{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمدعیسیکوهی
|تصویر =محمدعیسیکوهی.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[تربت جام]]
|شهادت = [[1365/11/01]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:علیاکبر
}}
کد شهید: 6531231 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات استقامت و پایداریموضوع استقامت و پايداريراوی محمد حسین رجایی زادهمتن کامل خاطره==
در عملیات خیبر من و برادرم محمد عیسی با هم بودیم آن جا ایشان در گردان قهار بود که من یکی از بچه های روستا را دیدم و پرسیدم که برادرم محمدعیسی را ندیدی یک مرتبه احساس کردم دستی به پشتم خورد، برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است که دستش تیر خورده بود و پانسمان هم نکرده بود به او گفتم: تو مجروح شده ای برگرد عقب. در جواب گفت: من کاری نشده ام، درست است که دستم تیر خورده اما باز هم می توانم کار کنم او نارنجک تفنگی می زد و با دستی که سالم بود کارش را انجام می داد. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب استقامت و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی فاطمه کوهیمتن کامل خاطرهپايداري
یک هفته قبل از شهادت در [[عملیات خیبر]] من و برادرم محمد عیسی خواب با هم بودیم آن جا ایشان در گردان قهار بود که من یکی از بچه های روستا را دیدم و پرسیدم که : پسرم برادرم محمدعیسی را ندیدی یک مرتبه احساس کردم دستی به پشتم خورد، برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی به زمین خورد و سرش را روی دو زانویم قرار دادم و گفتم اگر آب می خواهی قمه قمه است آب دارد بردار بنوش که جوابی نداد یک دفعه متوجه شدم که سیدی از طرف قبله آمد دستش تیر خورده بود و شال سبزی پانسمان هم دارد آمد و گفت: بچه ام را بدهید، نکرده بود به او گفتم: بچه مال من استتو مجروح شده ای برگرد عقب. اما ایشان دوباره در جواب گفت: بچه مال من کاری نشده ام، درست است که دستم تیر خورده اما باز هم می توانم کار کنم او [[نارنجک]] تفنگی می زد و برای بار سوم هم تکرار کرد با دستی که من گفتم: بیاید نگاه کنید اگر بچه ی شما سالم بود که هیچ آمد نگاه کرد و بچه کارش را نگاه کرد و گفت: تا این ساعت بچه مال شما بود از این به بعد بچه مال من است از خواب بیدار شدم و بعد از گذشت یک هفته وقتی به تربت مراجعه کردم خبر شهادت محمدعیسی را به من دادندانجام می داد. خاطرات نحوه مجروحیتموضوع خاطرات نحوه مجروحيتراوی فاطمه کوهیمتن کامل خاطرهمحمد حسین رجایی زاده
ما با هم منظقه ی عملیاتی خیبر بودیم. ولی من در گردان دیگر بودم محمد همدیگر را ندیده بودیم. من ی? روز آنجا دنبال ایشان می گشتم تا او را ببینم. اتفاقاً ی?ی از بچه های روستای خودمان را آنجا دیدم از او پرسیدم محمد عیسی را ندیدی؟ در این لحظه دیدم دستی به پشت من خورد. برگشتم نگاه ?ردم دیدم محمد عیسی است. ی? دستش تیر خورده بود. به او گفتم:" تو مجروح شده ای؟ برگرد عقب." گفت:" چیزی نیست. درست است ?ه دستم تیر خورده است ولی می توانم این جا ?ار ?نم." او با همان وقتی ?ه سالم بود نارنج? تفنگی شلی? می ?رد. خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی فاطمه کوهیمتن کامل خاطره
یه یک هفته قبل از [[شهادت ]] محمد عیسی خواب دیدم. او در حین بازی که: پسرم محمد عیسی به زمین خورده خورد و سرش جراحت برداشت من او را در آغوش گرفتم روی دو زانویم قرار دادم و آرام کردم. در این لحظه دیدم گفتم اگر آب می خواهی قمه قمه است آب دارد بردار بنوش که جوابی نداد یک دفعه متوجه شدم که سیدی از طرف قبله آمد. و به من شال سبزی هم دارد آمد و گفت:" بچه ام را بدهید." بدهید، گفتم:" بچه مال من است بیائید شما . اما ایشان دوباره گفت: بچه مال من است و برای بار سوم هم تکرار کرد که من گفتم: بیاید نگاه کنید اگر بچه مال ی شما بود او که هیچ آمد نگاه کرد و بچه را ببرید." ایشان نگاه کرد و گفت:" تا این ساعت این بچه مال شما بوده بود از این به بعد بچه مال من است." از خواب بیدار شدم و بعد از یه گذشت یک هفته وقتی به تربت مراجعه کردم خبر [[شهادت محمد عیسی ]] محمدعیسی را برای ما آوردندبه من دادند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17772 یاران رضا]</ref>راوی فاطمه کوهی
* موضوع خاطرات نحوه مجروحيت
ما با هم منظقه ی [[عملیات خیبر]] بودیم. ولی من در گردان دیگر بودم محمد همدیگر را ندیده بودیم. من یک روز آنجا دنبال ایشان می گشتم تا او را ببینم. اتفاقاً یکی از بچه های روستای خودمان را آنجا دیدم از او پرسیدم محمد عیسی را ندیدی؟ در این لحظه دیدم دستی به پشت من خورد. برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است. یک دستش تیر خورده بود. به او گفتم:" تو مجروح شده ای؟ برگرد عقب." گفت:" چیزی نیست. درست است که دستم تیر خورده است ولی می توانم این جا کار کنم." او با همان وقتی که سالم بود نارنجک تفنگی شلیک می کرد. راوی فاطمه کوهی
* موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
یه هفته قبل از [[شهادت]] محمد عیسی خواب دیدم. او در حین بازی به زمین خورده و سرش جراحت برداشت من او را در آغوش گرفتم و آرام کردم. در این لحظه دیدم سیدی از طرف قبله آمد. و به من گفت:" بچه ام را بدهید." گفتم:" بچه مال من است بیائید شما نگاه کنید اگر بچه مال شما بود او را ببرید." ایشان گفت:" تا این ساعت این بچه مال شما بوده از این به بعد مال من است." بعد از یه هفته خبر [[شهادت]] محمد عیسی را برای ما آوردند. راوی فاطمه کوهی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17772 یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:محمدعیسیکوهی.jpg
</gallery>
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمدعیسی کوهی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]