ویرایش‌ها

شهید علی اصغر کلاته

۱٬۵۰۱ بایت حذف‌شده، ‏۹ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۶
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علی‌اصغرکلاته‌
|تصویر =علی‌اصغرکلاته‌.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[سبزوار]]
|شهادت = [[1365/11/05]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدرضا
}}
 
کد شهید: 6530853 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات==
* خبر شهادتموضوع خبر شهادتراوی متن کامل خاطره
پدرعلی اصغر قصد داشت به سبزوار برود به او گفتماوگفتم : یک ماشین لباسشویی بگیر و کوپنها وکوپنها را هم از سبزوار بگیر و بیاوروبیاور. وقتی پدرش رفت من خانه ی پایین (اتاقی که حالت انبار میوه را داشت راداشت ) را که پر بود خالی کردم مثل اینکه کسی به من بگوید این خانه را مرتب کن که اگر خبر بیاورند بچه ات [[شهید]] شده است اینها تمیز باشند اصلاً مثل اینکه به نظرم می آمد این بچه [[شهید]] شده است. خانه ها را مرتب کردم و ملافه ها را شستم و در همان حال با خودم صحبت می کردم ومی گفتم: می خواهد بیایند و بگویند وبگویند بچه ام [[شهید]] شده است همان روز از فرط کار زیاد خسته شدم و در اتاق دراز کشیدم پدرش از سبزوار آمد ازسبزوارآمد حالش خراب بود گفتم: چرا چنین هراسانی و مثل ومثل همیشه نیستی؟ نیستی ؟ کوپنها را گرفتی؟ ماشین لباسشویی گرفتی؟ گرفتی ؟ گفت: کوپنها را که وقت نکردم بگیرم ماشین لباسشویی را هم را یکی از دوستانم گفت می گیرم و برایتان وبرایتان می فرستم. من یکی از دوستان علی اصغر را دیدم گفتم: راستش را بگو تو هرخبری هست از علی ازعلی اصغر داری راستش را به من بگو گفت: نه هیچ خبری نیست. گفتم: جان علی اصغر راستش را بگو من از جمع این مسئله جلوی نظرم می آید نمی بینی خانه ها را مرتب کردم حس می کنم از جمع به من خبر می دهند که بچه هات [[شهید]] شده است. گفت: یک نفر در سبزوار به من گفته است که ما در منطقه با علی اصغر با هم بوده ایم من او را دیده ام که درخط بر اثر اصابت [[ترکش]] [[خمپاره]] به فک و پایش مجروح شده بود و بودو یک تکه پارچه به پایش بسته بود به او گفتم: پایت درد می کند با همان حالت خندید و گفت: من اصلاً احساس درد نمی کنم. او را اورا برای درمان به درمانگاه صحرایی بردند با شنیدن این حرف شب به خانه ی خواهر هایش رفتیم و به وبه آنه گفتیم زندگیتان را مرتب کنید می دانم برادرتان [[شهید]] شده است. پدرش همراه با دایی و پسرعمه اش به منطقه رفتند تا از او خبر بیاورند وقتی آمدند گفتم: علی اصغر کجاست؟ کجاست ؟ گفتند: علی اصغر [[شهید]] شده است و او را به مشهد برده اند. فردای آن روز قصد رفتن به سبزوار را داشتیم که در بین دربین راه دور زدند و به طرف روستان برگشتند گفتم: چرا به طرف روستا برمی گردیم گفتند: می خواهیم برویم و خستگی بگیریم و بعد به سبزوار و از آنجا به مشهد برویم. وقتی به روستا برگشتیم متوجه شدم که علی اصغر [[شهید ]] شده است با شنیدن این خبر حبر هیچ ناراحت نشدم گفتم: علی اصغر امام حسین هم [[شهید]] شد علی اصغر من هم فدای امام حسین (ع) سرو جانان فدای امام حسین (ع) شود . خواب و رویای دیگران درمورد شهیدموضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی متن کامل خاطره
* موضوع یک بار مادر سه شهید خواب دیده بود که فردای (همان شب) یک شهیدی می آورند که مادرش فاطمه است به او گفته بودند از شما خواهش داریم بروی دست روی قلب مادرشهید بگذاری تا قلبش خنک شود همچنین گفت : دیدم یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند . من روز تشییع جنازه به چشم خودم دیدم که یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند وقتی برای خاک سپاری پیکر ایشان به قبرستان رفته بودم چون شلوغ بود مادر آن سه شهید هر چه دنبال من گشته بود مرا پیدا نکرده بود و روياي ديگران درمورد شهيدروز سوم آمد وگفت : درخواب به من گفته اند باید بروی دست روی قلب مادر شهید باقری بگذاری تا قلبش خنک بشود واو آمد و دستش را روی قلب من گذاشت.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17573 یاران رضا]</ref>
یک بار مادر سه [[شهید]] خواب دیده بود که فردای (همان شب) یک [[شهید]]ی می آورند که مادرش فاطمه است به او گفته بودند از شما خواهش داریم بروی دست روی قلب مادر [[شهید]] بگذاری تا قلبش خنک شود همچنین گفت: دیدم یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند. من روز تشییع جنازه به چشم خودم دیدم که یک کبوتری روی جنازه پرواز می کند وقتی برای خاک سپاری پیکر ایشان به قبرستان رفته بودم چون شلوغ بود مادر آن سه [[شهید]] هر چه دنبال من گشته بود مرا پیدا نکرده بود و روز سوم آمد و گفت: درخواب به من گفته اند باید بروی دست روی قلب مادر [[شهید باقری]] بگذاری تا قلبش خنک بشود و او آمد و دستش را روی قلب من گذاشت.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17573 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />==نگارخانه تصاویر==<gallery>Image:علی‌اصغرکلاته‌.jpg</gallery>==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علی‌اصغرکلاته‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]
۴۴۶
ویرایش