یادم هست که یک روز جواد با شلوار خونی به منزل آمد. هیچ کس در خانه نبود و او از این بابت خوشحال بود. به خواهرزاده ام گفت: اگر می شود شلوار مرا بشوی. خواهرزاده ام: مگر چی شده؟ جواد گفت: طوری نشده- البته خواهر بزرگترم از جریان خبردار بود- بعد از اینکه او شلوارش را شست خواهر بزرگم به من گفت: گویا جواد با منافقی درگیر شده و پس از درگیری فرار می کند و چون اطلاعاتی بوده، عده ای به دنبال او می روند و قبل از دستگیری به او تیراندازی می کنند که باعث جراحات پای او می شود. راوی عصمت کوشکی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17527 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==<references />
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:جوادکشکی.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: جواد کشکی}}