شهید مهدی کمالی کلاتی: تفاوت بین نسخهها
(صفحهای جدید حاوی « کد شهید: 6531008 تاریخ تولد : نام : مهدی محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : کمالی...» ایجاد کرد) |
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | کد شهید: 6531008 | + | کد شهید: 6531008 |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | نام : مهدی | |
| − | + | ||
| + | نام خانوادگی : کمالیکلاتی | ||
| + | |||
| + | نام پدر : محمد | ||
| + | |||
| + | محل تولد : اسفراین | ||
| + | |||
| + | تاریخ شهادت : 1365/04/12 | ||
| + | |||
| + | |||
| + | تحصیلات : نامشخص | ||
| + | |||
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. | ||
| − | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده | + | |
| + | نوع عضویت : سایر شهدا | ||
| + | |||
| + | مسئولیت : رزمنده | ||
| + | |||
گلزار : شهداء | گلزار : شهداء | ||
| − | خاطرات | + | |
| + | |||
| + | ==خاطرات== | ||
| + | |||
| + | |||
دوران تحصیل | دوران تحصیل | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
یکروز که به مدرسه رفته بود وقتی که برگشت خیلی خوشحال بود ومی خندید به او گفتم : مهدی چی شده ؟ گفت : به خاطر اینک شاگرد ممتاز شدم به من جایزه دادن . جایزه ی او یک کتاب داستان بود که موضوع آن داستان زندگی ائمه بود . خیلی از این که شاگرد ممتاز شده بود شاد وخوشحال بود ما نیز از او خیلی راضی بودیم و به او تبریک گفتیم . | یکروز که به مدرسه رفته بود وقتی که برگشت خیلی خوشحال بود ومی خندید به او گفتم : مهدی چی شده ؟ گفت : به خاطر اینک شاگرد ممتاز شدم به من جایزه دادن . جایزه ی او یک کتاب داستان بود که موضوع آن داستان زندگی ائمه بود . خیلی از این که شاگرد ممتاز شده بود شاد وخوشحال بود ما نیز از او خیلی راضی بودیم و به او تبریک گفتیم . | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
فعالیت در بسیج | فعالیت در بسیج | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ||
| + | در آن زمان برادر پاسدار علی اکبر رمضانی پور مسئول پایگاه بسیج منطقه بود و فعالیتهای مهدی را از نزدیک زیر نظر داشت. ایشان او را نیروی بسیجی نمونه معرفی کردند و یک دست لباس نظامی پلنگی از طرف پایگاه به مهدی هدیه دادند، که ایشان این لباس مقدس را خیلی دوست داشت. یک روز من در منزل پدر بزرگ او نشسته بودم، مهدی وارد شد و خیلی خوشحال بود و به پدر بزرگش گفت:"پدر جان!"مرا بسیجی فعال و نمونه معرفی کرده اند و این لباس قشنگ را به من داده اند. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
عشق به جهاد | عشق به جهاد | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ||
| + | زمانی که با هم در جبهه بودیم، ماموریت ایشان تمام شده بود و او می خواست برای دیدن خانواده اش چند روزی مرخصی بگیرد. به او گفتم: عمو جان، نکند شما مجددا به جبهه بیایی! صبر کن تا من از جبهه برگردم، بعد شما دوباره اعزام شوید، شما دین خود را انجام داده ای، اما او تحمل نکرده بود و قبل از اینکه ما از جبهه برگردیم، دوباره به جبهه آمده بود. | ||
| + | |||
| + | |||
| + | |||
عشق به جهاد | عشق به جهاد | ||
| − | |||
| − | |||
| − | |||
| − | + | ||
| + | بدلیل نداشتن سن قانونی برای حضور در جبهه، پایگاههای نیروی مقاومت سپاه پاسداران از اعزام وی ممانعت می کردند. مهدی به خاطر علاقه ای که به جبهه داشت مخفیانه سوار اتوبوس شد و خود را زیر صندلیها پنهان کرد، تا اینکه به پایگاه شهید کاوه در مشهد رسیدند. درآنجا برادران بسیجی برای او تشکیل پرونده می دهندو از همان جا به جبهه اعزام می شود. بعد از چند هفته ما از طریق نامه ای که فرستاده بود مطلع شدیم که مهدی به جبهه اعزام شده. | ||
| + | |||
| + | |||
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17686 | منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17686 | ||
نسخهٔ ۵ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۴۲
کد شهید: 6531008
نام : مهدی
نام خانوادگی : کمالیکلاتی
نام پدر : محمد
محل تولد : اسفراین
تاریخ شهادت : 1365/04/12
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهداء
خاطرات
دوران تحصیل
یکروز که به مدرسه رفته بود وقتی که برگشت خیلی خوشحال بود ومی خندید به او گفتم : مهدی چی شده ؟ گفت : به خاطر اینک شاگرد ممتاز شدم به من جایزه دادن . جایزه ی او یک کتاب داستان بود که موضوع آن داستان زندگی ائمه بود . خیلی از این که شاگرد ممتاز شده بود شاد وخوشحال بود ما نیز از او خیلی راضی بودیم و به او تبریک گفتیم .
فعالیت در بسیج
در آن زمان برادر پاسدار علی اکبر رمضانی پور مسئول پایگاه بسیج منطقه بود و فعالیتهای مهدی را از نزدیک زیر نظر داشت. ایشان او را نیروی بسیجی نمونه معرفی کردند و یک دست لباس نظامی پلنگی از طرف پایگاه به مهدی هدیه دادند، که ایشان این لباس مقدس را خیلی دوست داشت. یک روز من در منزل پدر بزرگ او نشسته بودم، مهدی وارد شد و خیلی خوشحال بود و به پدر بزرگش گفت:"پدر جان!"مرا بسیجی فعال و نمونه معرفی کرده اند و این لباس قشنگ را به من داده اند.
عشق به جهاد
زمانی که با هم در جبهه بودیم، ماموریت ایشان تمام شده بود و او می خواست برای دیدن خانواده اش چند روزی مرخصی بگیرد. به او گفتم: عمو جان، نکند شما مجددا به جبهه بیایی! صبر کن تا من از جبهه برگردم، بعد شما دوباره اعزام شوید، شما دین خود را انجام داده ای، اما او تحمل نکرده بود و قبل از اینکه ما از جبهه برگردیم، دوباره به جبهه آمده بود.
عشق به جهاد
بدلیل نداشتن سن قانونی برای حضور در جبهه، پایگاههای نیروی مقاومت سپاه پاسداران از اعزام وی ممانعت می کردند. مهدی به خاطر علاقه ای که به جبهه داشت مخفیانه سوار اتوبوس شد و خود را زیر صندلیها پنهان کرد، تا اینکه به پایگاه شهید کاوه در مشهد رسیدند. درآنجا برادران بسیجی برای او تشکیل پرونده می دهندو از همان جا به جبهه اعزام می شود. بعد از چند هفته ما از طریق نامه ای که فرستاده بود مطلع شدیم که مهدی به جبهه اعزام شده.