ویرایشها
کد شهید : 6617027
گلزار : بهشترضا
==خاطرات فکاهی وقایع خنده دار موضوع : فکاهي وقايع خنده دار راوی متن کامل خاطره یادم هست من و محمود بعد از اتمام آموزش تا به ما مرخصى دادند و نزدیک عید بود . به هر سختى که بود خودمان را به تهران رساندیم . دوستان دیگر با دادن پول به راننده هاى اتوبوس راهى مشهد شدند . اما ایشان اصرار داشتند تا با قطار برویم . بالاخره یک شب قبل از عید بودکه به مشهد رسیدیم از راه آهن که بیرون آمدیم . ماشین به سختى گیر می آمد . ناگهان چشممان به یک لودر که آرم شهردارى داشت افتاد و راننده بوق زد و با اشاره دست به ما گفت : بروید سوار بیل لودر شوید . ما سوار شدیم و تا حرم ما را آورد . اگر چه خنده دار است ولى به عنوان یک خاطره جذاب و بیادماندنى در ذهن من همچنان باقى مانده است . خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی==
یادم هست من و محمود بعد از اتمام آموزش تا به ما مرخصى دادند و نزدیک عید بود. به هر سختى که بود خودمان را به تهران رساندیم. دوستان دیگر با دادن پول به راننده هاى اتوبوس راهى مشهد شدند. اما ایشان اصرار داشتند تا با قطار برویم. بالاخره یک شب قبل از عید بود که به مشهد رسیدیم از راه آهن که بیرون آمدیم. ماشین به سختى گیر می آمد. ناگهان چشممان به یک لودر که آرم شهردارى داشت افتاد و راننده بوق زد و با اشاره دست به ما گفت: بروید سوار بیل لودر شوید. ما سوار شدیم و تا حرم ما را آورد. اگر چه خنده دار است ولى به عنوان یک خاطره جذاب و بیادماندنى در ذهن من همچنان باقى مانده است.