ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد =سیدعلیکشمیری |تصویر =سیدعلیکشمیری.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[مشهد]]|شهادت = [[1365/11/12]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشترضا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = [[تیپ ویژه شهداء]]|طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[مسئول محور]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:سیدمحمد}}
کد شهید: 6530799 تاریخ تولد :
نام : سیدعلی محل تولد : مشهد
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول محور
گلزار : بهشترضا
==زندگینامه==
[[عمليات کربلاي 5 ]] اين [[شهيد ]] عزيز سالها [[مفقود الاثر ]] بوده است تا اينکه پيکر مطهرش بعد از 11سال درسال 1376 در تحقيق و تفحص بدست آمده و در مشهد و در بهشت رضا (ع) دفن مي گردد.==خاطراتعشق شهادتموضوع عشق شهادتراوی علی صلاحیمتن کامل خاطره==
یرددر [[کربلای 5]] هم موج دوم بودیم در شب اول عملیات سردار منصوری آقای ایافت و آقای یعقوب نظری از طرح عملیات و جمع دیگری از دوستان همه مجروح شیمیایی شده بودند هنوز ما وارد عمل نشده بودیم محراب هم شیمیایی شده بود در واقع از مسئولین لشکر من هر وقت می خواستم با سردار ناصری تنها شده بودیم عملیات هم شروع و ما وارد عمل شده بودیم تنهایی هم خیلی سخت بود. در همان مرحله اول یا روز اول دوم که به علی کشمیری سلام کنم ، او زودتر از کارگیری شدیم در واقع من سلام هم پشتم [[ترکش]] خورد و مجروح شدم ولی با همان مجروحیت که عفونت هم پیدا کرده بود به هر صورت کج دار مریض اداره می کرد کردیم گوشه و من هیچ وقت موفق نشدم زودتر کنار از او سلام کنم تا اینکه پرسنلی آقای همت آبادی و ستاد سردار ناصری هم کمکهای عملیاتی می گرفتیم یک روز درگیری در خط خیلی شدید شده بود و هر کس را که بعنوان مسئول محوری می فرستادیم در خط [[شهید]] می شد ما کاووسی را فرستادیم و بعد از شهادتشان ایشان نیم ساعت [[شهید]] شد مانده بودم که چه کسی را در خواب دیدم ، خواستم سلام کنم ولی بفرستم فرمانده تخریب را فرستادم او زودتر از من سلام کرد [[شهید]] شد . یک دفعه در [[خرمشهر]] با ما تماس گرفتند که آقا یک کسی آمده به [[اهواز]] و من جواب سلامش را دادم می خواهد به آنجا بیاید و می گوید من کشمیری هستم من فهمیدم که این سید علی کشمیری هست. او خیلی در عالم خواب منطقه بود. این را هم می دانستم که او شهید شده تازه ازدواج کرده است . گفتم: بگویید لازم نیست در [[اهواز]] باشد یک ساعت بعد تماس گرفتند و گفتند: آقای کشمیری می گوید: می خواهم به آنجا بیایم. دوباره گفتم : حالت چطور است ؟ نه بگویید باشد. لازم نیست بیاید. بعد از نیم ساعت وارد قرارگاه شد به محض اینکه او وارد شد و گفت : خیلی خوب است حاج حبیب، دیگر ما را نمی شناسی هر چه من می گویم کشمیری هستم می گویی بماند. بعد گفتم : آقای کشمیری آیا من نه می شناختمت ولی اوضاع خوبی نیست تو هم میتوانم پیش شما بیایم ؟ ایشان سنگی تازه همسرت را عقد کردی خلاصه شهید می شوی. گفت: من آمدم [[شهید]] بشوم کجا باید بروم. لباسش مانند لباس نظامی نبود من یک بادگیر که کاملاً سرخ منارم بود و به اندازه یک گردو بود برداشت او دادم و به دست من داد گفتم: همین را ببپوش یکی از بچه های اطلاعات را صدا زدم و گفت گفتم: اگر توانستی این سنگ ایشان را نسبت به محور توجیه کن همچنین به مسئولین معرفی کن. در دستت نگه داری ادامه عملیات گفتم: ضمن اینکه نیروها را سازمان می توانی پیش دهید. سر پل را تأمین کنید اگر نتوانستید شب این کار را انجام دهید. گفت: باشد. رفت و خط را تحویل گرفت. سپس به ما بیایی اعلام کرد که توجیه شدم. همین اول شب گفت: حالا دارم برای تأمین سرپل می روم بعداز چند دقیقه ای با ما تماس گرفتند که سنگ سرخ را درگیر شده اند و سید علی کشمیری به دست [[شهادت]] رسیده است. من داد دستم خیلی دست تنها بودم به شدت سوخت حدی که خودم مجبور شده و به خط آمدم و فردا صبح دقیقاً بعد از شدت سوزش نماز صبح که خورشید بیرون آمده بود من پشت خط بودم که دیدم بی سیم از خواب بیدار شدم قرارگاه با ما تماس گرفت و احساس کردم گفت: محراب هم آمده و این جا هست با بی سیم با هم صحبت کردیم گفتم: چطوری چشمهایت باز شده - شیمیایی شده بود - گفت: بالاخره باز شده ولی مثل خون خیلی قرمز است ولی دیدم شما تنهایی یک عینک دودی به ما داده اند که دستم به چشم زده ایم من پیش شما می سوزد . آیم گفتم: پس همانجا باش من اینگونه خواب خیالم راحت تر است گفت: نه می خواهم آنجا بیایم، گفتم: اگر می خواهی بیایی با یکی از بچه های اطلاعات بیا ایشان یک بی سیم هم برداشته بود و روی فرکانس بسته بود که در مسیر با ما تماس بگیرد و ما راهنمایش کنیم. که همدیگر را تعبیر کردم پیدا کنیم. به وسیله یک موتور به اتفاق یکی از بچه های اطلاعات آمدند وقتی به سمت ما می آمدند یک تماس با بی سیم داشت ارتبطمان برقرار شده بود. گفت: داریم می آییم به جایی رسیدیم که من شهید نمی شوم ولی مجروح وقتی داخل سنگر روبازی پشت خاکریز نشسته بودم صورتم را به عقب برگرداندم موتور را دیدم که در یک لحظه دارد می شوم آید و دو نفر هم سوار هستند و همان عینک دودی هم که می گفت به چشمانش زده بود و پشت موتور بود. همینطور چیفه اش هم شد من مجروح شدم ولی به گردنش، در همین حین نگاهش کردم مثلا 50 متر به ما مانده بود. یکی از قارقارکهای عراق رسید و بالای سر اینها یکسری بمب مستقیم روی موتور انداخت که هر دو نفرشان به [[شهادت نصیبم نشد]] رسیدند.ایثار سپس برادرش علی به آنجا آمد. ما رفتیم که محل حادثه را ببنیم. آثاری، چیزی از محراب پیدا کنیم. از مجموع بدن محراب و فداکاریموضوع ايثار آن دوستش و فداکاريموتورش توانستیم یک چیزی مثلا دو کیلو پوست جمع کنیم. به این شکل محراب عزیز هم به کاوه پیوست. راوی مهدی ضیاییمتن کامل خاطرهعلی صلاحی
من هر وقت می خواستم به علی کشمیری سلام کنم، او زودتر از من سلام می کرد و من هیچ وقت موفق نشدم زودتر از او سلام کنم تا اینکه بعد از [[شهادت]]شان ایشان را در خواب دیدم، خواستم سلام کنم ولی او زودتر از من سلام کرد و من جواب سلامش را دادم و در عالم خواب می دانستم که او [[شهید]] شده است. بعد گفتم: حالت چطور است؟ گفت: خیلی خوب است. بعد گفتم: آقای کشمیری آیا من هم میتوانم پیش شما بیایم؟ ایشان سنگی را که کاملاً سرخ بود و به اندازه یک گردو بود برداشت و به دست من داد و گفت: اگر توانستی این سنگ را در دستت نگه داری می توانی پیش ما بیایی. همین که سنگ سرخ را به دست من داد دستم به شدت سوخت و از شدت سوزش از خواب بیدار شدم و احساس کردم که دستم می سوزد. من اینگونه خواب را تعبیر کردم که من [[شهید]] نمی شوم ولی مجروح می شوم. همینطور هم شد من مجروح شدم ولی [[شهادت]] نصیبم نشد. راوی محمد کشمیری
* موضوع ايثار و فداکاري
یک روز که سید علی از جبهه آمده بود یک روز به اتفاق با موتور رفتیم فلکه ی 15 خرداد که رسیدیم موتور را کنار زد و رفت توی تلفن همگانی. من هم با ایاشن داخل کیوسک رفتم. شماره ای را گرفت و گفت کجا را وصل کنید و به آنجا گفت: کجا را وصل کنید. مهاباد را وصل کنید. پیرانشهر را وصل کنید. ایشان تلفن افیکس را گرفته بود. نهایتا تلفن وصل شد. به محور پیرانشهر و گفت: چرا خط ساکت است. چرا فعالیتی نداریم، من از شنیدن حرفهای ایشان تعجب کردم و با خودم گفتم مگر ایشان چکاره است که از این جا با خط تماس برقرار کرده او می گوید چرا شما ساکتید. از توی تلفن همگانی دستور داد که 401 تا 60 بزنید. 30 تا 80 بزنید. وقتی این دستور صادر شد گوشی را به من داد. پشت گوشی صدای شلیک [[خمپاره]] 60 و 80 به گوش می رسید. چند دستور عملیاتی داد و نهایتا تلفن قطع شد. بعد من به ایشان گفتم: علی بگو شما چکاره هستید؟ تکلیف ما را روشن کن. تو الان نیروی جبهه هستی یا پایانی گرفته ای و آمدی گفت ما اینجا که می آییم می رویم توی لباس گزینش ولی در اصل از جبهه مرخصی گرفته ام. ایشان از جبهه مرخصی می گرفت می آمد اینجا کار می کرد و از اینجا مرخصی می گرفت می رفت جبهه. راوی مهدی ضیایی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17534 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:سیدعلیکشمیری.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: سیدعلی کشمیری}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]