت با ایده و روش احمد رضا بلند می شوند وصحبت هایی می کنند که جبهه یعنی چه چرا باید به جبهه رفت خلاصه بحث بین آنها شدت می گیرد سرانجام احمد رضا بدون این که شام بخورد با پدرش مجلس را ترک می کند وقتی پدرش می گوید : بگذار لااقل غذا بخوریم احمد رضا می گوید : غذای این طور آمدها را نمی شود خورد زیرا درفطرت انسان اثر بدی می گذارد .
امر به معروف و نهی از منکر
موضوع [[امر به معروف و نهي از منکر]]
راوی پیر محمد کلاته میری
متن کامل خاطره